رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄
رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄
پارت ۶
نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
جونگکوک به سمت مادرش خم شد تا هم قد مادرش بشه
_خوبم مامان.... اما چرا تهیونگ اینجاست؟..... و چرا لباس خدمتکاری پوشیده؟
_تهیونگ به کار نیاز داره جونگکوک.... چه کاری بهتر ازاینکه اینجا خدمتکار باشه... هم کار ها سبک تره، هم قصر برای امگایی مثل اون امن تره
جونگکوک با ناامیدی دستی در موهایش کشید و سعی کرد صدایش رو ارام نگه داره.
_مامان... تو میدونی امگای مقدر شده ام تهیونگه و اون رو اوردی اینجا؟... اون جاش امنه اما من با این عشوه گری هایی که انجام میده ولی خودشم متوجه اش نمیشه دیوونه میشم... یکم به فکر پسرتم باش
ینا اخم کرد و به بازوی جونگکوک زد
_مثلا پسر تربیت کردم... نه به اون موقع که هر امگایی برات میاوردم بدون نگاه کردن رد میکردی نه به الان که تا تهیونگ رو از ده کیلومتری میبینی آب دهان ترشح میکنی... یکم غرور داشته باش بچه
جونگکوک سرخ شد اما باز هم میدونست نمیتونه جلوی تهیونگ مقاومت کنه
_اخه چطور غرور داشته باشم،مامان؟ بهش نگاه کن... مطمئنم حتی متوجه این هم نیست که اون ران های نمایانش باعث میشه از خود بی خود بشم.
جونگکوک با ناامیدی به تهیونگ نگاه کرد و ینا خندید
_انقدر تابلو نباش کوکـ... رسما داری نیازت رو فریاد میزنی...
پارت ۶
نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
جونگکوک به سمت مادرش خم شد تا هم قد مادرش بشه
_خوبم مامان.... اما چرا تهیونگ اینجاست؟..... و چرا لباس خدمتکاری پوشیده؟
_تهیونگ به کار نیاز داره جونگکوک.... چه کاری بهتر ازاینکه اینجا خدمتکار باشه... هم کار ها سبک تره، هم قصر برای امگایی مثل اون امن تره
جونگکوک با ناامیدی دستی در موهایش کشید و سعی کرد صدایش رو ارام نگه داره.
_مامان... تو میدونی امگای مقدر شده ام تهیونگه و اون رو اوردی اینجا؟... اون جاش امنه اما من با این عشوه گری هایی که انجام میده ولی خودشم متوجه اش نمیشه دیوونه میشم... یکم به فکر پسرتم باش
ینا اخم کرد و به بازوی جونگکوک زد
_مثلا پسر تربیت کردم... نه به اون موقع که هر امگایی برات میاوردم بدون نگاه کردن رد میکردی نه به الان که تا تهیونگ رو از ده کیلومتری میبینی آب دهان ترشح میکنی... یکم غرور داشته باش بچه
جونگکوک سرخ شد اما باز هم میدونست نمیتونه جلوی تهیونگ مقاومت کنه
_اخه چطور غرور داشته باشم،مامان؟ بهش نگاه کن... مطمئنم حتی متوجه این هم نیست که اون ران های نمایانش باعث میشه از خود بی خود بشم.
جونگکوک با ناامیدی به تهیونگ نگاه کرد و ینا خندید
_انقدر تابلو نباش کوکـ... رسما داری نیازت رو فریاد میزنی...
- ۱۷۳
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط