{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قاتل سادیسمی سرنوشتم

{قاتل سادیسمی سرنوشتم}
Part3

صبح از خواب بیدار شد رفت یه دوش گرفت خیلی خسته و گرفته بود فکرش مشغول بود کلی تلاش می‌کرد تا بیمارش ته حالش بهتر بشه خیلی پرونده دشوار سختی بود برای حل کردنش ولی میا میدونست می‌تونه انجامش بده حلش کنه کاری از دستش برنمی‌آمد کسی جز اون هم توی اون شهر بهترین روانشناس نبود پس مجبور بود خودش حل کنه و اگر می‌تونه حل کنه صددرصد دیگه مردم به دکتر خوب نمیشناسنش و خب شب روز تاجایی که می‌تونستی بیدار می‌شوند تا بتونه آوند بیمار حالش بهتر کنه صبح‌که از خواب بیدار شده بود خمیازه‌لی کشید کش آمد دستش کرد تو موهاش بلند شدم رفت حموم یه دوش بیست مینی گرفت آمد بیرون شروع کرد به خشک کردن موهاش بهشون حالت داد یه ازایش لایت کرد سیو ماشینش برداشت حرکت به سمت مطب مطمئن بود که ته الانا دیگه بیدار شده کلی هم بی قراری کرده و تا الان هزار بار بهش حمله عصبی دست داده میدونست ته برای آسیب زدن به خودش هرکاری میکرد و به منشی پرستار های دور برش درخواست کرده بود که از ته مراقبت کنند تا به خودش آسیب نزنه و گفته بود که اگر ببینه که ته به خودش آسیب زده اون پرستاری که هواسش پرت بوده رو اخراج می‌کنه و همیشه برای کیا مهم بود که بیمارش باید مث مردمانی عادی راحت آروم زندگی کنن و همیشه معتقد بود که روانشناسا میتونن با مردم به صورت منطقی صحبت کنن و هرچیزی که بد و منفی هست و به صورت مثبت نگاه کنم تا اون اتفاق مثبت بیوفته اتفاق بدی براشون نیوفته و معتقد بود که اگر منفی فکر کنی همون اتفاق منفی سرت میاد و اگر مثبت فکر کنی همون اتفاق مثبت میوفته و سعی میکرد اینو به مردم بفهمونه و همیشه به این فکر میکرد که چند چند آدم باید بیان پیشش تا به همه‌ی کشور یا به کل دنیا برسه که همچین چیزی وجود داره دل نمی‌خواست کسی مریض سادیسمی افسرده یا هرچیزی دیگه‌ای باشد یا آنقدر حال همه خوب باشد که دیگه نیازی به روانشناس توی دنیا نباشه و همه‌ی ما روانشناس ها بیکار شویم عوض بیکاری روانشناسان حال مردمان دنیا خوب بود دیگر مشکلاتی برای غصه خوردن نداشت و همینطور که فکر می‌کرد رسید مطب ماشین پارک کرد خاموشش کرد پیاده شد در ماشین بست قفلش کرد رفت سمت مطب عینک دوسش و درآورد از آسانسور بالا رفت رفت داخل اتاقش یه سزی پرونده راجب به بیماراش امضا کرد مونده بود ته که باید امضا می‌کرد حالش بهبود پیدا کرده یا نه و مجبور بنویسه که همون‌جوریه و هنوز به دارو خوردن احتیاج داره این براش غم انگیز بود و بعداز نوشتن تون متن به خودش قول داد تا حال ته رو خوب نرکزده دست از خوب کردنش برنداره از پشت میز بلند شد اشک تو چشمام پاک کرد از اتاق بیرون رفت رفت پیش ته تا ببینه در چه حال در اتاق ته رو زد درباز کرد رفت تو
میا:سلام ته چطور یحالت بهتر شد
ته:سلام میا تو خوبی
میا:خوبم خیلی تغییر کردی چیزی شده ؟؟
ته:نه وی باید میشد مگه میا من فقط با خودم فکرایی کردم که بعدا راجبش بهت میگم
میا:ته من اومدم اینجا تا یه سوال خیلی مهم ازت بپرسم
ته:بپرس به گوشم
میا:اول این سوال میپرسم که داروخانه و خوردی تموم کار و تمرین هوایی که گفتم انجام دادی؟؟
ته:اره همه رو به کمک پرستارا انجام دادم
میا:خب خیلی عالیه حالا میرم سر اصل مطلب ته میشه بیشتر درباره فوت پدر مادرت بهم بگی ؟
ته:البته من پدر مادرم تو یه تصادف شدید از دست دادم شب بود که بهم زنگ زدن اونا مردن
میا:ته چرا حرفت عوض کردی پسر؟
ته:نه من که عوض نکردم(آدم دروغ گو همیشه حرفاش یادش نمی‌مونه یادش می‌ره😊)
میا:تو سری پیش به من گفتی یکی از افراد نزدیک تو اونو با شلیک گلوله کشتن
درست؟
ته که به من من افتاده بود گفت
ته:اصن نمی‌دونم ولم کنید حوصله هیچکدومتون ندارم...عربده
ته وقتی میدونست که کم آورده سعی کرد با دادش اشتباهاتش و پنهون کنه
میا:ته می‌دونم بهم دروغ گفتی لطفاً بهم راستش بگو حتی راجب این چه شرکت لباس داری هم دروغ گفتی درست؟؟
ته:بسه دیگه گمشو بیرون...داد و....

تا پارت بعدی بای بای

#درخواستی
#فیک
#سناریو
#جونگکوک_ریو
#فرشته_بدون_بال
#تکپارتی
#چندپارتی
#ستاره_کوچولوی_شبام
#تهیونگ_ات
#ددی_بدجنس_من
#قاتل_سادیسمی_سرنوشتم
دیدگاه ها (۰)

{قاتل سادیسمی سرنوشتم}Part2رفتم داخل ته رو تو اون حال دید می...

{قاتل سادیسمی سرنوشتم}Part1میا:صبح بیدار شدم بلند شدم رفتم د...

اقا سلامپیامی خدمت هیترای مانی و خلاصه ای که فنی چه فن نیستی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط