رمان جونگکوک (چشمان خمار)
#چشمان.خمار 🍷
#Part_16
«ویو ات»
با سر درد چشامو باز کردم. تنها لامپ روشن توی اتاقم، آباژور کنار تختم بود. لـ..ـبهام خشک شده بودن و گلوم سوزش بدی داشت..
نگاهی به عسلی های کنار تختم کردم ولی پارت آبی ندیدم، پس باید میرفتم پایین؟ لعنتی..
کمی تو جام تکون خوردم تا موقع ایستادن سرم گیج نره پتو رو کنار زدم و نشستم، پاهامو از تخت آویزون کردم و با کمک دستم ایستادم..
قدم هامو کنار دیوار برمیداشتم تا سرگیجم بلایی سرم نیاره ولی همون لحظه پایی رو دیدم.. آروم چشمامو چرخوندم و با دیدن جسم جئون جیغ کشید که کل اتاق رو پر کرد..
جونگکوک سراسیمه بلند شد و نشست، با حالت گیج و خوابالودی به اطراف نگاه کرد..
جونگکوک: ها. چیه. چیشده. باز کار کدوم عـ..ـنتریه. الان به حسابش میرسم...
ات: جئون؟!!
با شنیدن اسمش حرفشو ول کرد و بهت زده و با چشمای ریز شده بهم نگاه کرد..
اون اینجا چیکار میکرد؟ وقتی خودش اتاق داره پس چرا کف اتاق من طاق باز خوابیده؟؟ اینا رو بپرسم سرم رو تنم میمونه؟
کمی که گذشت تازه حواسش اومد سر جاش، دست راستش راستشو به صورتش کشید و بعد موهاشو داد عقب..
جونگکوک: چیزی شده ات؟ چرا بیدار شدی؟
ات: عاامم هیچی شما بخوابید..
گفتم و سعی کردم با نهایت توانی که دارم خودمو از اتاق پرت کنم بیرون ولی تف بر گلچین روزگار.. جئون بهم رسید و با گرفت شونه و مچ دستم نزاشت برم..
جونگکوک: حالت خوبه؟
ات: عااره خوبم، میشه.. میشه بزاری بدم؟
جونگکوک: کجا میخوای بری؟
ات: خب...
باید میگفتم؟ اگر بگم و عصبانی بشه چی؟ نه نمیگم چون تا حدی میدونم ممکنه چه اتفاقی بیوفته..
ات: فقط میخواستم برم سرویس بهداشتی..
جونگکوک: ولی داخل اتاقت که سرویس بهداشتی داره!
دستشو به طرف در سرویس گرفت، واقعا آدم خنگی هستم که چنین دروغ بزرگی رو میگم.. کمی فکر کردم و جواب دادم..
ات: عااا خب شما اینجا خوابید بودین، انتظار دارید برم سرویس اینجا؟
جونگکوک: ات خودت بهتر میدونی اون در یه راهرویه که سرویس بهداشتی و حموم داره همچنین در هاشم طوری طراحی شدن که صدایی ازشون درز نکنه..
سرمو انداختم پایین، چی باید جوابشو میدادم؟ بگم ها ها ها هاا دروغ بود!!؟
ات: عااا خب...
جونگکوک: از من میترسی؟
با سوالی که پرسید، سرمو آوردم بالا و به چشم هاش خیره شدم..
چشماش مثل قبل نبود، نه عصبی بود، نه شاد بود و نه سرد.. با نگاه کردم به اون تیله های سیاه، میشد فهمید که از چیزی ناراحت و پشیمونه.. اخه مگه کاری کرده بود که چشماش زار میزدن پشیمونه؟
ات: من.. منظورتون چیه؟؟ چرا باید ازتون بترسم؟
جونگکوک: دروغ گفتنت، اینکه سعی میکنی با هر روشی ازم دوری کنی و اینطور رسمی حرف زدنت!!
راست میگفت نه؟ واقعا هم اینطور بود ولی چرا نمیخواستم قبولش کنم؟ چرا نمیشد بگم "اره مثل سگ ازت میترسم، میترسم یچیزی بگم و دوباره به حال اون شبم بیوفتم، میترسم نزدیکت بشم و دوباره با رفتارت یه خش دیگه روی قلبم بندازی، میترسم باهات عادی حرف بزنم چون ممکنه هر لحظه صدای فریادت سر اینکه چرا باهات صمیمی رفتار میکنم کل عمارتو فرا بگیره... "
شرایط پارت بعد..
10 کامنت 💌
15 لایک❤
#Part_16
«ویو ات»
با سر درد چشامو باز کردم. تنها لامپ روشن توی اتاقم، آباژور کنار تختم بود. لـ..ـبهام خشک شده بودن و گلوم سوزش بدی داشت..
نگاهی به عسلی های کنار تختم کردم ولی پارت آبی ندیدم، پس باید میرفتم پایین؟ لعنتی..
کمی تو جام تکون خوردم تا موقع ایستادن سرم گیج نره پتو رو کنار زدم و نشستم، پاهامو از تخت آویزون کردم و با کمک دستم ایستادم..
قدم هامو کنار دیوار برمیداشتم تا سرگیجم بلایی سرم نیاره ولی همون لحظه پایی رو دیدم.. آروم چشمامو چرخوندم و با دیدن جسم جئون جیغ کشید که کل اتاق رو پر کرد..
جونگکوک سراسیمه بلند شد و نشست، با حالت گیج و خوابالودی به اطراف نگاه کرد..
جونگکوک: ها. چیه. چیشده. باز کار کدوم عـ..ـنتریه. الان به حسابش میرسم...
ات: جئون؟!!
با شنیدن اسمش حرفشو ول کرد و بهت زده و با چشمای ریز شده بهم نگاه کرد..
اون اینجا چیکار میکرد؟ وقتی خودش اتاق داره پس چرا کف اتاق من طاق باز خوابیده؟؟ اینا رو بپرسم سرم رو تنم میمونه؟
کمی که گذشت تازه حواسش اومد سر جاش، دست راستش راستشو به صورتش کشید و بعد موهاشو داد عقب..
جونگکوک: چیزی شده ات؟ چرا بیدار شدی؟
ات: عاامم هیچی شما بخوابید..
گفتم و سعی کردم با نهایت توانی که دارم خودمو از اتاق پرت کنم بیرون ولی تف بر گلچین روزگار.. جئون بهم رسید و با گرفت شونه و مچ دستم نزاشت برم..
جونگکوک: حالت خوبه؟
ات: عااره خوبم، میشه.. میشه بزاری بدم؟
جونگکوک: کجا میخوای بری؟
ات: خب...
باید میگفتم؟ اگر بگم و عصبانی بشه چی؟ نه نمیگم چون تا حدی میدونم ممکنه چه اتفاقی بیوفته..
ات: فقط میخواستم برم سرویس بهداشتی..
جونگکوک: ولی داخل اتاقت که سرویس بهداشتی داره!
دستشو به طرف در سرویس گرفت، واقعا آدم خنگی هستم که چنین دروغ بزرگی رو میگم.. کمی فکر کردم و جواب دادم..
ات: عااا خب شما اینجا خوابید بودین، انتظار دارید برم سرویس اینجا؟
جونگکوک: ات خودت بهتر میدونی اون در یه راهرویه که سرویس بهداشتی و حموم داره همچنین در هاشم طوری طراحی شدن که صدایی ازشون درز نکنه..
سرمو انداختم پایین، چی باید جوابشو میدادم؟ بگم ها ها ها هاا دروغ بود!!؟
ات: عااا خب...
جونگکوک: از من میترسی؟
با سوالی که پرسید، سرمو آوردم بالا و به چشم هاش خیره شدم..
چشماش مثل قبل نبود، نه عصبی بود، نه شاد بود و نه سرد.. با نگاه کردم به اون تیله های سیاه، میشد فهمید که از چیزی ناراحت و پشیمونه.. اخه مگه کاری کرده بود که چشماش زار میزدن پشیمونه؟
ات: من.. منظورتون چیه؟؟ چرا باید ازتون بترسم؟
جونگکوک: دروغ گفتنت، اینکه سعی میکنی با هر روشی ازم دوری کنی و اینطور رسمی حرف زدنت!!
راست میگفت نه؟ واقعا هم اینطور بود ولی چرا نمیخواستم قبولش کنم؟ چرا نمیشد بگم "اره مثل سگ ازت میترسم، میترسم یچیزی بگم و دوباره به حال اون شبم بیوفتم، میترسم نزدیکت بشم و دوباره با رفتارت یه خش دیگه روی قلبم بندازی، میترسم باهات عادی حرف بزنم چون ممکنه هر لحظه صدای فریادت سر اینکه چرا باهات صمیمی رفتار میکنم کل عمارتو فرا بگیره... "
شرایط پارت بعد..
10 کامنت 💌
15 لایک❤
- ۱۵۸
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط