{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 𝐁𝐥𝐚𝐜𝐤 𝐇𝐞𝐚𝐫𝐭

🖤 𝐁𝐥𝐚𝐜𝐤 𝐇𝐞𝐚𝐫𝐭

Ⓟⓐⓡⓣ 1

«ورود اشتباهی»

باد سردی از بین خیابون‌های شهر می‌گذشت و موهای بلوندِ لایرا رو به هم می‌ریخت.

نور چراغ‌های خیابون روی چشمای آبیِ یخی‌ش می‌افتاد، اما اون حتی حواسش به اطراف نبود.

هدفش ساده بود…

فقط یه قرار کاری.

قراری که قرار بود مسیر زندگیش رو عوض کنه، بدون اینکه خودش خبر داشته باشه.

لایرا نفس عمیقی کشید و مقابل ساختمون بلند و تاریک ایستاد.

از بیرون، ساختمون کاملاً معمولی به نظر می‌رسید؛ نه تابلویی، نه نشونه‌ای، نه چیزی که جلب توجه کنه.

اما همین که وارد شد…

حس کرد هوا فرق داره.

سنگین…

خفه…

انگار هر کسی که اونجا قدم می‌ذاشت، باید بخشی از آزادیش رو پشت در جا می‌گذاشت.

دو مرد کت‌وشلواری کنار ورودی ایستاده بودن.

بدون هیچ حرفی فقط نگاهش کردن.

یکی از اون‌ها با صدایی آروم پرسید:

— «اسمت؟»

لایرا کمی مکث کرد.

— «برای جلسه اومدم… گفتن طبقه‌ی بالا.»

مرد چند ثانیه بهش خیره موند.

بعد خیلی آروم کنار رفت.

— «برو.»

همین.

نه سؤال دیگه‌ای…

نه توضیحی.

---

طبقه‌ی بالا

در آسانسور که باز شد، سکوت عجیبی تمام راهرو رو پر کرده بود.

لایرا قدم برداشت.

به آخر راهرو رسید.

درِ بزرگی نیمه‌باز بود.

چند ضربه‌ی آروم زد.

جوابی نیومد.

با تردید در رو هل داد.

وارد شد.

همون لحظه فهمید…

اینجا جلسه‌ی کاری نبود.

چند مرد با کت‌های مشکی دور میز بزرگی ایستاده بودن.

همه ساکت.

همه جدی.

روی میز پرونده‌ها، نقشه‌ها و اسلحه دیده می‌شد.

همه نگاه‌ها یک‌باره سمت لایرا برگشت.

سکوت…

از هر فریادی ترسناک‌تر بود.

وسط اتاق، روی صندلی چرمی مشکی، مردی نشسته بود که بدون اینکه حتی سرش رو بالا بیاره، حضورش از همه سنگین‌تر بود.

جونگکوک.

سرش پایین بود.

سیگاری بین انگشت‌هاش می‌سوخت و دود آروم دور صورتش می‌چرخید.

هیچ عجله‌ای نداشت.

انگار مطمئن بود همه‌چیز تحت کنترلشه.

یکی از مردها با عجله گفت:

— «رئیس… این دختر اشتباهی اومده. الان بیرونش می‌کنیم.»

لایرا هم سریع گفت:

— «ببخشید… فکر کنم آدرس رو اشتباه اومدم.»

برگشت تا از اتاق خارج بشه.

اما…

صدای آروم و سردی پشت سرش پیچید.

— «بذار بمونه.»

همه ساکت شدن.

حتی کسی جرئت نکرد نفس عمیق بکشه.

جونگکوک برای اولین بار سرش رو بالا آورد.

نگاهش مستقیم روی لایرا نشست.

چشم‌هاش سرد بودن…

اما نه بی‌روح.

بیشتر شبیه نگاه شکارچی‌ای که طعمه‌ی غیرمنتظره‌ای پیدا کرده باشه.

لایرا ناخودآگاه سر جاش ایستاد.

انگار پاهاش دیگه فرمان نمی‌بردن.

جونگکوک سیگارش رو داخل زیرسیگاری خاموش کرد.

بدون اینکه نگاهش رو از لایرا برداره، پرسید:

— «اسمش چیه؟»

هیچ‌کس جواب نداد.

لایرا لب‌هاش رو به سختی تکون داد.

— «لایرا…»

چند ثانیه سکوت برقرار شد.

جونگکوک فقط نگاهش کرد.

نه لبخندی…

نه اخمی…

فقط نگاه.

بعد خیلی آروم، انگار فقط برای خودش گفت:

— «جالبه…»

و همین یک کلمه کافی بود…

تا لایرا بفهمه اشتباهِ امروزش، فقط اشتباه وارد شدن به یک ساختمان نبود.

این…

اولین قدمش به دنیایی بود که راه خروجی ازش وجود نداشت.
دیدگاه ها (۰)

🖤 𝐁𝐥𝐚𝐜𝐤 𝐇𝐞𝐚𝐫𝐭Ⓟⓐⓡⓣ 2«راهی برای برگشت نیست»هوای اتاق، بعد از ا...

🖤 𝐁𝐥𝐚𝐜𝐤 𝐇𝐞𝐚𝐫𝐭Ⓟⓐⓡⓣ 3«عمارتی که هیچ‌کس با پای خودش از آن خارج ...

قلب سیاه---🖤 معرفی فیکLyra × Jeon Jungkook | Mafia AU---💎 شخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط