آخرین بازمانده از نسل سلیکا
آخرین بازمانده از نسل سلیکا
☆☆☆
ادامه=
روی سنگ فرش لغزنده پل به جلو حرکت میکنم و به قلعه عظیم پیش رویم زل میزنم.دو نگهبان
جلوی در ورودی ایستادند و با هم صحبت میکنند.یکیشان پوست تیره و سر تاس دارد و دیگری
پوست گندمی و موهای قهوهای کوتاه دارد. خیلی کوتاه.
در ورودی دو لنگه است و از فولاد ساخته شده. طرحهای اژدها و اشکال جادوگران روی بدنهاش
حک شده.
همین که به انتهای پل میرسم موجی از جادوی قلعه به من هجوم میآورد. جادوی محافظ. جادو
در رگهایم جاری میشود، دور قلبم میپیچد و ذهنم را میگردد. میخواهد بسنجد که آیا من را
زنده بگذارد یا نه. صدایی در سرم میگوید:(( تو خیلی شبیه اونی.)) بعد، هم صدا و هم جادویی
که قلب و ذهنم را محاصره کرده از بین میرود، اَما جوّ جادوی محافظ قلعه همچنان وجود دارد.
نفس عمیقی میکشم. خیالم راحت شد؛ حداقل فعلاً. توانستم از مرحله اول که گرفتن تایید قلعه
هست عبور کنم. من از این قلعه و هر چالشی که برایم دارد نمیترسم.
حرکت میکنم.مسیری که از سنگهای سیاه و خاکستری پل بود،روبهروی زمین چمنزار پژمرده به
پایان میرسد. مِه و باران بین چمنهای پژمرده جای گرفته و روی زمین نشستهاند.
دو نگهبان که درحال بحث بودند چشمهایشان به من میفتد و مطمئنم دیدن موهای سبزم برای آن
دو آزار دهنده است چون اخم میکنند و زیرلب چیزی به هم میگویند.به در ورودی میرسم و منتظر
هستم نگهبان در را باز کُند. نگهبانی که پوست تیره دارد با کمی تعجب و مقدار زیادی تمسخر
نگاهم میکند و میگوید:(( دختر کوچولو! اینجا جای بازی کردن نیست. بهتره برگردی خونتون و
با تامورهاتهای خودت بازی کنی.)) میخندد و من هم متقابل میخندم. همین باعث عصبانی
شدنش میشود.
☆☆☆
ادامه=
روی سنگ فرش لغزنده پل به جلو حرکت میکنم و به قلعه عظیم پیش رویم زل میزنم.دو نگهبان
جلوی در ورودی ایستادند و با هم صحبت میکنند.یکیشان پوست تیره و سر تاس دارد و دیگری
پوست گندمی و موهای قهوهای کوتاه دارد. خیلی کوتاه.
در ورودی دو لنگه است و از فولاد ساخته شده. طرحهای اژدها و اشکال جادوگران روی بدنهاش
حک شده.
همین که به انتهای پل میرسم موجی از جادوی قلعه به من هجوم میآورد. جادوی محافظ. جادو
در رگهایم جاری میشود، دور قلبم میپیچد و ذهنم را میگردد. میخواهد بسنجد که آیا من را
زنده بگذارد یا نه. صدایی در سرم میگوید:(( تو خیلی شبیه اونی.)) بعد، هم صدا و هم جادویی
که قلب و ذهنم را محاصره کرده از بین میرود، اَما جوّ جادوی محافظ قلعه همچنان وجود دارد.
نفس عمیقی میکشم. خیالم راحت شد؛ حداقل فعلاً. توانستم از مرحله اول که گرفتن تایید قلعه
هست عبور کنم. من از این قلعه و هر چالشی که برایم دارد نمیترسم.
حرکت میکنم.مسیری که از سنگهای سیاه و خاکستری پل بود،روبهروی زمین چمنزار پژمرده به
پایان میرسد. مِه و باران بین چمنهای پژمرده جای گرفته و روی زمین نشستهاند.
دو نگهبان که درحال بحث بودند چشمهایشان به من میفتد و مطمئنم دیدن موهای سبزم برای آن
دو آزار دهنده است چون اخم میکنند و زیرلب چیزی به هم میگویند.به در ورودی میرسم و منتظر
هستم نگهبان در را باز کُند. نگهبانی که پوست تیره دارد با کمی تعجب و مقدار زیادی تمسخر
نگاهم میکند و میگوید:(( دختر کوچولو! اینجا جای بازی کردن نیست. بهتره برگردی خونتون و
با تامورهاتهای خودت بازی کنی.)) میخندد و من هم متقابل میخندم. همین باعث عصبانی
شدنش میشود.
- ۵۳۵
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط