قرارداد سیاه 💍🖤
قرارداد سیاه 💍🖤
Part 3
صبح روز بعد...
یونا تقریباً تمام شب را نخوابیده بود.
هر بار که چشمهایش را میبست، صدای آن مرد ناشناس در گوشش میپیچید.
«جنازهات رو براش میفرستم...»
نفس عمیقی کشید و از تخت پایین آمد.
شاید همه اینها یک کابوس بود.
شاید اگر در را باز میکرد، خبری از تهیونگ نبود.
اما درست ساعت ده صبح...
صدای چند خودرو از بیرون خانه بلند شد.
قلبش فرو ریخت.
به سمت پنجره دوید.
و همان لحظه آرزو کرد کاش نگاه نمیکرد...
سه ماشین مشکی لوکس مقابل خانه توقف کرده بودند.
و مردی که دیروز زندگیاش را زیر و رو کرده بود، کنار یکی از آنها ایستاده بود.
کیم تهیونگ.
کت مشکی، ساعت گرانقیمت و همان چهره سرد همیشگی.
انگار دیشب حتی یک ساعت هم نخوابیده نبود.
چند دقیقه بعد...
یونا با استرس از خانه بیرون آمد.
تهیونگ نگاهی کوتاه به او انداخت.
ـ آمادهای؟
یونا اخم کرد.
ـ من هنوز قبول نکردم.
ـ لازم نیست قبول کنی.
ـ چی؟!
ـ قرارداد امضا شده.
یونا با عصبانیت گفت:
ـ من یه آدمم، نه یه وسیله که دربارهش تصمیم بگیرید!
برای اولین بار تهیونگ مستقیم در چشمانش نگاه کرد.
نگاهی که باعث شد قلب یونا بیدلیل تندتر بزند.
ـ اگر حق انتخاب داشتی، الان زنده نمیموندی.
یونا جا خورد.
ـ منظورت چیه؟
اما تهیونگ جواب نداد.
فقط درِ ماشین را برایش باز کرد.
ـ سوار شو.
---
داخل خودرو...
همه چیز لوکستر از چیزی بود که یونا تا آن روز دیده بود.
صندلیهای چرمی.
نمایشگرهای پیشرفته.
و سکوتی سنگین.
یونا به پنجره خیره شد.
ـ کجا میریم؟
ـ خونه جدیدت.
ـ من نمیخوام با تو زندگی کنم.
ـ دیر گفتی.
ـ کیم تهیونگ!
ـ هوم؟
ـ ازت متنفرم.
برای چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند گفت:
ـ مهم نیست.
ـ چی؟
ـ فقط زنده موندنت مهمه.
قلب یونا عجیب فشرده شد.
---
چند دقیقه بعد...
خودرو وارد یکی از بزرگراههای سئول شد.
همه چیز آرام بود.
تا اینکه...
بوم!
صدای انفجاری مهیب شنیده شد.
ماشین پشت سرشان ناگهان منفجر شد.
یونا از ترس جیغ کشید.
ـ چـــی شد؟!
یکی از محافظها از بیسیم فریاد زد:
ـ قربان! کمین!
همان لحظه صدای گلوله در خیابان پیچید.
تق! تق! تق!
شیشههای خودرو ضدگلوله بودند اما یونا از وحشت میلرزید.
ـ تهیونگ!!
برای اولین بار ترس واقعی در چشمانش دیده میشد.
اما تهیونگ...
کاملاً آرام بود.
انگار چنین اتفاقی برایش عادی بود.
به آرامی اسلحهاش را برداشت.
ـ سرت رو پایین نگه دار.
ـ مـ... من میترسم...
برای لحظهای نگاه تهیونگ روی صورت رنگپریده یونا ماند.
و ناگهان دستش را پشت سر دختر گذاشت و او را به سمت خودش کشید.
در همان ثانیه...
تق!
گلولهای از کنار پنجره رد شد.
اگر تهیونگ او را نکشیده بود...
مستقیم به سرش میخورد.
یونا از شوک در آغوش او مانده بود.
قلبش دیوانهوار میتپید.
و برای اولین بار...
بوی عطر تهیونگ را از فاصلهای اینقدر نزدیک حس میکرد.
اما صدای سرد تهیونگ او را به خودش آورد.
ـ بهت گفته بودم...
دشمنهام شوخی ندارن.
و این تازه اولشه.
پایان پارت ۳
خمالیی🙂↔️😜
خماری😈🙂↔️
۳۵ لایک
۱۵ نشر
۲۵ کامنت
این بار شرط ها برسه پارت ۴ رو میزارم
بوس بوس تا پارت بعد🙂↔️🤓😝
#نویسنده_ماه_سیاه
Part 3
صبح روز بعد...
یونا تقریباً تمام شب را نخوابیده بود.
هر بار که چشمهایش را میبست، صدای آن مرد ناشناس در گوشش میپیچید.
«جنازهات رو براش میفرستم...»
نفس عمیقی کشید و از تخت پایین آمد.
شاید همه اینها یک کابوس بود.
شاید اگر در را باز میکرد، خبری از تهیونگ نبود.
اما درست ساعت ده صبح...
صدای چند خودرو از بیرون خانه بلند شد.
قلبش فرو ریخت.
به سمت پنجره دوید.
و همان لحظه آرزو کرد کاش نگاه نمیکرد...
سه ماشین مشکی لوکس مقابل خانه توقف کرده بودند.
و مردی که دیروز زندگیاش را زیر و رو کرده بود، کنار یکی از آنها ایستاده بود.
کیم تهیونگ.
کت مشکی، ساعت گرانقیمت و همان چهره سرد همیشگی.
انگار دیشب حتی یک ساعت هم نخوابیده نبود.
چند دقیقه بعد...
یونا با استرس از خانه بیرون آمد.
تهیونگ نگاهی کوتاه به او انداخت.
ـ آمادهای؟
یونا اخم کرد.
ـ من هنوز قبول نکردم.
ـ لازم نیست قبول کنی.
ـ چی؟!
ـ قرارداد امضا شده.
یونا با عصبانیت گفت:
ـ من یه آدمم، نه یه وسیله که دربارهش تصمیم بگیرید!
برای اولین بار تهیونگ مستقیم در چشمانش نگاه کرد.
نگاهی که باعث شد قلب یونا بیدلیل تندتر بزند.
ـ اگر حق انتخاب داشتی، الان زنده نمیموندی.
یونا جا خورد.
ـ منظورت چیه؟
اما تهیونگ جواب نداد.
فقط درِ ماشین را برایش باز کرد.
ـ سوار شو.
---
داخل خودرو...
همه چیز لوکستر از چیزی بود که یونا تا آن روز دیده بود.
صندلیهای چرمی.
نمایشگرهای پیشرفته.
و سکوتی سنگین.
یونا به پنجره خیره شد.
ـ کجا میریم؟
ـ خونه جدیدت.
ـ من نمیخوام با تو زندگی کنم.
ـ دیر گفتی.
ـ کیم تهیونگ!
ـ هوم؟
ـ ازت متنفرم.
برای چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند گفت:
ـ مهم نیست.
ـ چی؟
ـ فقط زنده موندنت مهمه.
قلب یونا عجیب فشرده شد.
---
چند دقیقه بعد...
خودرو وارد یکی از بزرگراههای سئول شد.
همه چیز آرام بود.
تا اینکه...
بوم!
صدای انفجاری مهیب شنیده شد.
ماشین پشت سرشان ناگهان منفجر شد.
یونا از ترس جیغ کشید.
ـ چـــی شد؟!
یکی از محافظها از بیسیم فریاد زد:
ـ قربان! کمین!
همان لحظه صدای گلوله در خیابان پیچید.
تق! تق! تق!
شیشههای خودرو ضدگلوله بودند اما یونا از وحشت میلرزید.
ـ تهیونگ!!
برای اولین بار ترس واقعی در چشمانش دیده میشد.
اما تهیونگ...
کاملاً آرام بود.
انگار چنین اتفاقی برایش عادی بود.
به آرامی اسلحهاش را برداشت.
ـ سرت رو پایین نگه دار.
ـ مـ... من میترسم...
برای لحظهای نگاه تهیونگ روی صورت رنگپریده یونا ماند.
و ناگهان دستش را پشت سر دختر گذاشت و او را به سمت خودش کشید.
در همان ثانیه...
تق!
گلولهای از کنار پنجره رد شد.
اگر تهیونگ او را نکشیده بود...
مستقیم به سرش میخورد.
یونا از شوک در آغوش او مانده بود.
قلبش دیوانهوار میتپید.
و برای اولین بار...
بوی عطر تهیونگ را از فاصلهای اینقدر نزدیک حس میکرد.
اما صدای سرد تهیونگ او را به خودش آورد.
ـ بهت گفته بودم...
دشمنهام شوخی ندارن.
و این تازه اولشه.
پایان پارت ۳
خمالیی🙂↔️😜
خماری😈🙂↔️
۳۵ لایک
۱۵ نشر
۲۵ کامنت
این بار شرط ها برسه پارت ۴ رو میزارم
بوس بوس تا پارت بعد🙂↔️🤓😝
#نویسنده_ماه_سیاه
- ۲.۴k
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط