🪽 Angel of salvation 🪽
🪽 Angel of salvation 🪽
Part ⁶⁹
من همیشه شبا تو اسمون دنبال ستاره ها میگردم تا باهاشون حرف بزنم ، مخصوصا وقتایی که ناراحتم .ولی الان میتونم کلی ستاره تو کهکشان چشماش پیدا کنم و باهاشون حرف بزنم .
لبخندی رو لبم نقش میبنده انگاری که تموم ستاره های تو اسمون برای منن ... واقعا هم همینطوره .
یونگی 🪽 چیشده عزیزم؟
ات ✨ ه..هیچی عزیزم.
بالاخره از چشماش دل کندم و به افراد پای سفره نگاهی انداختم.
مادرجون و پدر بزرگ یونگی با لبخندی به ما نگاه میکردن . نگاهم رفت سمت مینی و ایزول . مینی با لبخند ریزی روی صورتش به ما داشت نگاه میکرد . یه حسی بهم میگه این دختره خودش واقعا با ما کاری نداره. لبخندی بهش زدم که لبخندش پررنگ تر شد .
نگاهم رفت سمت ایزول ... تو چشماش تنفر ، حسادت ، عصبانیت و یه جور ترس دیده میشد . بی خیال نگاه تحقیر امیز ایزول شدم و به صبحونه خوردنم ادامه دادم .
نزدیک یک ربع گذشت و من دیگه جا نداشتم .
ات ✨ یونگی من دیگه سیرم .(اروم)
یونگی 🪽 باشه عزیزم الان میریم بالا .
دست من و گرفت و بلند شد و منم به همراهش بلند شدم .
یونگی 🪽 مامان دستت درد نکنه ... ما دیگه میریم .
ات ✨ مادرجون دستت درد نکنه.
می سون : خواهش میکنم گلم .
لبخندی گنده زدم و با هم از سالن غذاخوری خارج شدیم که یهو دل درد خفیفی گرفتم و لحظه ای زمین و زیر پاهام حس نکردم و داشتم میوفتادم . یونگی یه دستشو زیر کمرم و یه دستشو زیر پاهام برد و من و بلند کرد .
ات ✨ میتونم راه برم عزیزم.
یونگی 🪽 میدونم که میتونی راه بری عزیزم .
ات ✨ خب پس بزارم زمین عزیزم.
چیزی نگفت و صورتشو اورد جلو و با نوک بینیش ضربه ارومی روی بینیم زد و از پله ها بالا رفت و رفت سمت اتاق و وارد اتاقمون شدیم .
یونگی 🪽 خب...چیکار کنیم ؟
ات ✨ اول من و بزار زمین بعد فکر میکنیم .
یونگی 🪽 خب همینجا تو بغلم فکر کن .
ات ✨ نمیشه .
امد نزدیک گوشم و با صدای بمش زمزمه کرد
یونگی 🪽...
شرط
³⁵ لایک
³⁰ کامنت
¹² بازنشر
Part ⁶⁹
من همیشه شبا تو اسمون دنبال ستاره ها میگردم تا باهاشون حرف بزنم ، مخصوصا وقتایی که ناراحتم .ولی الان میتونم کلی ستاره تو کهکشان چشماش پیدا کنم و باهاشون حرف بزنم .
لبخندی رو لبم نقش میبنده انگاری که تموم ستاره های تو اسمون برای منن ... واقعا هم همینطوره .
یونگی 🪽 چیشده عزیزم؟
ات ✨ ه..هیچی عزیزم.
بالاخره از چشماش دل کندم و به افراد پای سفره نگاهی انداختم.
مادرجون و پدر بزرگ یونگی با لبخندی به ما نگاه میکردن . نگاهم رفت سمت مینی و ایزول . مینی با لبخند ریزی روی صورتش به ما داشت نگاه میکرد . یه حسی بهم میگه این دختره خودش واقعا با ما کاری نداره. لبخندی بهش زدم که لبخندش پررنگ تر شد .
نگاهم رفت سمت ایزول ... تو چشماش تنفر ، حسادت ، عصبانیت و یه جور ترس دیده میشد . بی خیال نگاه تحقیر امیز ایزول شدم و به صبحونه خوردنم ادامه دادم .
نزدیک یک ربع گذشت و من دیگه جا نداشتم .
ات ✨ یونگی من دیگه سیرم .(اروم)
یونگی 🪽 باشه عزیزم الان میریم بالا .
دست من و گرفت و بلند شد و منم به همراهش بلند شدم .
یونگی 🪽 مامان دستت درد نکنه ... ما دیگه میریم .
ات ✨ مادرجون دستت درد نکنه.
می سون : خواهش میکنم گلم .
لبخندی گنده زدم و با هم از سالن غذاخوری خارج شدیم که یهو دل درد خفیفی گرفتم و لحظه ای زمین و زیر پاهام حس نکردم و داشتم میوفتادم . یونگی یه دستشو زیر کمرم و یه دستشو زیر پاهام برد و من و بلند کرد .
ات ✨ میتونم راه برم عزیزم.
یونگی 🪽 میدونم که میتونی راه بری عزیزم .
ات ✨ خب پس بزارم زمین عزیزم.
چیزی نگفت و صورتشو اورد جلو و با نوک بینیش ضربه ارومی روی بینیم زد و از پله ها بالا رفت و رفت سمت اتاق و وارد اتاقمون شدیم .
یونگی 🪽 خب...چیکار کنیم ؟
ات ✨ اول من و بزار زمین بعد فکر میکنیم .
یونگی 🪽 خب همینجا تو بغلم فکر کن .
ات ✨ نمیشه .
امد نزدیک گوشم و با صدای بمش زمزمه کرد
یونگی 🪽...
شرط
³⁵ لایک
³⁰ کامنت
¹² بازنشر
- ۳۱۵
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط