مَعبودِ خَاموشِ مَن،
مَعبودِ خَاموشِ مَن،
مَن دیوانهوار دلباختهی آن لَحظههایی بودم
کِه مَرا، رُوحی غَرقشُده دَر چِشمانَت، میخواندی؛
آن دَقایقی کِه دَر کِنارِ تَو،
زَمان اَز حَرَکَت بازمیایستاد
و جَهان دِیگَر آن زِندانِ مَلالآوَرِ هَمیشِگی نَبود.
تَو بِه مَن میآموختی کِه هَنوز میتوان
دَر مِیانِ این هَمِه تَاریکی،
دَلیلی بَرایِ ماندَن یافْت؛
کِه زِندگی، اَگَر با تَو باشَد،
شایَد آنقَدَرها هَم بیرَحم و تِهی نَباشَد؛
و مَن دِیگَر نِیازی بِه مَرگ نَداشتِه باشَم.
دِلَم میخواست عُروسَکِ کوچَکی باشَم
کِه دَر آغوشِ تَو آرام میگِیرَد،
هَمانجا میمانَد
و هَرگِز بِه دَستِ فَراموشی سِپُردِه نِمیشَوَد.
دِلَم میخواست عاشِقِ مَن بَمانی،
تا آخِرین نَفَس،
تا آخِرین تَپِش،
تا جایی کِه حَتّی مَرگ هَم
نَتوانَد مِیانِ ما فاصلِهای بِیَندازَد.
اَمّا اَفسوس...
چِه تَلخ اَست فَهمیدَنِ اینکِه
تَمامِ آن لَحظِهها،
تَمامِ آن آغوشها،
تَمامِ آن «دوستَت دارَم»ها...
تَنها رُؤیایی بُودَند
کِه هَرگِز
بِه حَقیقَت نَرِسیدَند.
تَو خانِهای بُودی
کِه مَن بَرایِ نِجات اَز خُودَم
بِه آن پَناه آوَردِه بُودَم؛
و چِه تَلخ اَست کِه اَکنون
هَمین خانِه
بِه تَلختَرین خاطِرِهی مَن تَبدیل شُدِه اَست.
اَکنون نِه تَو مانْدِهای،
نِه آن آغوش،
و نِه آن مَنِی کِه کِنارِ تَو
بِه زِندگی باوَر دَاشت.
فَقَط رُوحی مانْدِه اَست
کِه هَنوز دَر تَهِ چِشمانَش
دَر جُستوجُویِ تَو اَست؛
و چِه تَلخ...
کِه بَرخی آدَمها
تَنها بَرایِ این میآیَند
کِه بِه ما یَاد بِدَهَند
چِگونِه عاشِق شَویم،
و سِپَس
بِه ما یَاد بِدَهَند
چِگونِه بَدونِ آنها
بِشکَنیم.
مَن دیوانهوار دلباختهی آن لَحظههایی بودم
کِه مَرا، رُوحی غَرقشُده دَر چِشمانَت، میخواندی؛
آن دَقایقی کِه دَر کِنارِ تَو،
زَمان اَز حَرَکَت بازمیایستاد
و جَهان دِیگَر آن زِندانِ مَلالآوَرِ هَمیشِگی نَبود.
تَو بِه مَن میآموختی کِه هَنوز میتوان
دَر مِیانِ این هَمِه تَاریکی،
دَلیلی بَرایِ ماندَن یافْت؛
کِه زِندگی، اَگَر با تَو باشَد،
شایَد آنقَدَرها هَم بیرَحم و تِهی نَباشَد؛
و مَن دِیگَر نِیازی بِه مَرگ نَداشتِه باشَم.
دِلَم میخواست عُروسَکِ کوچَکی باشَم
کِه دَر آغوشِ تَو آرام میگِیرَد،
هَمانجا میمانَد
و هَرگِز بِه دَستِ فَراموشی سِپُردِه نِمیشَوَد.
دِلَم میخواست عاشِقِ مَن بَمانی،
تا آخِرین نَفَس،
تا آخِرین تَپِش،
تا جایی کِه حَتّی مَرگ هَم
نَتوانَد مِیانِ ما فاصلِهای بِیَندازَد.
اَمّا اَفسوس...
چِه تَلخ اَست فَهمیدَنِ اینکِه
تَمامِ آن لَحظِهها،
تَمامِ آن آغوشها،
تَمامِ آن «دوستَت دارَم»ها...
تَنها رُؤیایی بُودَند
کِه هَرگِز
بِه حَقیقَت نَرِسیدَند.
تَو خانِهای بُودی
کِه مَن بَرایِ نِجات اَز خُودَم
بِه آن پَناه آوَردِه بُودَم؛
و چِه تَلخ اَست کِه اَکنون
هَمین خانِه
بِه تَلختَرین خاطِرِهی مَن تَبدیل شُدِه اَست.
اَکنون نِه تَو مانْدِهای،
نِه آن آغوش،
و نِه آن مَنِی کِه کِنارِ تَو
بِه زِندگی باوَر دَاشت.
فَقَط رُوحی مانْدِه اَست
کِه هَنوز دَر تَهِ چِشمانَش
دَر جُستوجُویِ تَو اَست؛
و چِه تَلخ...
کِه بَرخی آدَمها
تَنها بَرایِ این میآیَند
کِه بِه ما یَاد بِدَهَند
چِگونِه عاشِق شَویم،
و سِپَس
بِه ما یَاد بِدَهَند
چِگونِه بَدونِ آنها
بِشکَنیم.
- ۱۲۷
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط