قرارداد سیاه 💍🖤
قرارداد سیاه 💍🖤
Part 5
شب...
پنتهاوس در سکوت فرو رفته بود.
اما یونا نمیتوانست بخوابد.
هر بار که چشمهایش را میبست، اتفاقات چند روز گذشته جلوی چشمش ظاهر میشد.
مرگ پدرش...
قرارداد...
تهیونگ...
و آن حمله مسلحانه.
با کلافگی از تخت بلند شد.
ـ خوابم نمیبره...
آرام از اتاق بیرون آمد.
راهروهای پنتهاوس در نور کم چراغها میدرخشیدند.
همهجا ساکت بود.
انگار هیچکس بیدار نبود.
---
یونا بیهدف قدم میزد که ناگهان متوجه دری شد که قبلاً ندیده بود.
دری مشکی در انتهای راهرو.
اخم کرد.
ـ این دیگه چیه؟
دستگیره را پایین داد.
باز نشد.
ـ خب معلومه...
اما درست همان لحظه در با صدای آرامی باز شد.
انگار قفل نشده بود.
کنجکاویاش بیشتر شد.
چند قدم جلو رفت.
پشت در یک آسانسور کوچک قرار داشت.
ـ عجیب نیست؟
دکمه را فشار داد.
چند ثانیه بعد آسانسور حرکت کرد.
به پایین.
خیلی پایین.
---
وقتی در باز شد...
چشمهای یونا از تعجب گرد شد.
ـ وای خدای من...
مقابلش یک گاراژ عظیم قرار داشت.
نورهای سفید.
کف براق.
و ردیف پشت ردیف خودروهای فوقالعاده لوکس.
فراری.
لامبورگینی.
مکلارن.
رولزرویس.
(مدیونید اگه فک کنید دنبال اسم ماشین ها گشتم)
ماشینهایی که فقط در مجلهها دیده بود.
ـ این دیگه چیه؟!
آرام میان آنها راه رفت.
هر ماشین از قبلی زیباتر بود.
در انتهای گاراژ اما...
ماشینی قرار داشت که توجهش را جلب کرد.
یک خودروی مشکی مات.
همان ماشینی که امروز سوارش شده بود.
دستش را روی بدنه سرد آن کشید.
ـ پس این ماشین محبوبته؟
صدای مردی از پشت سرش آمد:
ـ بهش دست نزن.
یونا از ترس پرید.
ـ آخه!
برگشت.
تهیونگ آنجا ایستاده بود.
دستهایش داخل جیب کت مشکیاش.
و نگاهش روی ماشین بود.
ـ مردم عادت ندارن نصف شب وارد گاراژ شخصی بقیه بشن.
ـ مردم عادت ندارن نصف شب آدمها رو مجبور کنن تو خونهشون زندگی کنن.
...
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد جیمین که از پشت سر تهیونگ ظاهر شده بود، خندهاش گرفت.
ـ اوه نه...
تهیونگ نگاهش کرد.
ـ چی؟
ـ دعواشون حتی از زوجهای متأهل هم بیشتره.
ـ جیمین.
ـ باشه رفتم. 😭
و سریع ناپدید شد.
---
یونا خندهاش را کنترل کرد.
اما وقتی دوباره به ماشین نگاه کرد، متوجه چیز عجیبی شد.
روی داشبورد یک عکس قرار داشت.
عکس یک مرد.
سنش تقریباً شبیه پدر یونا بود.
ـ این کیه؟
برای اولین بار نگاه تهیونگ تغییر کرد.
سردی همیشگی چشمانش کمتر شد.
ـ پدرم.
...
ـ او این ماشین رو دوست داشت.
ـ پس برای همین نگهش داشتی؟
تهیونگ آرام سر تکان داد.
ـ تنها چیزی بود که ازش برام موند.
یونا سکوت کرد.
چون ناگهان فهمید...
او و تهیونگ بیشتر از چیزی که فکر میکردند شبیه هم هستند.
هر دو کسی را از دست داده بودند.
هر دو تنها مانده بودند.
---
چند لحظه بعد...
یونا آرام گفت:
ـ بابت پدرت متأسفم.
تهیونگ نگاهش کرد.
طوری که انگار مدتها بود کسی این جمله را به او نگفته بود.
ـ ممنون.
و برای اولین بار...
واقعاً لبخند زد.
یک لبخند کوچک.
اما واقعی.
قلب یونا بیدلیل یک ضربه جا ماند.
و سریع نگاهش را از او گرفت
..........
از این به بعد دو پارت دو پارت میزارم ولی باید هردو به اندازه هم حمایت شن
شرط😝
۳۵ لایک
۱۵ نشر
۲۰ کامنت
#نویسنده_ماه_سیاه
Part 5
شب...
پنتهاوس در سکوت فرو رفته بود.
اما یونا نمیتوانست بخوابد.
هر بار که چشمهایش را میبست، اتفاقات چند روز گذشته جلوی چشمش ظاهر میشد.
مرگ پدرش...
قرارداد...
تهیونگ...
و آن حمله مسلحانه.
با کلافگی از تخت بلند شد.
ـ خوابم نمیبره...
آرام از اتاق بیرون آمد.
راهروهای پنتهاوس در نور کم چراغها میدرخشیدند.
همهجا ساکت بود.
انگار هیچکس بیدار نبود.
---
یونا بیهدف قدم میزد که ناگهان متوجه دری شد که قبلاً ندیده بود.
دری مشکی در انتهای راهرو.
اخم کرد.
ـ این دیگه چیه؟
دستگیره را پایین داد.
باز نشد.
ـ خب معلومه...
اما درست همان لحظه در با صدای آرامی باز شد.
انگار قفل نشده بود.
کنجکاویاش بیشتر شد.
چند قدم جلو رفت.
پشت در یک آسانسور کوچک قرار داشت.
ـ عجیب نیست؟
دکمه را فشار داد.
چند ثانیه بعد آسانسور حرکت کرد.
به پایین.
خیلی پایین.
---
وقتی در باز شد...
چشمهای یونا از تعجب گرد شد.
ـ وای خدای من...
مقابلش یک گاراژ عظیم قرار داشت.
نورهای سفید.
کف براق.
و ردیف پشت ردیف خودروهای فوقالعاده لوکس.
فراری.
لامبورگینی.
مکلارن.
رولزرویس.
(مدیونید اگه فک کنید دنبال اسم ماشین ها گشتم)
ماشینهایی که فقط در مجلهها دیده بود.
ـ این دیگه چیه؟!
آرام میان آنها راه رفت.
هر ماشین از قبلی زیباتر بود.
در انتهای گاراژ اما...
ماشینی قرار داشت که توجهش را جلب کرد.
یک خودروی مشکی مات.
همان ماشینی که امروز سوارش شده بود.
دستش را روی بدنه سرد آن کشید.
ـ پس این ماشین محبوبته؟
صدای مردی از پشت سرش آمد:
ـ بهش دست نزن.
یونا از ترس پرید.
ـ آخه!
برگشت.
تهیونگ آنجا ایستاده بود.
دستهایش داخل جیب کت مشکیاش.
و نگاهش روی ماشین بود.
ـ مردم عادت ندارن نصف شب وارد گاراژ شخصی بقیه بشن.
ـ مردم عادت ندارن نصف شب آدمها رو مجبور کنن تو خونهشون زندگی کنن.
...
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد جیمین که از پشت سر تهیونگ ظاهر شده بود، خندهاش گرفت.
ـ اوه نه...
تهیونگ نگاهش کرد.
ـ چی؟
ـ دعواشون حتی از زوجهای متأهل هم بیشتره.
ـ جیمین.
ـ باشه رفتم. 😭
و سریع ناپدید شد.
---
یونا خندهاش را کنترل کرد.
اما وقتی دوباره به ماشین نگاه کرد، متوجه چیز عجیبی شد.
روی داشبورد یک عکس قرار داشت.
عکس یک مرد.
سنش تقریباً شبیه پدر یونا بود.
ـ این کیه؟
برای اولین بار نگاه تهیونگ تغییر کرد.
سردی همیشگی چشمانش کمتر شد.
ـ پدرم.
...
ـ او این ماشین رو دوست داشت.
ـ پس برای همین نگهش داشتی؟
تهیونگ آرام سر تکان داد.
ـ تنها چیزی بود که ازش برام موند.
یونا سکوت کرد.
چون ناگهان فهمید...
او و تهیونگ بیشتر از چیزی که فکر میکردند شبیه هم هستند.
هر دو کسی را از دست داده بودند.
هر دو تنها مانده بودند.
---
چند لحظه بعد...
یونا آرام گفت:
ـ بابت پدرت متأسفم.
تهیونگ نگاهش کرد.
طوری که انگار مدتها بود کسی این جمله را به او نگفته بود.
ـ ممنون.
و برای اولین بار...
واقعاً لبخند زد.
یک لبخند کوچک.
اما واقعی.
قلب یونا بیدلیل یک ضربه جا ماند.
و سریع نگاهش را از او گرفت
..........
از این به بعد دو پارت دو پارت میزارم ولی باید هردو به اندازه هم حمایت شن
شرط😝
۳۵ لایک
۱۵ نشر
۲۰ کامنت
#نویسنده_ماه_سیاه
- ۵۴۹
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط