{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

@mobina.one

@mobina.one
من در حال تماشای زیبا ترین صحنه از لحظه های زندگیم بودم.
کنار کسی بودم که از صمیم قلبم دوستش دارم.
یه زن کامل میدیدم.
زنی که داشتنش آرزوی من بود.
با هر کلمه ای که از دهنت بیرون میومد من هم توی دلم در حال قربون صدقه رفتنت بودم.
با هر نگاهی که به من مینداختی دلم قنج میرفت برات.
تو داشتی از نگرانی هات میگفتی
از دلواپسی هات حرف میزدی
اما من لبخند میزدم.
نه که حرفات برام خنده دار باشه ها ، نه
من داشتم کیف میکردم.
اخه زنی که همه ی آرزوم بود ، منو آدم امن خودش دونسته بود و داشت برام از خودش و حال و احوالش حرف میزد و از نو قول موندن میگرفت.
از یه طرف ، دلم نمیومد این منظره ی عالی‌و این تصویر ناب از تو که روبروم بودی رو خراب کنم.
از یه طرف دلم میخواست تو رو با همه ی وجودم به آغوش بکشم و بچلونمت.

بین موندن و تماشای زنی که میتونست سهم من باشه و به هم زدن این منظره و بغل گرفتنت مردد بودم.
فقط تونستم دستتو بگیرم با نوازشش بهت قول بدم ود آرومت کنم.

وقتی که خودت رو سپردی به من ، هم خوب تماشات کرده بودم
هم تونستم همه ی عطر موهاتو به ریه هام بکشم.

#عاشقانه
#دلنوشته
#گیلان
#رشت
#نامتواری
#الهه
#مهدی
@namotevari
دیدگاه ها (۳)

@mobina.onehttps://wisgoon.com/v/V6X9T105TZصورتت غرق عرق بود...

https://wisgoon.com/v/DK2W7WOVEJ@mobina.oneهر چقدرم سر به زی...

بیانیه ی بیلیفت درمورد کاور نیکیبر اساس بیانیه‌ی بيليفت لب، ...

پدر بزرگ من یه کله پز بود

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط