نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:86
ا/ت هنوز پشت ستون ایستاده بود و از دور جونگکوک رو نگاه میکرد.
جونگکوک لیوانش رو روی میز گذاشت و به ساعتش نگاه کرد.
چند ثانیه خیره موند.
بعد با اخم گفت:
«این چرا حرکت نمیکنه؟»
تهیونگ به ساعت نگاه کرد.
«چون فقط سه دقیقه گذشته.»
جونگکوک با تعجب گفت:
«سه دقیقه؟»
«آره.»
جونگکوک دوباره به ساعت نگاه کرد.
«پس خیلی کنده.»
همه زدن زیر خنده.
ا/ت دستش رو جلوی دهنش گرفت تا نخنده.
«نه... نباید بخندم.»
اما جونگکوک دوباره گفت:
«من فکر کنم این ساعت با من مشکل داره.»
تهیونگ آه کشید.
«جونگکوک، ساعت با هیچکس مشکل نداره.»
«تو از کجا مطمئنی؟»
ا/ت دیگه نتونست جلوی خندهش رو بگیره.
«این واقعاً عقل نداره امشب.»
---
یکی از مردها چیزی تعریف کرد.
جونگکوک چند ثانیه بهش نگاه کرد.
بعد ناگهان زد زیر خنده.
همه با تعجب نگاهش کردن.
تهیونگ پرسید:
«چی شد؟»
جونگکوک در حالی که میخندید گفت:
«یادم رفت چرا خندیدم.»
تهیونگ سرش رو پایین انداخت.
«من دیگه تسلیمم.»
ا/ت زیر لب گفت:
«من با این آدم زندگی میکردم؟»
چند لحظه بعد دوباره خندهاش گرفت.
«نه، واقعاً امشب یه چیزیش شده.»
---
جونگکوک از جاش بلند شد و خواست بطری آب رو برداره.
اما به جای بطری، نمکدون رو برداشت.
تهیونگ سریع گفت:
«اون آبه؟»
جونگکوک به دستش نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
«...نه.»
همه خندیدن.
جونگکوک با اعتمادبهنفس گفت:
«داشتم امتحانتون میکردم.»
تهیونگ گفت:
«حتماً.»
ا/ت دستش رو روی پیشونیش گذاشت.
«این دیگه قابل تعمیر نیست.»
---
چند دقیقه بعد، تهیونگ جدیتر شد.
«جونگکوک، مطمئنی حالت خوبه؟»
جونگکوک لبخند زد.
«خیلی خوبم. حتی بهتر از خوب.»
تهیونگ با شک نگاهش کرد.
«این جواب اصلاً قانعکننده نبود.»
جونگکوک خندید.
«من قانعکنندهام.»
«نه.»
«آره.»
«نه.»
جونگکوک چند لحظه فکر کرد.
«باشه... شاید نه.»
ا/ت با دیدن این صحنه دوباره خندید.
اما این بار خندهش زود قطع شد.
چون متوجه شد جونگکوک چند بار وسایل رو اشتباه گرفته و موقع راه رفتن هم کمی بیدقت شده.
لبخندش کمرنگ شد.
«نکنه واقعاً حالش خوب نیست؟»
---
همون لحظه گوشی جونگکوک زنگ خورد.
جونگکوک صفحه رو نگاه کرد.
لبخندش برای چند ثانیه محو شد.
جواب نداد.
گوشی رو خاموش کرد و دوباره سر جاش نشست.
ا/ت با دقت نگاهش کرد.
«اون تماس چی بود؟»
تهیونگ هم متوجه شده بود.
«کی بود؟»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
«هیچی.»
تهیونگ گفت:
«مطمئنی؟»
جونگکوک لبخند زد.
«آره.»
اما این بار حتی خودش هم مثل قبل شوخی نکرد.
ا/ت از پشت ستون بهش خیره شد.
«این دیگه شوخی نیست.»
---
چند دقیقه بعد، جونگکوک از جاش بلند شد.
تهیونگ هم بلند شد.
«بریم؟»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
«آره.»
ا/ت سریع پشت ستون رفت تا دیده نشه.
جونگکوک از کنارش رد شد.
چند قدم بعد، مکث کرد.
به اطراف نگاه کرد.
تهیونگ پرسید:
«چی شد؟»
جونگکوک با تعجب گفت:
«فکر کردم یکی رو دیدم.»
تهیونگ خندید.
«باز شروع شد؟»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
«شاید.»
بعد همراه تهیونگ به سمت خروجی رفت.
ا/ت چند ثانیه صبر کرد.
وقتی مطمئن شد رفتن، از پشت ستون بیرون اومد.
آروم گفت:
«تو امشب دقیقاً چه بلایی سرت اومده؟»
چند لحظه به در خروجی نگاه کرد.
بعد تصمیم گرفت فعلاً دنبالشون نره.
اما یک چیز رو مطمئن بود.
رفتار جونگکوک فقط برای شوخی و خنده نبود.
یه چیزی درست نبود.
ادامه دارد...
Part:86
ا/ت هنوز پشت ستون ایستاده بود و از دور جونگکوک رو نگاه میکرد.
جونگکوک لیوانش رو روی میز گذاشت و به ساعتش نگاه کرد.
چند ثانیه خیره موند.
بعد با اخم گفت:
«این چرا حرکت نمیکنه؟»
تهیونگ به ساعت نگاه کرد.
«چون فقط سه دقیقه گذشته.»
جونگکوک با تعجب گفت:
«سه دقیقه؟»
«آره.»
جونگکوک دوباره به ساعت نگاه کرد.
«پس خیلی کنده.»
همه زدن زیر خنده.
ا/ت دستش رو جلوی دهنش گرفت تا نخنده.
«نه... نباید بخندم.»
اما جونگکوک دوباره گفت:
«من فکر کنم این ساعت با من مشکل داره.»
تهیونگ آه کشید.
«جونگکوک، ساعت با هیچکس مشکل نداره.»
«تو از کجا مطمئنی؟»
ا/ت دیگه نتونست جلوی خندهش رو بگیره.
«این واقعاً عقل نداره امشب.»
---
یکی از مردها چیزی تعریف کرد.
جونگکوک چند ثانیه بهش نگاه کرد.
بعد ناگهان زد زیر خنده.
همه با تعجب نگاهش کردن.
تهیونگ پرسید:
«چی شد؟»
جونگکوک در حالی که میخندید گفت:
«یادم رفت چرا خندیدم.»
تهیونگ سرش رو پایین انداخت.
«من دیگه تسلیمم.»
ا/ت زیر لب گفت:
«من با این آدم زندگی میکردم؟»
چند لحظه بعد دوباره خندهاش گرفت.
«نه، واقعاً امشب یه چیزیش شده.»
---
جونگکوک از جاش بلند شد و خواست بطری آب رو برداره.
اما به جای بطری، نمکدون رو برداشت.
تهیونگ سریع گفت:
«اون آبه؟»
جونگکوک به دستش نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
«...نه.»
همه خندیدن.
جونگکوک با اعتمادبهنفس گفت:
«داشتم امتحانتون میکردم.»
تهیونگ گفت:
«حتماً.»
ا/ت دستش رو روی پیشونیش گذاشت.
«این دیگه قابل تعمیر نیست.»
---
چند دقیقه بعد، تهیونگ جدیتر شد.
«جونگکوک، مطمئنی حالت خوبه؟»
جونگکوک لبخند زد.
«خیلی خوبم. حتی بهتر از خوب.»
تهیونگ با شک نگاهش کرد.
«این جواب اصلاً قانعکننده نبود.»
جونگکوک خندید.
«من قانعکنندهام.»
«نه.»
«آره.»
«نه.»
جونگکوک چند لحظه فکر کرد.
«باشه... شاید نه.»
ا/ت با دیدن این صحنه دوباره خندید.
اما این بار خندهش زود قطع شد.
چون متوجه شد جونگکوک چند بار وسایل رو اشتباه گرفته و موقع راه رفتن هم کمی بیدقت شده.
لبخندش کمرنگ شد.
«نکنه واقعاً حالش خوب نیست؟»
---
همون لحظه گوشی جونگکوک زنگ خورد.
جونگکوک صفحه رو نگاه کرد.
لبخندش برای چند ثانیه محو شد.
جواب نداد.
گوشی رو خاموش کرد و دوباره سر جاش نشست.
ا/ت با دقت نگاهش کرد.
«اون تماس چی بود؟»
تهیونگ هم متوجه شده بود.
«کی بود؟»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
«هیچی.»
تهیونگ گفت:
«مطمئنی؟»
جونگکوک لبخند زد.
«آره.»
اما این بار حتی خودش هم مثل قبل شوخی نکرد.
ا/ت از پشت ستون بهش خیره شد.
«این دیگه شوخی نیست.»
---
چند دقیقه بعد، جونگکوک از جاش بلند شد.
تهیونگ هم بلند شد.
«بریم؟»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
«آره.»
ا/ت سریع پشت ستون رفت تا دیده نشه.
جونگکوک از کنارش رد شد.
چند قدم بعد، مکث کرد.
به اطراف نگاه کرد.
تهیونگ پرسید:
«چی شد؟»
جونگکوک با تعجب گفت:
«فکر کردم یکی رو دیدم.»
تهیونگ خندید.
«باز شروع شد؟»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
«شاید.»
بعد همراه تهیونگ به سمت خروجی رفت.
ا/ت چند ثانیه صبر کرد.
وقتی مطمئن شد رفتن، از پشت ستون بیرون اومد.
آروم گفت:
«تو امشب دقیقاً چه بلایی سرت اومده؟»
چند لحظه به در خروجی نگاه کرد.
بعد تصمیم گرفت فعلاً دنبالشون نره.
اما یک چیز رو مطمئن بود.
رفتار جونگکوک فقط برای شوخی و خنده نبود.
یه چیزی درست نبود.
ادامه دارد...
- ۴۵۷
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط