نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:88
صبح روز بعد...
جونگکوک با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شد.
چند ثانیه به سقف خیره موند و بعد دستش رو روی پیشونیش گذاشت.
«سرم چرا اینقدر درد میکنه؟»
گوشی رو برداشت.
چند پیام از تهیونگ داشت.
اولی:
«بیداری؟»
دومی:
«اگه بیداری، یه چیزایی درباره دیشب باید بدونی.»
جونگکوک با اخم جواب داد:
«چه چیزایی؟»
چند ثانیه بعد، تهیونگ تماس گرفت.
جونگکوک جواب داد.
«چی شده؟»
تهیونگ خندید.
«اول بگو چیزی یادت میاد؟»
جونگکوک چند لحظه فکر کرد.
«یادم میاد تو منو بردی خونه.»
«فقط همین؟»
«آره.»
تهیونگ زد زیر خنده.
«پس چراغ خیابون یادت نیست؟»
جونگکوک نشست.
«چی؟»
«با چراغ حرف زدی.»
«من؟»
«آره.»
«دروغ میگی.»
«با تابلو هم حرف زدی.»
جونگکوک دستش رو روی صورتش کشید.
«من دیشب دقیقاً چه کار میکردم؟»
تهیونگ گفت:
«هیچی. فقط خیلی حرف میزدی.»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
«درباره چی؟»
تهیونگ مکث کرد.
«درباره ا/ت.»
جونگکوک جدی شد.
«من درباره ا/ت چی گفتم؟»
«خیلی چیزا.»
«مثلاً؟»
تهیونگ خندید.
«خودت باید یادت بیاد.»
جونگکوک آه کشید.
«تو واقعاً اعصاب آدمو خورد میکنی.»
«از خودت یاد گرفتم.»
تماس قطع شد.
جونگکوک چند لحظه به گوشی نگاه کرد.
«من دیشب چی گفتم؟»
---
آن طرف شهر...
ا/ت جلوی آینه ایستاده بود و موهاش رو مرتب میکرد.
ناگهان یاد حرفهای دیشب افتاد.
«میرقصید... دستمو گرفت... گفت بیا برقص.»
صورتش از خجالت جمع شد.
«من واقعاً این کارا رو کردم؟»
بالش رو برداشت و روی تخت پرت کرد.
«چرا من هیچچیش یادم نیست؟»
همون لحظه گوشیاش زنگ خورد.
یورین بود.
ا/ت جواب داد:
«الو؟»
یورین گفت:
«صبح بخیر.»
«صبح بخیر.»
«چرا صدات اینقدر عجیبه؟»
«عادیه.»
«دروغ نگو.»
ا/ت نشست روی تخت.
«چی میخوای؟»
یورین خندید.
«فقط میخواستم بدونم دیشب بعد از رفتن جونگکوک چی کار کردی.»
ا/ت سریع گفت:
«هیچی.»
«فقط هیچی؟»
«آره.»
یورین چند لحظه سکوت کرد.
«دربارهش فکر نکردی؟»
ا/ت مکث کرد.
«نه.»
«حتی یه ذره؟»
«نه.»
یورین خندید.
«پس چرا اینقدر سریع جواب میدی؟»
ا/ت اخم کرد.
«چون نمیخوام بازجوییم کنی.»
یورین گفت:
«باشه.»
بعد با شیطنت ادامه داد:
«ولی دلم برای دعواهاتون تنگ شده.»
ا/ت ناخودآگاه گفت:
«منم...»
سکوت.
ا/ت سریع ادامه داد:
«یعنی دلم برای آرامش تنگ شده بود.»
یورین خندید.
«حتماً.»
تماس قطع شد.
ا/ت گوشی رو کنار گذاشت.
«من چرا اینقدر بد دروغ میگم؟»
---
عصر...
جونگکوک روی مبل نشسته بود.
تلویزیون روشن بود، ولی حواسش اصلاً بهش نبود.
گوشیاش رو برداشت و چت ا/ت رو باز کرد.
چند ثانیه فقط به صفحه نگاه کرد.
نوشت:
«سلام.»
پاک کرد.
دوباره نوشت:
«خوبی؟»
چند لحظه مکث کرد.
بعد ارسال کرد.
گوشی رو روی میز گذاشت.
چند ثانیه بعد دوباره برداشت.
هنوز جوابی نیومده بود.
«شاید سرش شلوغه.»
گوشی رو کنار گذاشت.
یک دقیقه بعد دوباره برداشت.
باز هم خبری نبود.
---
همون موقع، ا/ت توی اتاقش بود.
گوشیاش روشن شد.
پیام جونگکوک رو دید.
چند ثانیه به صفحه خیره موند.
لبخند کوچیکی روی صورتش نشست.
جواب داد:
«آره. تو؟»
گوشی رو کنار گذاشت.
چند لحظه بعد دوباره برداشت.
جواب آمده بود:
«منم خوبم.»
ا/ت چند ثانیه به صفحه نگاه کرد.
نوشت:
«دیشب...»
مکث کرد.
پاکش کرد.
دوباره نوشت:
«دیشب چیزی یادت میاد؟»
ارسال.
---
جونگکوک پیام رو دید.
چند لحظه ساکت موند.
بعد نوشت:
«نه خیلی.»
مکث کرد و پیام بعدی رو فرستاد:
«ولی تهیونگ میگه درباره تو زیاد حرف زدم.»
ا/ت سریع جواب داد:
«چی گفتم؟»
چند ثانیه گذشت.
جونگکوک نوشت:
«نمیدونم.»
بعد اضافه کرد:
«ولی فکر کنم چیز بدی نگفتم.»
ا/ت لبخند زد.
«امیدوارم.»
جونگکوک:
«اگه چیز عجیبی گفتم، تقصیر خودم نبود.»
ا/ت:
«پس تقصیر کی بود؟»
چند ثانیه بعد جواب آمد:
«چراغ خیابون.»
ا/ت زد زیر خنده.
«تو واقعاً با چراغ حرف زدی؟»
جونگکوک:
«ظاهراً.»
ا/ت:
«خدایا...»
جونگکوک:
«حداقل چراغ به حرفام گوش داد.»
ا/ت:
«بعید میدونم.»
جونگکوک:
«تو هم اگه اونجا بودی گوش میدادی.»
ا/ت چند ثانیه مکث کرد.
بعد نوشت:
«شاید.»
جونگکوک به صفحه خیره شد.
برای اولین بار بعد از چند روز، گفتوگوشون بدون دعوا ادامه پیدا کرده بود.
و هیچکدوم عجلهای برای تمام کردنش نداشتن.
ادامه دارد...
Part:88
صبح روز بعد...
جونگکوک با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شد.
چند ثانیه به سقف خیره موند و بعد دستش رو روی پیشونیش گذاشت.
«سرم چرا اینقدر درد میکنه؟»
گوشی رو برداشت.
چند پیام از تهیونگ داشت.
اولی:
«بیداری؟»
دومی:
«اگه بیداری، یه چیزایی درباره دیشب باید بدونی.»
جونگکوک با اخم جواب داد:
«چه چیزایی؟»
چند ثانیه بعد، تهیونگ تماس گرفت.
جونگکوک جواب داد.
«چی شده؟»
تهیونگ خندید.
«اول بگو چیزی یادت میاد؟»
جونگکوک چند لحظه فکر کرد.
«یادم میاد تو منو بردی خونه.»
«فقط همین؟»
«آره.»
تهیونگ زد زیر خنده.
«پس چراغ خیابون یادت نیست؟»
جونگکوک نشست.
«چی؟»
«با چراغ حرف زدی.»
«من؟»
«آره.»
«دروغ میگی.»
«با تابلو هم حرف زدی.»
جونگکوک دستش رو روی صورتش کشید.
«من دیشب دقیقاً چه کار میکردم؟»
تهیونگ گفت:
«هیچی. فقط خیلی حرف میزدی.»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
«درباره چی؟»
تهیونگ مکث کرد.
«درباره ا/ت.»
جونگکوک جدی شد.
«من درباره ا/ت چی گفتم؟»
«خیلی چیزا.»
«مثلاً؟»
تهیونگ خندید.
«خودت باید یادت بیاد.»
جونگکوک آه کشید.
«تو واقعاً اعصاب آدمو خورد میکنی.»
«از خودت یاد گرفتم.»
تماس قطع شد.
جونگکوک چند لحظه به گوشی نگاه کرد.
«من دیشب چی گفتم؟»
---
آن طرف شهر...
ا/ت جلوی آینه ایستاده بود و موهاش رو مرتب میکرد.
ناگهان یاد حرفهای دیشب افتاد.
«میرقصید... دستمو گرفت... گفت بیا برقص.»
صورتش از خجالت جمع شد.
«من واقعاً این کارا رو کردم؟»
بالش رو برداشت و روی تخت پرت کرد.
«چرا من هیچچیش یادم نیست؟»
همون لحظه گوشیاش زنگ خورد.
یورین بود.
ا/ت جواب داد:
«الو؟»
یورین گفت:
«صبح بخیر.»
«صبح بخیر.»
«چرا صدات اینقدر عجیبه؟»
«عادیه.»
«دروغ نگو.»
ا/ت نشست روی تخت.
«چی میخوای؟»
یورین خندید.
«فقط میخواستم بدونم دیشب بعد از رفتن جونگکوک چی کار کردی.»
ا/ت سریع گفت:
«هیچی.»
«فقط هیچی؟»
«آره.»
یورین چند لحظه سکوت کرد.
«دربارهش فکر نکردی؟»
ا/ت مکث کرد.
«نه.»
«حتی یه ذره؟»
«نه.»
یورین خندید.
«پس چرا اینقدر سریع جواب میدی؟»
ا/ت اخم کرد.
«چون نمیخوام بازجوییم کنی.»
یورین گفت:
«باشه.»
بعد با شیطنت ادامه داد:
«ولی دلم برای دعواهاتون تنگ شده.»
ا/ت ناخودآگاه گفت:
«منم...»
سکوت.
ا/ت سریع ادامه داد:
«یعنی دلم برای آرامش تنگ شده بود.»
یورین خندید.
«حتماً.»
تماس قطع شد.
ا/ت گوشی رو کنار گذاشت.
«من چرا اینقدر بد دروغ میگم؟»
---
عصر...
جونگکوک روی مبل نشسته بود.
تلویزیون روشن بود، ولی حواسش اصلاً بهش نبود.
گوشیاش رو برداشت و چت ا/ت رو باز کرد.
چند ثانیه فقط به صفحه نگاه کرد.
نوشت:
«سلام.»
پاک کرد.
دوباره نوشت:
«خوبی؟»
چند لحظه مکث کرد.
بعد ارسال کرد.
گوشی رو روی میز گذاشت.
چند ثانیه بعد دوباره برداشت.
هنوز جوابی نیومده بود.
«شاید سرش شلوغه.»
گوشی رو کنار گذاشت.
یک دقیقه بعد دوباره برداشت.
باز هم خبری نبود.
---
همون موقع، ا/ت توی اتاقش بود.
گوشیاش روشن شد.
پیام جونگکوک رو دید.
چند ثانیه به صفحه خیره موند.
لبخند کوچیکی روی صورتش نشست.
جواب داد:
«آره. تو؟»
گوشی رو کنار گذاشت.
چند لحظه بعد دوباره برداشت.
جواب آمده بود:
«منم خوبم.»
ا/ت چند ثانیه به صفحه نگاه کرد.
نوشت:
«دیشب...»
مکث کرد.
پاکش کرد.
دوباره نوشت:
«دیشب چیزی یادت میاد؟»
ارسال.
---
جونگکوک پیام رو دید.
چند لحظه ساکت موند.
بعد نوشت:
«نه خیلی.»
مکث کرد و پیام بعدی رو فرستاد:
«ولی تهیونگ میگه درباره تو زیاد حرف زدم.»
ا/ت سریع جواب داد:
«چی گفتم؟»
چند ثانیه گذشت.
جونگکوک نوشت:
«نمیدونم.»
بعد اضافه کرد:
«ولی فکر کنم چیز بدی نگفتم.»
ا/ت لبخند زد.
«امیدوارم.»
جونگکوک:
«اگه چیز عجیبی گفتم، تقصیر خودم نبود.»
ا/ت:
«پس تقصیر کی بود؟»
چند ثانیه بعد جواب آمد:
«چراغ خیابون.»
ا/ت زد زیر خنده.
«تو واقعاً با چراغ حرف زدی؟»
جونگکوک:
«ظاهراً.»
ا/ت:
«خدایا...»
جونگکوک:
«حداقل چراغ به حرفام گوش داد.»
ا/ت:
«بعید میدونم.»
جونگکوک:
«تو هم اگه اونجا بودی گوش میدادی.»
ا/ت چند ثانیه مکث کرد.
بعد نوشت:
«شاید.»
جونگکوک به صفحه خیره شد.
برای اولین بار بعد از چند روز، گفتوگوشون بدون دعوا ادامه پیدا کرده بود.
و هیچکدوم عجلهای برای تمام کردنش نداشتن.
ادامه دارد...
- ۴۶۱
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط