نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:87
چند دقیقه بعد، جونگکوک و تهیونگ دوباره برگشتن پیش بقیه.
یکی از دوستها که از اول مهمونی مدام داشت از خودش تعریف میکرد، لیوانش رو بالا گرفت و گفت:
«بچهها، من با دخترای زیادی بازی کردم و بعد ولشون کردم.»
چند نفر خندیدن.
یکی گفت:
«آره، خودمون میدونیم.»
اون یکی هم گفت:
«تو توی این کار استادی.»
همه خندیدن.
فقط تهیونگ و جونگکوک ساکت بودن.
جونگکوک چند لحظه بهشون نگاه کرد و گفت:
«منم با دخترای زیادی همصحبت شدم...»
همه ساکت شدن.
جونگکوک ادامه داد:
«اما با یکیشون...»
چند ثانیه مکث کرد.
«با یکیشون زیادی صمیمی شدم.»
چند نفر با تعجب بهش نگاه کردن.
«کی؟»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
«بیخیال.»
یکی از دوستها خندید.
«پس بالاخره یکی پیدا شد که تونسته جونگکوک رو گیر بندازه.»
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط لبخند کوتاهی زد.
چند دقیقه بعد، تهیونگ دید جونگکوک دوباره به سختی از جاش بلند شد.
«بیا. من میرسونمت.»
جونگکوک گفت:
«خودم بلدم برم.»
تهیونگ با ناباوری نگاهش کرد.
«تو همین الان نمکدون رو با بطری آب اشتباه گرفتی.»
جونگکوک با جدیت گفت:
«داشتم امتحانش میکردم.»
«باشه. حالا بیا امتحان بعدی رو بیرون انجام بده.»
جونگکوک زیر لب خندید و همراه تهیونگ از سالن بیرون رفت.
ا/ت که هنوز دورتر ایستاده بود، چند لحظه صبر کرد و بعد با فاصله دنبالشون راه افتاد.
«فقط میخوام ببینم سالم میرسه.»
چند دقیقه بعد، توی خیابون...
جونگکوک خیلی جدی کنار تهیونگ راه میرفت.
یه لحظه ایستاد.
به چراغ خیابون نگاه کرد.
بعد دستش رو بالا برد و گفت:
«سلام.»
تهیونگ برگشت.
«با کی حرف میزنی؟»
جونگکوک به چراغ اشاره کرد.
«با اون.»
تهیونگ چند ثانیه به چراغ نگاه کرد.
«جونگکوک، اون چراغه.»
«میدونم.»
«پس چرا بهش سلام کردی؟»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
«بیادبیه آدم از کنار کسی رد بشه و سلام نکنه.»
ا/ت که چند متر عقبتر بود، دستش رو جلوی دهنش گرفت تا بلند نخنده.
«نه... این دیگه واقعاً غیرقابل کنترله.»
چند قدم جلوتر، جونگکوک جلوی یه تابلو وایساد.
تهیونگ گفت:
«چرا ایستادی؟»
جونگکوک با دقت به تابلو نگاه کرد.
«دارم میخونمش.»
«چی نوشته؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
«یادم رفت.»
تهیونگ دستش رو روی صورتش کشید.
ا/ت از پشت سر زد زیر خنده.
چند قدم بعد، جونگکوک دوباره تعادلش رو از دست داد.
تهیونگ سریع بازوش رو گرفت.
«آروم راه برو.»
جونگکوک به دست تهیونگ نگاه کرد.
«تو خیلی مراقبمی.»
«چون اگه ولت کنم، فردا باید دنبال خودت بگردیم.»
جونگکوک خندید.
«من گم نمیشم.»
تهیونگ گفت:
«تو همین الان سه بار مسیر رو عوض کردی.»
«داشتم منظره رو بررسی میکردم.»
ا/ت از پشت سر خندید.
«چه کارشناس منظرهای.»
---
کمی بعد، جونگکوک ناگهان گفت:
«تهیونگ...»
«هوم؟»
«اون شبی که ا/ت حالش عجیب شده بود رو یادته؟»
ا/ت همونجا متوقف شد.
تهیونگ گفت:
«آره. چرا؟»
جونگکوک لبخند زد.
«میرقصید.»
ا/ت چشمهاش گرد شد.
جونگکوک ادامه داد:
«اومد دستمو گرفت و گفت بیا برقص.»
ا/ت صورتش رو با دو دستش پوشوند.
«نه...»
تهیونگ خندید.
«واقعاً؟»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
«آره.»
بعد با خنده گفت:
«بعد خودش رو چرخوند و نزدیک بود بیفته.»
ا/ت زیر لب گفت:
«من باهاش رقصیدم؟!»
تهیونگ برگشت عقب رو نگاه کرد.
ا/ت سریع پشت یه ماشین پارکشده قایم شد.
جونگکوک متوجهش نشد.
«بعد دوباره گفت فقط یه آهنگ.»
تهیونگ خندید.
«تو هنوز همهش رو یادت مونده؟»
جونگکوک با افتخار گفت:
«آره. حتی یادمه دستمو گرفت.»
ا/ت از شدت خجالت صورتش رو پوشوند.
«من چرا این کارو کردم؟!»
چند دقیقه بعد، نزدیک خونه...
جونگکوک ناگهان وسط پیادهرو ایستاد.
تهیونگ گفت:
«باز چی شد؟»
جونگکوک با جدیت به آسمون نگاه کرد.
«ماه امشب خیلی پایینه.»
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
«جونگکوک...»
«چی؟»
«تو واقعاً مستی.»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
«نه.»
«پس چرا با چراغ خیابون حرف زدی؟»
«اون شروع کرد.»
تهیونگ چند ثانیه ساکت موند.
«بیا. فقط برو خونه.»
جونگکوک با خنده گفت:
«تو خیلی سختگیری.»
تهیونگ بازوش رو گرفت.
«و تو خیلی مستی.»
جونگکوک جلوی در خونه ایستاد.
به تهیونگ نگاه کرد.
«من کاملاً سالمم.»
تهیونگ گفت:
«حتماً.»
جونگکوک دستش رو تکون داد.
«شب بخیر.»
«برو داخل.»
جونگکوک وارد خونه شد.
تهیونگ چند ثانیه صبر کرد تا مطمئن بشه داخل رفته، بعد برگشت.
ا/ت هنوز از دور ایستاده بود.
به در خونه نگاه کرد و زیر لب گفت:
«این آدم... واقعاً منو یادش مونده بود.»
بعد سریع سرش رو تکون داد.
«نه. من فقط اتفاقی شنیدم.»
و قبل از اینکه کسی متوجه حضورش بشه، راه افتاد سمت خونه.
ادامه دارد...
Part:87
چند دقیقه بعد، جونگکوک و تهیونگ دوباره برگشتن پیش بقیه.
یکی از دوستها که از اول مهمونی مدام داشت از خودش تعریف میکرد، لیوانش رو بالا گرفت و گفت:
«بچهها، من با دخترای زیادی بازی کردم و بعد ولشون کردم.»
چند نفر خندیدن.
یکی گفت:
«آره، خودمون میدونیم.»
اون یکی هم گفت:
«تو توی این کار استادی.»
همه خندیدن.
فقط تهیونگ و جونگکوک ساکت بودن.
جونگکوک چند لحظه بهشون نگاه کرد و گفت:
«منم با دخترای زیادی همصحبت شدم...»
همه ساکت شدن.
جونگکوک ادامه داد:
«اما با یکیشون...»
چند ثانیه مکث کرد.
«با یکیشون زیادی صمیمی شدم.»
چند نفر با تعجب بهش نگاه کردن.
«کی؟»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
«بیخیال.»
یکی از دوستها خندید.
«پس بالاخره یکی پیدا شد که تونسته جونگکوک رو گیر بندازه.»
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط لبخند کوتاهی زد.
چند دقیقه بعد، تهیونگ دید جونگکوک دوباره به سختی از جاش بلند شد.
«بیا. من میرسونمت.»
جونگکوک گفت:
«خودم بلدم برم.»
تهیونگ با ناباوری نگاهش کرد.
«تو همین الان نمکدون رو با بطری آب اشتباه گرفتی.»
جونگکوک با جدیت گفت:
«داشتم امتحانش میکردم.»
«باشه. حالا بیا امتحان بعدی رو بیرون انجام بده.»
جونگکوک زیر لب خندید و همراه تهیونگ از سالن بیرون رفت.
ا/ت که هنوز دورتر ایستاده بود، چند لحظه صبر کرد و بعد با فاصله دنبالشون راه افتاد.
«فقط میخوام ببینم سالم میرسه.»
چند دقیقه بعد، توی خیابون...
جونگکوک خیلی جدی کنار تهیونگ راه میرفت.
یه لحظه ایستاد.
به چراغ خیابون نگاه کرد.
بعد دستش رو بالا برد و گفت:
«سلام.»
تهیونگ برگشت.
«با کی حرف میزنی؟»
جونگکوک به چراغ اشاره کرد.
«با اون.»
تهیونگ چند ثانیه به چراغ نگاه کرد.
«جونگکوک، اون چراغه.»
«میدونم.»
«پس چرا بهش سلام کردی؟»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
«بیادبیه آدم از کنار کسی رد بشه و سلام نکنه.»
ا/ت که چند متر عقبتر بود، دستش رو جلوی دهنش گرفت تا بلند نخنده.
«نه... این دیگه واقعاً غیرقابل کنترله.»
چند قدم جلوتر، جونگکوک جلوی یه تابلو وایساد.
تهیونگ گفت:
«چرا ایستادی؟»
جونگکوک با دقت به تابلو نگاه کرد.
«دارم میخونمش.»
«چی نوشته؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
«یادم رفت.»
تهیونگ دستش رو روی صورتش کشید.
ا/ت از پشت سر زد زیر خنده.
چند قدم بعد، جونگکوک دوباره تعادلش رو از دست داد.
تهیونگ سریع بازوش رو گرفت.
«آروم راه برو.»
جونگکوک به دست تهیونگ نگاه کرد.
«تو خیلی مراقبمی.»
«چون اگه ولت کنم، فردا باید دنبال خودت بگردیم.»
جونگکوک خندید.
«من گم نمیشم.»
تهیونگ گفت:
«تو همین الان سه بار مسیر رو عوض کردی.»
«داشتم منظره رو بررسی میکردم.»
ا/ت از پشت سر خندید.
«چه کارشناس منظرهای.»
---
کمی بعد، جونگکوک ناگهان گفت:
«تهیونگ...»
«هوم؟»
«اون شبی که ا/ت حالش عجیب شده بود رو یادته؟»
ا/ت همونجا متوقف شد.
تهیونگ گفت:
«آره. چرا؟»
جونگکوک لبخند زد.
«میرقصید.»
ا/ت چشمهاش گرد شد.
جونگکوک ادامه داد:
«اومد دستمو گرفت و گفت بیا برقص.»
ا/ت صورتش رو با دو دستش پوشوند.
«نه...»
تهیونگ خندید.
«واقعاً؟»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
«آره.»
بعد با خنده گفت:
«بعد خودش رو چرخوند و نزدیک بود بیفته.»
ا/ت زیر لب گفت:
«من باهاش رقصیدم؟!»
تهیونگ برگشت عقب رو نگاه کرد.
ا/ت سریع پشت یه ماشین پارکشده قایم شد.
جونگکوک متوجهش نشد.
«بعد دوباره گفت فقط یه آهنگ.»
تهیونگ خندید.
«تو هنوز همهش رو یادت مونده؟»
جونگکوک با افتخار گفت:
«آره. حتی یادمه دستمو گرفت.»
ا/ت از شدت خجالت صورتش رو پوشوند.
«من چرا این کارو کردم؟!»
چند دقیقه بعد، نزدیک خونه...
جونگکوک ناگهان وسط پیادهرو ایستاد.
تهیونگ گفت:
«باز چی شد؟»
جونگکوک با جدیت به آسمون نگاه کرد.
«ماه امشب خیلی پایینه.»
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
«جونگکوک...»
«چی؟»
«تو واقعاً مستی.»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
«نه.»
«پس چرا با چراغ خیابون حرف زدی؟»
«اون شروع کرد.»
تهیونگ چند ثانیه ساکت موند.
«بیا. فقط برو خونه.»
جونگکوک با خنده گفت:
«تو خیلی سختگیری.»
تهیونگ بازوش رو گرفت.
«و تو خیلی مستی.»
جونگکوک جلوی در خونه ایستاد.
به تهیونگ نگاه کرد.
«من کاملاً سالمم.»
تهیونگ گفت:
«حتماً.»
جونگکوک دستش رو تکون داد.
«شب بخیر.»
«برو داخل.»
جونگکوک وارد خونه شد.
تهیونگ چند ثانیه صبر کرد تا مطمئن بشه داخل رفته، بعد برگشت.
ا/ت هنوز از دور ایستاده بود.
به در خونه نگاه کرد و زیر لب گفت:
«این آدم... واقعاً منو یادش مونده بود.»
بعد سریع سرش رو تکون داد.
«نه. من فقط اتفاقی شنیدم.»
و قبل از اینکه کسی متوجه حضورش بشه، راه افتاد سمت خونه.
ادامه دارد...
- ۱.۱k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط