My boyfriend
My boyfriend
P:8
شام تقریباً به نیمه رسیده بود، اما توی دلِ جیسو هیچچیز آروم نشده بود.
دخترخالهت از اونطرف میز، یهجوری نگاهت میکرد که انگار داشت تکههای پازل رو کنار هم میچید.
جیمین کنار تو نشسته بود؛ خونسرد، ولی تو از فشار خفیف دستش روی پشت صندلیات میفهمیدی که او هم حواسش جمعه.
دخترخالهت قاشقش رو روی بشقاب گذاشت و خیلی عادی پرسید:
— «راستی جیسو…»
همه ساکت شدن.
تو قاشقت رو نگه داشتی.
— «این دوستت… جیمین… از کی اینقدر بهت نزدیکه؟»
یه سکوت کوتاه افتاد.
حتی صدای ساعت دیواری هم انگار بلندتر شده بود.
تو لبخند خیلی کمرنگی زدی و گفتی:
— «از وقتی اومده اینجا. خب… زیاد همدیگه رو میبینیم.»
دخترخالهت ابرو بالا انداخت.
— «فقط همین؟»
جیمین قبل از اینکه تو جواب بدی، خیلی آرام گفت:
— «بله، فقط همین.»
اما لحنش اونقدر مطمئن و صمیمی بود که دخترخالهت چشمهاش رو ریز کرد.
— «پس چرا انگار از قبل همدیگه رو خیلی خوب میشناسین؟»
مامان سریع وارد شد:
— «آخ جوونها که زود با هم صمیمی میشن. چیز عجیبی نیست.»
دخترخالهت لبخند زد، اما این بار لبخندش بیشتر شبیه تله بود.
— «آها… پس مثلاً اینکه جیسو هنوز یه لحظه به جیمین نگاه میکنه قبل از اینکه حرف بزنه هم از همون صمیمیته؟»
تو احساس کردی قلبت یه ضربه خورد.
جیمین زیر میز، خیلی آرام انگشتش رو روی دستت گذاشت؛ یه لمس کوتاه، مطمئنکننده.
بعد با آرامش کامل گفت:
— «شاید چون جیسو عادت کرده قبل از حرف زدن، فکر کنه.»
دخترخالهت خندید.
— «اوه، چه جواب قشنگی.»
بعد کمی به جلو خم شد و با صدایی که انگار فقط برای تو بود گفت:
— «ولی من هنوز فکر میکنم یه چیزی این وسط هست.»
همه دوباره ساکت شدن.
تو خواستی چیزی بگی، اما قبلش برادرت با حالتی کلافه قاشقش رو گذاشت زمین و گفت:
— «واسه یه شب مهمونی، خیلی داری سوال میپرسی. بذار مردم غذاشونو بخورن.»
دخترخالهت لبخند کمرنگی زد و شونه بالا انداخت.
— «خب کنجکاوم دیگه.»
اما از نگاهش معلوم بود دستبردار نیست.
جیمین کمی به سمتت خم شد و خیلی آهسته، طوری که فقط تو بشنوی، گفت:
— «نذار بفهمه.»
تو زیر لب جواب دادی:
— «دارم سعی میکنم…»
اون هم خیلی کوتاه لبخند زد.
ولی درست همون لحظه دخترخالهت دوباره بهتون نگاه کرد، و این بار دقیقتر از قبل.
پارت بعد تو راهه♡
P:8
شام تقریباً به نیمه رسیده بود، اما توی دلِ جیسو هیچچیز آروم نشده بود.
دخترخالهت از اونطرف میز، یهجوری نگاهت میکرد که انگار داشت تکههای پازل رو کنار هم میچید.
جیمین کنار تو نشسته بود؛ خونسرد، ولی تو از فشار خفیف دستش روی پشت صندلیات میفهمیدی که او هم حواسش جمعه.
دخترخالهت قاشقش رو روی بشقاب گذاشت و خیلی عادی پرسید:
— «راستی جیسو…»
همه ساکت شدن.
تو قاشقت رو نگه داشتی.
— «این دوستت… جیمین… از کی اینقدر بهت نزدیکه؟»
یه سکوت کوتاه افتاد.
حتی صدای ساعت دیواری هم انگار بلندتر شده بود.
تو لبخند خیلی کمرنگی زدی و گفتی:
— «از وقتی اومده اینجا. خب… زیاد همدیگه رو میبینیم.»
دخترخالهت ابرو بالا انداخت.
— «فقط همین؟»
جیمین قبل از اینکه تو جواب بدی، خیلی آرام گفت:
— «بله، فقط همین.»
اما لحنش اونقدر مطمئن و صمیمی بود که دخترخالهت چشمهاش رو ریز کرد.
— «پس چرا انگار از قبل همدیگه رو خیلی خوب میشناسین؟»
مامان سریع وارد شد:
— «آخ جوونها که زود با هم صمیمی میشن. چیز عجیبی نیست.»
دخترخالهت لبخند زد، اما این بار لبخندش بیشتر شبیه تله بود.
— «آها… پس مثلاً اینکه جیسو هنوز یه لحظه به جیمین نگاه میکنه قبل از اینکه حرف بزنه هم از همون صمیمیته؟»
تو احساس کردی قلبت یه ضربه خورد.
جیمین زیر میز، خیلی آرام انگشتش رو روی دستت گذاشت؛ یه لمس کوتاه، مطمئنکننده.
بعد با آرامش کامل گفت:
— «شاید چون جیسو عادت کرده قبل از حرف زدن، فکر کنه.»
دخترخالهت خندید.
— «اوه، چه جواب قشنگی.»
بعد کمی به جلو خم شد و با صدایی که انگار فقط برای تو بود گفت:
— «ولی من هنوز فکر میکنم یه چیزی این وسط هست.»
همه دوباره ساکت شدن.
تو خواستی چیزی بگی، اما قبلش برادرت با حالتی کلافه قاشقش رو گذاشت زمین و گفت:
— «واسه یه شب مهمونی، خیلی داری سوال میپرسی. بذار مردم غذاشونو بخورن.»
دخترخالهت لبخند کمرنگی زد و شونه بالا انداخت.
— «خب کنجکاوم دیگه.»
اما از نگاهش معلوم بود دستبردار نیست.
جیمین کمی به سمتت خم شد و خیلی آهسته، طوری که فقط تو بشنوی، گفت:
— «نذار بفهمه.»
تو زیر لب جواب دادی:
— «دارم سعی میکنم…»
اون هم خیلی کوتاه لبخند زد.
ولی درست همون لحظه دخترخالهت دوباره بهتون نگاه کرد، و این بار دقیقتر از قبل.
پارت بعد تو راهه♡
- ۲۸۱
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط