{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«نوشتم که غمی نیست، اما قلمم از دروغ گفت خسته شدم. سخت می

«نوشتم که غمی نیست، اما قلمم از دروغ گفت خسته شدم. سخت میگذره بابا… خیلی سخت. انگار تمامِ تکیه‌گاه‌های من را از زیر پایم کشیدند و مرا در میانه‌ی این بی‌کسی رها کردند. حالا هر بار که نامت را می‌شنوم، قلبم برای آن روزهایی که بودی، هزار بار می‌تپد و برای روزهایی که نیستی، هزار بار می‌میرد.»
دلتنگی تو غمیست که تمامی نداره #بابا...))

.

.

.
دیدگاه ها (۰)

«تقویم‌ها می‌چرخند و هر بار دوباره به آخر هفته ها می‌رسیم؛ ا...

دل بسته به سکه های قلک بودیمدنبال بهانه های کوچک بودیمرویای ...

«در این شب‌های جمعه، وقتی سکوتِ سنگین بر تمامِ هستی چیره می‌...

«بابای.مهربونمنمی‌دانم این نامه را کجا باید پست کنم، اما می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط