🪽 Angel of salvation 🪽
🪽 Angel of salvation 🪽
Part ⁶⁰
یونگی در و باز کرد که توی اتاقی با تراسی رو به حیاط کاخ رو به رو شدم که دوتا صندلی و یه میز جلوش بود و روی میز مقدار زیادی غذا بود. تازه چشمم به هوا افتاد ، هوا تاریکِ تاریک شده بود .
یونگی 🪽 وقت شامه کوچولو.
برگشتم و بهش نگاه کردم .
ات ✨ باشه .
با هم رفتیم جلو تر و یونگی صندلی رو برام عقب کشید و اروم کمکم کرد بشینم . کفشامو گذاشت کنار صندلیم و خودشم نشست کنارم رو صندلی . نگاهی به میز انداختم ، از غذا ها بخار بلند میشد .
ات ✨ غذا ها گرمن .
یونگی 🪽 اره کوچولو .
وایسا ببینم چرا چهار تا صندلی دیگه هم هست ؟
ات ✨ یه سوال ؟
یونگی 🪽 جانم بپرس.
ات ✨ این چهارتا صندلی...
یهو در اتاق باز شد . برگشتم که دیدم پدر بزرگ و مادرجون و مامان و بابام وارد اتاق شدن . سریع بلند شدم و یونگی هم بلند شد . چهار نفرشون امدن سمتمون و پدر بزرگ یونگی نشست کنار یونگی و مادرجون هم نشست کنار پدر بزرگ و بابای منم نشست کنارم و مامانمم نشست کنار بابام . لبخندی زدم ولی از درون میخواستم با یونگی تنها باشم . اروم نشستم .
پ.ب.یونگی : خب دیگه چرا شروع نمیکنید ؟
پدر بزرگ یونگی شروع کرد به خوردن و پشت بندش هم مادرجون. مامانمم شروع کرد و پشت بندش بابامم شروع کرد . یونگی که انگار دلخوری مو فهمیده بود دستشو گذاشت رو دستمو اروم تو گوشم زمزمه کرد .
یونگی 🪽 بخور قشنگم .
بدون اینکه نگاهش کنم باشه ای زیر لب گفتم و منم شروع کردم
✨ فلش بک به پایان شام ویو ات ✨
شاممون تموم شد . در هین شام پدربزرگ یونگی یه چیزایی در گوش یونگی میگفت که مشت شدن دستاشو زیر میز احساس میکردم . دستمو گذاشتم رو دست مشت شدش که سریع برگشت سمتم .
ات ✨ چیشده ؟
یونگی 🪽 هیچی نشده.
پ.ب.یونگی : خب دیگه ما میریم پایین .
همگی بلند شدن و رفتن سمت در . در طول شام خوردن مامان و بابام حتی یک کلمه هم باهام حرف نزدن در صورتی که مادرجون با خنده و خوشرویی باهام حرف میزد و این منو ناراحت میکرد.
ادامه کامنتا...
Part ⁶⁰
یونگی در و باز کرد که توی اتاقی با تراسی رو به حیاط کاخ رو به رو شدم که دوتا صندلی و یه میز جلوش بود و روی میز مقدار زیادی غذا بود. تازه چشمم به هوا افتاد ، هوا تاریکِ تاریک شده بود .
یونگی 🪽 وقت شامه کوچولو.
برگشتم و بهش نگاه کردم .
ات ✨ باشه .
با هم رفتیم جلو تر و یونگی صندلی رو برام عقب کشید و اروم کمکم کرد بشینم . کفشامو گذاشت کنار صندلیم و خودشم نشست کنارم رو صندلی . نگاهی به میز انداختم ، از غذا ها بخار بلند میشد .
ات ✨ غذا ها گرمن .
یونگی 🪽 اره کوچولو .
وایسا ببینم چرا چهار تا صندلی دیگه هم هست ؟
ات ✨ یه سوال ؟
یونگی 🪽 جانم بپرس.
ات ✨ این چهارتا صندلی...
یهو در اتاق باز شد . برگشتم که دیدم پدر بزرگ و مادرجون و مامان و بابام وارد اتاق شدن . سریع بلند شدم و یونگی هم بلند شد . چهار نفرشون امدن سمتمون و پدر بزرگ یونگی نشست کنار یونگی و مادرجون هم نشست کنار پدر بزرگ و بابای منم نشست کنارم و مامانمم نشست کنار بابام . لبخندی زدم ولی از درون میخواستم با یونگی تنها باشم . اروم نشستم .
پ.ب.یونگی : خب دیگه چرا شروع نمیکنید ؟
پدر بزرگ یونگی شروع کرد به خوردن و پشت بندش هم مادرجون. مامانمم شروع کرد و پشت بندش بابامم شروع کرد . یونگی که انگار دلخوری مو فهمیده بود دستشو گذاشت رو دستمو اروم تو گوشم زمزمه کرد .
یونگی 🪽 بخور قشنگم .
بدون اینکه نگاهش کنم باشه ای زیر لب گفتم و منم شروع کردم
✨ فلش بک به پایان شام ویو ات ✨
شاممون تموم شد . در هین شام پدربزرگ یونگی یه چیزایی در گوش یونگی میگفت که مشت شدن دستاشو زیر میز احساس میکردم . دستمو گذاشتم رو دست مشت شدش که سریع برگشت سمتم .
ات ✨ چیشده ؟
یونگی 🪽 هیچی نشده.
پ.ب.یونگی : خب دیگه ما میریم پایین .
همگی بلند شدن و رفتن سمت در . در طول شام خوردن مامان و بابام حتی یک کلمه هم باهام حرف نزدن در صورتی که مادرجون با خنده و خوشرویی باهام حرف میزد و این منو ناراحت میکرد.
ادامه کامنتا...
- ۸۴۶
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط