نام فیک عشقنفرت
نام فیک: عشق/نفرت
Part: 46
☆نمیتونم اینجا بگم...
_باشه پس بعدا بهتون میگم بیاید به همون کافه ای که قبلا میرفتیم
☆باشه مرسی☺️❤️
_فقط لطفا دیگه نه زنگی بزنید و نه پیامکی بدید
☆چرا؟
_چون همسرم شک کرده نمیخوام سوتفاهمی پیش بیاد
☆باشه..
تهیونگ گوشیش رو گذاشت کنار و خوابید. مارا هم چند ساعت فیلم دید و خسته شد و خوابید.
~فردا~
تهیونگ صبح زود بیدار شد و رفت شرکت. مارا با صدای آ جین بیدار شد
€مامام بیدار شو دیگه*تکونش میداد*
+بله؟ *خوابالو
€پاشو مگه امروز قرار نیست خاله یونا و خاله یون سوک بیان؟
+ساعت چنده؟*خوابالو*
€ساعت ۱۱ عه
+چیییی*بلند شد
مارا به ساعت نگاه کرد. ساعت ۱۱ بود ، این چند روز خیلی خسته شده بود. نگاهی به آ جین انداخت و پاشد. آ جین از اتاق رفت بیرون. مارا رفت wc دست و صورتش رو شست ، مسواک زد و اومد بیرون.
از اتاق رفت بیرون و رفتش پایین و به سمت اشپزخونه رفت. تصمیم داشت ناهار و شام امروز رو خودش بزاره.درخال درست کردن ناهار بود که صدای خالش رو شنید که داشت با آ جین صحبت میکرد.به صحبتاشون گوش میکرد:
×دخترم از بابات چی چیزی میدونی؟
€بابام؟
×اره
€من بابام رو ندیدم و مادرمم راجب بابام گفته که خیلی خوشگله، بامزست، همیشه مراقب هست ..
×فقط همینارو میدونی؟
×نمیدونی بابات کجاست؟
€فقط میدونم بابام انقد سرش شلوغه که نمیتونه بیاد پیشمون برای همین من و مادرم تنها زندگی میکنیم تا اینکه عمو تهیونگ گفتش که بیایم پیشش
×عمو تهیونگ رو چقد دوست داری؟
€خیلییی
×دوست داری بابات باشه؟
€خیلی دوست دارم بابام باشه ولی..
×ولی چی؟
€بابای خودم چی میشه اونوقت؟
مارا که دید خالش داره همه چی رو میگه سریع از اشپزخونه رفت بیرون و گفت:
+آ جین میای کمکم کنی؟
€باشه*لبخند
آ جین دوید و رفت پیش مادرش و باهم رفتن توی اشپزخونه.مارا سعی میکرد زیاد با خالش حرف نزنه و زیادم جلوی چشمش نباشه.
داشتن غذا درست میکردن که خالش وارد اشپزخونه شد
×کمک نمیخوای؟
+نه دیگه داره تموم میشه*لبخند
×مارا واقعا ازت معذرت میخوام
+برای چی؟ *نگاش کرد*
×برای قبلا..
+عیب نداره دیگه گذشته
×رابطه ات با تهیونگ چطوره؟
+خوبه داره سعی میکنه گذشته رو جبران کنه
×خوبه
ᰔᩚامیدوارم خوشتون بیادᰔᩚ
شرطا=
فالوور: ۱۸۵
Part: 46
☆نمیتونم اینجا بگم...
_باشه پس بعدا بهتون میگم بیاید به همون کافه ای که قبلا میرفتیم
☆باشه مرسی☺️❤️
_فقط لطفا دیگه نه زنگی بزنید و نه پیامکی بدید
☆چرا؟
_چون همسرم شک کرده نمیخوام سوتفاهمی پیش بیاد
☆باشه..
تهیونگ گوشیش رو گذاشت کنار و خوابید. مارا هم چند ساعت فیلم دید و خسته شد و خوابید.
~فردا~
تهیونگ صبح زود بیدار شد و رفت شرکت. مارا با صدای آ جین بیدار شد
€مامام بیدار شو دیگه*تکونش میداد*
+بله؟ *خوابالو
€پاشو مگه امروز قرار نیست خاله یونا و خاله یون سوک بیان؟
+ساعت چنده؟*خوابالو*
€ساعت ۱۱ عه
+چیییی*بلند شد
مارا به ساعت نگاه کرد. ساعت ۱۱ بود ، این چند روز خیلی خسته شده بود. نگاهی به آ جین انداخت و پاشد. آ جین از اتاق رفت بیرون. مارا رفت wc دست و صورتش رو شست ، مسواک زد و اومد بیرون.
از اتاق رفت بیرون و رفتش پایین و به سمت اشپزخونه رفت. تصمیم داشت ناهار و شام امروز رو خودش بزاره.درخال درست کردن ناهار بود که صدای خالش رو شنید که داشت با آ جین صحبت میکرد.به صحبتاشون گوش میکرد:
×دخترم از بابات چی چیزی میدونی؟
€بابام؟
×اره
€من بابام رو ندیدم و مادرمم راجب بابام گفته که خیلی خوشگله، بامزست، همیشه مراقب هست ..
×فقط همینارو میدونی؟
×نمیدونی بابات کجاست؟
€فقط میدونم بابام انقد سرش شلوغه که نمیتونه بیاد پیشمون برای همین من و مادرم تنها زندگی میکنیم تا اینکه عمو تهیونگ گفتش که بیایم پیشش
×عمو تهیونگ رو چقد دوست داری؟
€خیلییی
×دوست داری بابات باشه؟
€خیلی دوست دارم بابام باشه ولی..
×ولی چی؟
€بابای خودم چی میشه اونوقت؟
مارا که دید خالش داره همه چی رو میگه سریع از اشپزخونه رفت بیرون و گفت:
+آ جین میای کمکم کنی؟
€باشه*لبخند
آ جین دوید و رفت پیش مادرش و باهم رفتن توی اشپزخونه.مارا سعی میکرد زیاد با خالش حرف نزنه و زیادم جلوی چشمش نباشه.
داشتن غذا درست میکردن که خالش وارد اشپزخونه شد
×کمک نمیخوای؟
+نه دیگه داره تموم میشه*لبخند
×مارا واقعا ازت معذرت میخوام
+برای چی؟ *نگاش کرد*
×برای قبلا..
+عیب نداره دیگه گذشته
×رابطه ات با تهیونگ چطوره؟
+خوبه داره سعی میکنه گذشته رو جبران کنه
×خوبه
ᰔᩚامیدوارم خوشتون بیادᰔᩚ
شرطا=
فالوور: ۱۸۵
- ۸.۵k
- ۱۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط