🖤 𝐁𝐥𝐚𝐜𝐤 𝐇𝐞𝐚𝐫𝐭
🖤 𝐁𝐥𝐚𝐜𝐤 𝐇𝐞𝐚𝐫𝐭
Ⓟⓐⓡⓣ 3
«عمارتی که هیچکس با پای خودش از آن خارج نمیشد»
چند ثانیه...
هیچکس حرفی نزد.
لایرا هنوز به جونگکوک خیره مانده بود.
ذهنش فقط یک جمله را تکرار میکرد.
«دیگه چیزی به اسم خونهی قبلی وجود نداره.»
نه...
این امکان نداشت.
حتماً راهی برای توضیح دادن بود.
حتماً میشد این سوءتفاهم را برطرف کرد.
با یک نفس عمیق، صدایش را محکمتر کرد.
— «من خانواده دارم... منتظرم هستن. نمیتونید همینطوری منو نگه دارین.»
جونگکوک بدون کوچکترین تغییری در حالت صورتش، فقط نگاهش کرد.
نه همدردی...
نه عصبانیت...
فقط سکوت.
همین سکوت، ترسناکتر از هر پاسخی بود.
---
یکی از افرادش جلو آمد.
— «رئیس، ماشین آمادهست.»
جونگکوک نگاهش را از لایرا برنداشت.
فقط یک کلمه گفت:
— «برید.»
همان لحظه دو مرد به سمت لایرا حرکت کردند.
لایرا ناخودآگاه عقب رفت.
— «نه... نزدیکم نشین!»
اما قبل از اینکه بتواند فرار کند، راه خروج بسته شد.
---
چند دقیقه بعد...
ماشین مشکیرنگ از درِ ساختمان خارج شد.
لایرا کنار پنجره نشسته بود.
دستهایش را محکم روی هم قفل کرده بود.
نور چراغهای شهر یکییکی از کنار شیشه رد میشدند...
اما هرچه ماشین جلوتر میرفت...
خیابانها خلوتتر میشدند.
انگار شهر، آرامآرام پشت سرشان محو میشد.
---
لایرا زیر لب گفت:
— «دارین منو کجا میبرین...؟»
هیچکس جواب نداد.
راننده حتی از آینه هم نگاهش نکرد.
دو مردی که کنارش نشسته بودند، مثل مجسمه بیحرکت بودند.
انگار حرف زدن، برایشان ممنوع بود.
---
حدود چهل دقیقه بعد...
ماشین آرام مقابل یک دروازهی عظیم آهنی ایستاد.
لایرا از پشت شیشه به بیرون خیره شد.
دیوارهای بلند...
نگهبانهای مسلح...
دوربینهایی که تمام محوطه را زیر نظر داشتند...
دروازه بهآرامی باز شد.
ماشین وارد محوطه شد.
و لایرا نفسش بند آمد.
وسط تاریکی شب...
عمارتی باشکوه سر برآورده بود.
زیبا...
اما وحشتآور.
مثل قصری که رازهایش را زیر سنگهای سیاهش دفن کرده باشد.
---
ماشین ایستاد.
در عقب باز شد.
یکی از مردها گفت:
— «پیاده شو.»
لایرا تکان نخورد.
صدایش لرزید.
— «خواهش میکنم... بذارین برگردم.»
همان لحظه...
صدای قدمهایی از پشت ماشین شنیده شد.
آرام...
منظم...
آشنا.
جونگکوک.
کت مشکیاش را روی شانه مرتب کرد و مقابل لایرا ایستاد.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— «به خونهی جدیدت... خوش اومدی.»
قلب لایرا فرو ریخت.
با ناباوری سرش را تکان داد.
— «این... خونهی من نیست.»
جونگکوک نگاه کوتاهی به عمارت انداخت.
بعد دوباره به لایرا خیره شد.
— «درسته...»
مکث کرد.
و جملهای گفت که خون را در رگهای لایرا منجمد کرد.
— «ولی تا وقتی من بخوام... هیچ جای دیگهای هم خونهی تو نیست.»
باد شدیدی میان حیاط عمارت پیچید.
دروازهی آهنی پشت سرشان با صدای مهیبی بسته شد.
تق...
لایرا بیاختیار برگشت.
اما چیزی که دید...
نفسش را برید.
روی بالای دروازه، با حروف فلزیِ مشکی، فقط یک جمله حک شده بود:
"Once you enter... you belong to the darkness."
«وقتی وارد شدی... به تاریکی تعلق داری.»
Ⓟⓐⓡⓣ 3
«عمارتی که هیچکس با پای خودش از آن خارج نمیشد»
چند ثانیه...
هیچکس حرفی نزد.
لایرا هنوز به جونگکوک خیره مانده بود.
ذهنش فقط یک جمله را تکرار میکرد.
«دیگه چیزی به اسم خونهی قبلی وجود نداره.»
نه...
این امکان نداشت.
حتماً راهی برای توضیح دادن بود.
حتماً میشد این سوءتفاهم را برطرف کرد.
با یک نفس عمیق، صدایش را محکمتر کرد.
— «من خانواده دارم... منتظرم هستن. نمیتونید همینطوری منو نگه دارین.»
جونگکوک بدون کوچکترین تغییری در حالت صورتش، فقط نگاهش کرد.
نه همدردی...
نه عصبانیت...
فقط سکوت.
همین سکوت، ترسناکتر از هر پاسخی بود.
---
یکی از افرادش جلو آمد.
— «رئیس، ماشین آمادهست.»
جونگکوک نگاهش را از لایرا برنداشت.
فقط یک کلمه گفت:
— «برید.»
همان لحظه دو مرد به سمت لایرا حرکت کردند.
لایرا ناخودآگاه عقب رفت.
— «نه... نزدیکم نشین!»
اما قبل از اینکه بتواند فرار کند، راه خروج بسته شد.
---
چند دقیقه بعد...
ماشین مشکیرنگ از درِ ساختمان خارج شد.
لایرا کنار پنجره نشسته بود.
دستهایش را محکم روی هم قفل کرده بود.
نور چراغهای شهر یکییکی از کنار شیشه رد میشدند...
اما هرچه ماشین جلوتر میرفت...
خیابانها خلوتتر میشدند.
انگار شهر، آرامآرام پشت سرشان محو میشد.
---
لایرا زیر لب گفت:
— «دارین منو کجا میبرین...؟»
هیچکس جواب نداد.
راننده حتی از آینه هم نگاهش نکرد.
دو مردی که کنارش نشسته بودند، مثل مجسمه بیحرکت بودند.
انگار حرف زدن، برایشان ممنوع بود.
---
حدود چهل دقیقه بعد...
ماشین آرام مقابل یک دروازهی عظیم آهنی ایستاد.
لایرا از پشت شیشه به بیرون خیره شد.
دیوارهای بلند...
نگهبانهای مسلح...
دوربینهایی که تمام محوطه را زیر نظر داشتند...
دروازه بهآرامی باز شد.
ماشین وارد محوطه شد.
و لایرا نفسش بند آمد.
وسط تاریکی شب...
عمارتی باشکوه سر برآورده بود.
زیبا...
اما وحشتآور.
مثل قصری که رازهایش را زیر سنگهای سیاهش دفن کرده باشد.
---
ماشین ایستاد.
در عقب باز شد.
یکی از مردها گفت:
— «پیاده شو.»
لایرا تکان نخورد.
صدایش لرزید.
— «خواهش میکنم... بذارین برگردم.»
همان لحظه...
صدای قدمهایی از پشت ماشین شنیده شد.
آرام...
منظم...
آشنا.
جونگکوک.
کت مشکیاش را روی شانه مرتب کرد و مقابل لایرا ایستاد.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— «به خونهی جدیدت... خوش اومدی.»
قلب لایرا فرو ریخت.
با ناباوری سرش را تکان داد.
— «این... خونهی من نیست.»
جونگکوک نگاه کوتاهی به عمارت انداخت.
بعد دوباره به لایرا خیره شد.
— «درسته...»
مکث کرد.
و جملهای گفت که خون را در رگهای لایرا منجمد کرد.
— «ولی تا وقتی من بخوام... هیچ جای دیگهای هم خونهی تو نیست.»
باد شدیدی میان حیاط عمارت پیچید.
دروازهی آهنی پشت سرشان با صدای مهیبی بسته شد.
تق...
لایرا بیاختیار برگشت.
اما چیزی که دید...
نفسش را برید.
روی بالای دروازه، با حروف فلزیِ مشکی، فقط یک جمله حک شده بود:
"Once you enter... you belong to the darkness."
«وقتی وارد شدی... به تاریکی تعلق داری.»
- ۵۳۸
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط