{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روز اولی که حوا دلش گرفته بود، آدم نمیدانست که چه کند،

روز اولی که حوا دلش گرفته بود، آدم نمیدانست که چه کند،
هرچه کرد حوا دلش سبک نشد،
آمد پشت سرش ایستاد چشمهایش را بست سرش را جلو آورد
موهای حوا را بو کشید حوا پا عقب گذاشت خورد به سینه آدم،
آدم دستهایش را جمع کرد دور حوا، حوا سرش را خم کرد روی بازوی آدم،
دلش آرام شد...
دیدگاه ها (۳)

قلبی در قلمرو دشمن — پارت یازده | «صبحِ فراموش‌نشدنی»نور کم‌...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part⁵﴿ویو ات﴾تمام سالن در سکوت فرو رفته بود....

بعد یوکی به سمت گیو رفت. ظاهراً خسته بود؛ چند لحظه کنارش ایس...

جنگل نفرین شده پارت ۲۰

dark life = 39

**پارت ششم**جونگ‌کوک بازوی لیها رو کشید و با قدم‌های بلند، ا...

دیو و دلبر پارت ۹ -چرا گورتو گم نمیکنی هان عسل با آرامی روی ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 226♡⁠。⁠)⁩با شرم...

«سوگند عشق»²:partسه روز از آن شب گذشته بود.یوکوهاما دوباره ب...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۰: ورود بی‌موقعدست جونگ‌کوک هنوز توی دست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط