in your eyes
#in_your_eyes
part_110
ویو کوک
نمیدونم چند ساعت گذشته بود
از وقتی درِ اتاق عمل پشت سر کایلا بسته شده بود فقط بیهدف توی راهروی بیمارستان قدم میزدم
هر چند ثانیه یه بار نگاهم روی در بستهی اتاق میافتاد
انگار فقط منتظر بودم یکی بیاد و یه چیزی بگه...
هر چیزی
یه نفس عمیق کشیدم.
دستامو توی موهام فرو بردم و چشمامو برای چند لحظه بستم
اما هر بار که چشمامو میبستم، فقط یه تصویر جلوی چشمم میومد...
کایلا
وقتی قبل از رفتن، با همون لبخند آرومش گفت:
منتظر باش
صدای تهیونگ باعث شد چشمامو باز کنم:
کوک
سرمو بلند کردم
آروم اومد کنارم و بدون اینکه چیزی بگه، کنارم ایستاد
چند لحظه فقط هر دومون به درِ اتاق نگاه میکردی
بعد با همون آرامش همیشگیش گفت:
همهچی خوب پیش میره
لبخند کمرنگی زدم:
میدونم...
یه مکث کوتاه کردم:
ولی...
نفس عمیقی کشیدم:
هیچوقت انقدر استرس نداشتم
تهیونگ خیلی آروم دستش رو روی شونهم گذاشت:
طبیعیه...
اما نگران نباش
کایلا از توام قوی تره کوک.
____________________
اون طرف راهرو...
کارینا بیقرار روی صندلی نشسته بود
هر چند دقیقه یه بار از جاش بلند میشد، چند قدم راه میرفت و دوباره مینشست
آخر سر با کلافگی گفت:
چرا هیچکس چیزی نمیگه؟
لیا آروم دستش رو گرفت:
صبور باش دیگه
رزیتا هم زیر لب گفت:
هنوز داخلن...
برای اولین بار
هیچکدوم از ما حوصلهی شوخی کردن نداشت
حتی جیمین هم ساکت گوشهای ایستاده بود
باباهامون مشغول حرف زدن بودن، اما معلوم بود ذهنشون جای دیگهست
مامانها هم به در خیره بودن
تمام راهروی بیمارستان...
پر انتظار شده بود
چند دقیقهی دیگه هم گذشت
برای چندمین بار خواستم برم سمت درِ اتاق...
که همون لحظه..
صدای باز شدن در اومد
همه تقریباً همزمان از جا بلند شدیم
قلبم اونقدر محکم میزد که انگار صداش توی کل راهرو پیچیده بود
دکتر از اتاق بیرون اومد
ماسکش رو پایین کشید
یه لبخند آروم روی صورتش نشست
نگاهش بین همه چرخید
بعد مستقیم به من نگاه کرد و گفت:
تبریک میگم...
نفسم بند اومد
دکتر ادامه داد:
همسرتون حالش خوبه...
یه مکث کوتاه کرد
بعد لبخندش بزرگتر شد:
و دختر کوچولوتون هم کاملاً سالمه...
برای چند ثانیه...
هیچ صدایی نشنیدم
فقط یه جمله توی ذهنم تکرار میشد...
دخترم
__________________________
ویو کوک
بعد از اینکه دکتر اومد و خبر رو داد توی سالن منتظر بودم تا بتونم کایلا رو ببینم...
صدای پرستار باعث شد از جام بلند بشم
پرستار با لبخند گفت:
آقای جئون؟
با عجله جلو رفتم
آروم ادامه داد:
میتونین داخل بیاین
برای اولین بار...
احساس کردم پام سنگین شده
با هر قدمی که برمیداشتم، قلبم تند تر میزد
درِ اتاق رو آروم باز کردم
اولین چیزی که دیدم...
کایلا بود
خسته...
اما با یه لبخند آروم
همین که نگاهمون به هم افتاد، خیلی آروم گفت:
سلام..
نتونستم جلوی لبخندمو بگیرم
آروم رفتم کنارش
خم شدم و پیشونیشو بوسیدم
خیلی آروم گفتم:
خسته نباشی...
دستمو گرفت
فقط لبخند زد
بعد..
نگاهم افتاد به اون موجود کوچولویی که کنار کایلا خوابیده بود
انقدر کوچیک بود...
که جرئت نمیکردم حتی دستم رو سمتش ببرم
پرستار گفت:
میخواین بغلش کنین؟
با تعجب نگاش کردم
زیر لب گفتم:
اگه چیزیش بشه چی؟
پرستار خندید:
چیزی نمیشه
خیلی آروم دختر کوچولومون رو توی بغلم گذاشت
همون لحظه...
همهی دنیا برام متوقف شد
دختر کوچولوم چشمهاش بسته بود
دست کوچیکش آروم دور انگشتم جمع شد
یه نفس لرزون کشیدم
زیر لب زمزمه کردم:
سلام خوشگل بابا...
کایلا با لبخند نگامون میکرد
آروم گفت:
فکر کنم... یکی از همون روز اول دیوونهوار عاشقش شده بود...
نگاهم از روی دخترمون برنداشته شد
لبخند زدم
جواب دادم:
آره...
قبل از اینکه به دنیا بیاد... عاشقش بودم..
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_110
ویو کوک
نمیدونم چند ساعت گذشته بود
از وقتی درِ اتاق عمل پشت سر کایلا بسته شده بود فقط بیهدف توی راهروی بیمارستان قدم میزدم
هر چند ثانیه یه بار نگاهم روی در بستهی اتاق میافتاد
انگار فقط منتظر بودم یکی بیاد و یه چیزی بگه...
هر چیزی
یه نفس عمیق کشیدم.
دستامو توی موهام فرو بردم و چشمامو برای چند لحظه بستم
اما هر بار که چشمامو میبستم، فقط یه تصویر جلوی چشمم میومد...
کایلا
وقتی قبل از رفتن، با همون لبخند آرومش گفت:
منتظر باش
صدای تهیونگ باعث شد چشمامو باز کنم:
کوک
سرمو بلند کردم
آروم اومد کنارم و بدون اینکه چیزی بگه، کنارم ایستاد
چند لحظه فقط هر دومون به درِ اتاق نگاه میکردی
بعد با همون آرامش همیشگیش گفت:
همهچی خوب پیش میره
لبخند کمرنگی زدم:
میدونم...
یه مکث کوتاه کردم:
ولی...
نفس عمیقی کشیدم:
هیچوقت انقدر استرس نداشتم
تهیونگ خیلی آروم دستش رو روی شونهم گذاشت:
طبیعیه...
اما نگران نباش
کایلا از توام قوی تره کوک.
____________________
اون طرف راهرو...
کارینا بیقرار روی صندلی نشسته بود
هر چند دقیقه یه بار از جاش بلند میشد، چند قدم راه میرفت و دوباره مینشست
آخر سر با کلافگی گفت:
چرا هیچکس چیزی نمیگه؟
لیا آروم دستش رو گرفت:
صبور باش دیگه
رزیتا هم زیر لب گفت:
هنوز داخلن...
برای اولین بار
هیچکدوم از ما حوصلهی شوخی کردن نداشت
حتی جیمین هم ساکت گوشهای ایستاده بود
باباهامون مشغول حرف زدن بودن، اما معلوم بود ذهنشون جای دیگهست
مامانها هم به در خیره بودن
تمام راهروی بیمارستان...
پر انتظار شده بود
چند دقیقهی دیگه هم گذشت
برای چندمین بار خواستم برم سمت درِ اتاق...
که همون لحظه..
صدای باز شدن در اومد
همه تقریباً همزمان از جا بلند شدیم
قلبم اونقدر محکم میزد که انگار صداش توی کل راهرو پیچیده بود
دکتر از اتاق بیرون اومد
ماسکش رو پایین کشید
یه لبخند آروم روی صورتش نشست
نگاهش بین همه چرخید
بعد مستقیم به من نگاه کرد و گفت:
تبریک میگم...
نفسم بند اومد
دکتر ادامه داد:
همسرتون حالش خوبه...
یه مکث کوتاه کرد
بعد لبخندش بزرگتر شد:
و دختر کوچولوتون هم کاملاً سالمه...
برای چند ثانیه...
هیچ صدایی نشنیدم
فقط یه جمله توی ذهنم تکرار میشد...
دخترم
__________________________
ویو کوک
بعد از اینکه دکتر اومد و خبر رو داد توی سالن منتظر بودم تا بتونم کایلا رو ببینم...
صدای پرستار باعث شد از جام بلند بشم
پرستار با لبخند گفت:
آقای جئون؟
با عجله جلو رفتم
آروم ادامه داد:
میتونین داخل بیاین
برای اولین بار...
احساس کردم پام سنگین شده
با هر قدمی که برمیداشتم، قلبم تند تر میزد
درِ اتاق رو آروم باز کردم
اولین چیزی که دیدم...
کایلا بود
خسته...
اما با یه لبخند آروم
همین که نگاهمون به هم افتاد، خیلی آروم گفت:
سلام..
نتونستم جلوی لبخندمو بگیرم
آروم رفتم کنارش
خم شدم و پیشونیشو بوسیدم
خیلی آروم گفتم:
خسته نباشی...
دستمو گرفت
فقط لبخند زد
بعد..
نگاهم افتاد به اون موجود کوچولویی که کنار کایلا خوابیده بود
انقدر کوچیک بود...
که جرئت نمیکردم حتی دستم رو سمتش ببرم
پرستار گفت:
میخواین بغلش کنین؟
با تعجب نگاش کردم
زیر لب گفتم:
اگه چیزیش بشه چی؟
پرستار خندید:
چیزی نمیشه
خیلی آروم دختر کوچولومون رو توی بغلم گذاشت
همون لحظه...
همهی دنیا برام متوقف شد
دختر کوچولوم چشمهاش بسته بود
دست کوچیکش آروم دور انگشتم جمع شد
یه نفس لرزون کشیدم
زیر لب زمزمه کردم:
سلام خوشگل بابا...
کایلا با لبخند نگامون میکرد
آروم گفت:
فکر کنم... یکی از همون روز اول دیوونهوار عاشقش شده بود...
نگاهم از روی دخترمون برنداشته شد
لبخند زدم
جواب دادم:
آره...
قبل از اینکه به دنیا بیاد... عاشقش بودم..
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۴.۰k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط