in your eyes
#in_your_eyes
part_111
"پنج سال بعد"
ویو کایلا
از صبح زود بیدار شده بودم
توی آشپزخونه مشغول درست کردن صبحونه بودم.
نگاهی به ساعت انداختم
با خودم گفتم:
عجیبه... هنوز بیدار نشدن
لبخند زدم
بعد صدا زدم:
خانوم کوچولو..
چند دقیقه بعد نیلا با موهای روشن و بهمریخته و چشمهای خوابآلود وارد آشپزخونه شد
همونجوری که چشمهاشو میمالید، آروم گفت:
صبح بخیر مامانی...
خم شدم، لپش رو بوسیدم و با لبخند گفتم:
صبح بخیر خوشگل مامان
بعد خیلی آروم توی گوشش گفتم:
یه ماموریت داری
پلک زد:
چه ماموریتی؟
با شیطنت لبخند زدم:
برو باباتو بیدار کن
نیلا خیلی جدی سر تکون داد
بعد با قدمهای آروم از آشپزخونه بیرون رفت
منم دوباره مشغول درست کردن صبحونه شدم.
چند دقیقه گذشت...
اخم ریزی کردم
پس این دوتا کجان؟
دستم رو با حوله خشک کردم و رفتم سمت پله ها
ویو نیلا
مامانی گفت برم بابایی رو بیدار کنم
آروم از آشپزخونه بیرون اومدم
یکی یکی پله هارو بالا رفتم
راهرو رو یواش یواش رد کردم
بعد درِ اتاق بابا رو یه کم باز کردم
بابا هنوز خواب بود...
آروم رفتم کنار تخت
خم شدم
خیلی آروم گفتم:
بابا...
بابا تکون نخورد
دوباره آرومتر گفتم:
بابایی...
مامانی گفت بیدار شی
یهویی
بدون اینکه چشمهاشو باز کنه، دستش رو دراز کرد
منو کشید توی بغلش
بعد پتو رو تا زیر چونم بالا کشید
بابایی با صدای خوابآلود گفت:
مامانو ول کن...
بیا پیش بابا بخواب..
منم هنوز خوابم میاومد.
سرمو روی سینهی بابا گذاشتم
آروم گفتم:
باشه... فقط پنج دقیقه...
بابا یه بوسه روی موهام زد:
آفرین دختر خوبم.
بعد
نفهمیدم کی خوابمون برد....
ویو کایلا
به اتاق رسیدم
در رو آروم باز کردم...
همون لحظه خندم گرفت
نیلا لای پتو، محکم توی بغل جونگکوک خوابش برده بود
جونگکوکم دستش رو دور نیلا حلقه کرده بود
هر دوتاشون راحت خوابیده بودن
چند ثانیه فقط همونجا ایستادم و نگاشون کردم
بعد دست به سینه، آروم گفتم:
قرار بود بیدارش کنی... نه اینکه دوباره باهاش بخوابی.
همون موقع...
جونگکوک بدون اینکه چشمهاشو باز کنه، خوابآلود زمزمه کرد:
من بیدار بودم...
یه مکث کوتاه کرد:
ولی این کوچولو گفت پنج دقیقه دیگه...
لبخندم پر رنگ تر شد:
و من مطمئنم این حرف خودت بوده.
جونگکوک این بار چشماش رو باز کرد و با قیافهی کاملا مظلوم گفت:
همهچی تقصیر این خانوم کوچولوعه
نیلا هم همون موقع با چشمهای بسته خودش رو بیشتر توی بغل باباش جمع کرد
و من...
فقط ایستاده بودم و به این دو تا خوابالو نگاه میکردم
باورم نمیشد...
یه روزی فقط من و جونگکوک بودیم
و حالا...
نیلا، قشنگترین بخش دنیامون شده بود.
چند لحظه به اون دوتا نگاه کردم
بعد با خندهی آرومی زمزمه کردم:
باشه...
فعلاً هر دوتون راحت بخوابین
بعداً باهاتون تسویه حساب میکنم.
و بعد بی صدا از اتاق رفتم.
۲تا۳. نیلا «خیلی گوگولی نیست؟🤧🎀»
لایک و کامنت فراموش نشهه
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_111
"پنج سال بعد"
ویو کایلا
از صبح زود بیدار شده بودم
توی آشپزخونه مشغول درست کردن صبحونه بودم.
نگاهی به ساعت انداختم
با خودم گفتم:
عجیبه... هنوز بیدار نشدن
لبخند زدم
بعد صدا زدم:
خانوم کوچولو..
چند دقیقه بعد نیلا با موهای روشن و بهمریخته و چشمهای خوابآلود وارد آشپزخونه شد
همونجوری که چشمهاشو میمالید، آروم گفت:
صبح بخیر مامانی...
خم شدم، لپش رو بوسیدم و با لبخند گفتم:
صبح بخیر خوشگل مامان
بعد خیلی آروم توی گوشش گفتم:
یه ماموریت داری
پلک زد:
چه ماموریتی؟
با شیطنت لبخند زدم:
برو باباتو بیدار کن
نیلا خیلی جدی سر تکون داد
بعد با قدمهای آروم از آشپزخونه بیرون رفت
منم دوباره مشغول درست کردن صبحونه شدم.
چند دقیقه گذشت...
اخم ریزی کردم
پس این دوتا کجان؟
دستم رو با حوله خشک کردم و رفتم سمت پله ها
ویو نیلا
مامانی گفت برم بابایی رو بیدار کنم
آروم از آشپزخونه بیرون اومدم
یکی یکی پله هارو بالا رفتم
راهرو رو یواش یواش رد کردم
بعد درِ اتاق بابا رو یه کم باز کردم
بابا هنوز خواب بود...
آروم رفتم کنار تخت
خم شدم
خیلی آروم گفتم:
بابا...
بابا تکون نخورد
دوباره آرومتر گفتم:
بابایی...
مامانی گفت بیدار شی
یهویی
بدون اینکه چشمهاشو باز کنه، دستش رو دراز کرد
منو کشید توی بغلش
بعد پتو رو تا زیر چونم بالا کشید
بابایی با صدای خوابآلود گفت:
مامانو ول کن...
بیا پیش بابا بخواب..
منم هنوز خوابم میاومد.
سرمو روی سینهی بابا گذاشتم
آروم گفتم:
باشه... فقط پنج دقیقه...
بابا یه بوسه روی موهام زد:
آفرین دختر خوبم.
بعد
نفهمیدم کی خوابمون برد....
ویو کایلا
به اتاق رسیدم
در رو آروم باز کردم...
همون لحظه خندم گرفت
نیلا لای پتو، محکم توی بغل جونگکوک خوابش برده بود
جونگکوکم دستش رو دور نیلا حلقه کرده بود
هر دوتاشون راحت خوابیده بودن
چند ثانیه فقط همونجا ایستادم و نگاشون کردم
بعد دست به سینه، آروم گفتم:
قرار بود بیدارش کنی... نه اینکه دوباره باهاش بخوابی.
همون موقع...
جونگکوک بدون اینکه چشمهاشو باز کنه، خوابآلود زمزمه کرد:
من بیدار بودم...
یه مکث کوتاه کرد:
ولی این کوچولو گفت پنج دقیقه دیگه...
لبخندم پر رنگ تر شد:
و من مطمئنم این حرف خودت بوده.
جونگکوک این بار چشماش رو باز کرد و با قیافهی کاملا مظلوم گفت:
همهچی تقصیر این خانوم کوچولوعه
نیلا هم همون موقع با چشمهای بسته خودش رو بیشتر توی بغل باباش جمع کرد
و من...
فقط ایستاده بودم و به این دو تا خوابالو نگاه میکردم
باورم نمیشد...
یه روزی فقط من و جونگکوک بودیم
و حالا...
نیلا، قشنگترین بخش دنیامون شده بود.
چند لحظه به اون دوتا نگاه کردم
بعد با خندهی آرومی زمزمه کردم:
باشه...
فعلاً هر دوتون راحت بخوابین
بعداً باهاتون تسویه حساب میکنم.
و بعد بی صدا از اتاق رفتم.
۲تا۳. نیلا «خیلی گوگولی نیست؟🤧🎀»
لایک و کامنت فراموش نشهه
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۴.۶k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط