🖤 𝐁𝐥𝐚𝐜𝐤 𝐇𝐞𝐚𝐫𝐭
🖤 𝐁𝐥𝐚𝐜𝐤 𝐇𝐞𝐚𝐫𝐭
Ⓟⓐⓡⓣ 2
«راهی برای برگشت نیست»
هوای اتاق، بعد از اون یک کلمه...
«جالبه.»
سنگینتر از قبل شد.
لایرا هنوز کنار در ایستاده بود.
نگاهش بین مردهای مسلح و جونگکوک میچرخید.
هیچکس حرفی نمیزد.
انگار همه منتظر تصمیم یک نفر بودن.
جونگکوک.
---
یکی از مردها با احتیاط جلو اومد.
— «رئیس... اجازه بدین از اینجا ببرنش. چیزی ندیده.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش رو از لایرا برداره، آروم گفت:
— «مطمئنی؟»
مرد مکث کرد.
هیچ جوابی نداشت.
چون همه میدونستن...
کسی که وارد این اتاق میشد، چیزهایی میدید که نباید میدید.
---
لایرا بالاخره جرئت کرد حرف بزنه.
— «من واقعاً اشتباهی اومدم... فقط آدرس رو اشتباه گرفتم.»
هیچ واکنشی ندید.
نه از جونگکوک...
نه از بقیه.
همین سکوت بیشتر از هر چیزی میترسوندش.
---
یه قدم عقب رفت.
بعد یکی دیگه...
دستش به دستگیرهی در رسید.
همین که خواست در رو باز کنه...
صدای جونگکوک دوباره توی اتاق پیچید.
— «کجا میری؟»
لایرا بیاختیار همونجا خشکش زد.
آروم برگشت.
چشمهاش مستقیم توی چشمهای جونگکوک گره خورد.
— «باید برم...»
جونگکوک از جاش بلند شد.
صدای کشیده شدن صندلی روی زمین، سکوت اتاق رو شکست.
قدمهاش آروم بود.
اما هر قدمش، ضربان قلب لایرا رو تندتر میکرد.
تا اینکه درست مقابلش ایستاد.
فاصلهشون فقط چند قدم بود.
---
جونگکوک با صدایی آروم پرسید:
— «فکر میکنی بیرون از این در... همهچیز مثل قبل میشه؟»
لایرا چیزی نگفت.
جونگکوک ادامه داد:
— «تو وارد جلسهای شدی که اسمش حتی نباید به گوشت میخورد.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آروم اضافه کرد:
— «و حالا چهرهی آدمایی رو دیدی که هیچکس نباید ببینه.»
---
لایرا با صدایی لرزون گفت:
— «قول میدم... به هیچکس چیزی نگم.»
جونگکوک نگاهش کرد.
نگاهی که هیچ احساسی توش نبود.
— «همه همینو میگن.»
---
یکی از افراد جونگکوک پرسید:
— «دستور چیه، رئیس؟»
لایرا با نگرانی به جونگکوک خیره شد.
نفسش بند اومده بود.
چند ثانیه...
که برای اون، اندازهی چند ساعت گذشت.
بعد جونگکوک گفت:
— «کسی حق نداره بهش دست بزنه.»
همه با تعجب به هم نگاه کردن.
این اولین بار بود که برای یک غریبه چنین دستوری میداد.
---
جونگکوک نگاهش رو از لایرا برنداشت.
— «اما...»
همه دوباره ساکت شدن.
— «تا وقتی من تصمیم نگرفتم... از این ساختمون بیرون نمیره.»
قلب لایرا فرو ریخت.
— «چی؟! من نمیتونم اینجا بمونم!»
جونگکوک فقط یک قدم بهش نزدیکتر شد.
نه برای ترسوندنش...
فقط برای اینکه حرفش رو واضحتر برسونه.
— «از این لحظه... امنیتت به من مربوط میشه.»
لایرا با ناباوری گفت:
— «من امنیت نمیخوام... فقط میخوام برگردم خونه.»
جونگکوک برای چند لحظه به چشمای آبیش خیره موند.
بعد خیلی آروم گفت:
— «دیگه چیزی به اسم "خونهی قبلی" وجود نداره.»
و برای اولین بار...
لایرا فهمید شاید بزرگترین اشتباه زندگیش، فقط باز کردن یک در بوده.
Ⓟⓐⓡⓣ 2
«راهی برای برگشت نیست»
هوای اتاق، بعد از اون یک کلمه...
«جالبه.»
سنگینتر از قبل شد.
لایرا هنوز کنار در ایستاده بود.
نگاهش بین مردهای مسلح و جونگکوک میچرخید.
هیچکس حرفی نمیزد.
انگار همه منتظر تصمیم یک نفر بودن.
جونگکوک.
---
یکی از مردها با احتیاط جلو اومد.
— «رئیس... اجازه بدین از اینجا ببرنش. چیزی ندیده.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش رو از لایرا برداره، آروم گفت:
— «مطمئنی؟»
مرد مکث کرد.
هیچ جوابی نداشت.
چون همه میدونستن...
کسی که وارد این اتاق میشد، چیزهایی میدید که نباید میدید.
---
لایرا بالاخره جرئت کرد حرف بزنه.
— «من واقعاً اشتباهی اومدم... فقط آدرس رو اشتباه گرفتم.»
هیچ واکنشی ندید.
نه از جونگکوک...
نه از بقیه.
همین سکوت بیشتر از هر چیزی میترسوندش.
---
یه قدم عقب رفت.
بعد یکی دیگه...
دستش به دستگیرهی در رسید.
همین که خواست در رو باز کنه...
صدای جونگکوک دوباره توی اتاق پیچید.
— «کجا میری؟»
لایرا بیاختیار همونجا خشکش زد.
آروم برگشت.
چشمهاش مستقیم توی چشمهای جونگکوک گره خورد.
— «باید برم...»
جونگکوک از جاش بلند شد.
صدای کشیده شدن صندلی روی زمین، سکوت اتاق رو شکست.
قدمهاش آروم بود.
اما هر قدمش، ضربان قلب لایرا رو تندتر میکرد.
تا اینکه درست مقابلش ایستاد.
فاصلهشون فقط چند قدم بود.
---
جونگکوک با صدایی آروم پرسید:
— «فکر میکنی بیرون از این در... همهچیز مثل قبل میشه؟»
لایرا چیزی نگفت.
جونگکوک ادامه داد:
— «تو وارد جلسهای شدی که اسمش حتی نباید به گوشت میخورد.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آروم اضافه کرد:
— «و حالا چهرهی آدمایی رو دیدی که هیچکس نباید ببینه.»
---
لایرا با صدایی لرزون گفت:
— «قول میدم... به هیچکس چیزی نگم.»
جونگکوک نگاهش کرد.
نگاهی که هیچ احساسی توش نبود.
— «همه همینو میگن.»
---
یکی از افراد جونگکوک پرسید:
— «دستور چیه، رئیس؟»
لایرا با نگرانی به جونگکوک خیره شد.
نفسش بند اومده بود.
چند ثانیه...
که برای اون، اندازهی چند ساعت گذشت.
بعد جونگکوک گفت:
— «کسی حق نداره بهش دست بزنه.»
همه با تعجب به هم نگاه کردن.
این اولین بار بود که برای یک غریبه چنین دستوری میداد.
---
جونگکوک نگاهش رو از لایرا برنداشت.
— «اما...»
همه دوباره ساکت شدن.
— «تا وقتی من تصمیم نگرفتم... از این ساختمون بیرون نمیره.»
قلب لایرا فرو ریخت.
— «چی؟! من نمیتونم اینجا بمونم!»
جونگکوک فقط یک قدم بهش نزدیکتر شد.
نه برای ترسوندنش...
فقط برای اینکه حرفش رو واضحتر برسونه.
— «از این لحظه... امنیتت به من مربوط میشه.»
لایرا با ناباوری گفت:
— «من امنیت نمیخوام... فقط میخوام برگردم خونه.»
جونگکوک برای چند لحظه به چشمای آبیش خیره موند.
بعد خیلی آروم گفت:
— «دیگه چیزی به اسم "خونهی قبلی" وجود نداره.»
و برای اولین بار...
لایرا فهمید شاید بزرگترین اشتباه زندگیش، فقط باز کردن یک در بوده.
- ۲۹۹
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط