{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«𝓐𝓭𝓭𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷 𝓽𝓸 𝓵𝓸𝓿𝓮»

«𝓐𝓭𝓭𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷 𝓽𝓸 𝓵𝓸𝓿𝓮»
پارت=27
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
٫٫ویو کوک٫٫
وقتی گفت آشپزی بلد نیست خیلی کیوت شد...
بامزست ولی حسی بهش ندارم...
عادیه خوب...
نمیفهمم چرا نمیخواد باهام یه جا بخوابه...
همه از خداشونه حداقل یه بار منو از نزدیک لمس کنن...
حالا این خانومو باش ترو خدا...
روی تخت دراز کشیده بودم که یهو اون روز که رفته بودیم... خونشون یادم اومد وقتی اونجوری با مامانش حرف میزد...
اگه بپرسم میگه مهم نیست باید بگه برگشتم طرفش که دیدم...
تلاش میکنه بخوابه که گفتم:...
-«پری دریایی!»...
که یه دفعه برگشت طرفم...
+«با کی ایی؟»...
-«تو دیگه»...
+«بابا اسمم اینقد سخته!؟؟؟...
اولش فسقلی...
خب من ۲۰ سالمه چجوری فسقلیمم...
الان پری دریایی...
کجای من شبیه پری دریایی یه ...
»...
-«پری دریایی...
یه سوال دارم»...
+«اوففف...
بفرما بپرس»...
-«چرا با مامانت بدی»...
وقتی اینو گفتم معلوم بود بغض بدی گرفت و ناراحت شد...
+«ایکاش میدونستم...
شب بخیر...
»...
-«شب بخیر»...
یعنی چی نمیدونم اوف ولش کن ...
بعد نیم ساعت فکر کردن مغزم خاموش شد و به خواب...
عمیقی رفتم...
{[ویو صبح ساعت08:59::ویو دان بی]}
از خواب پاشدم جونگ کوک هنوز خواب بود...
رفتم صورتمو شستم و یکم کرم نرم کننده به صورتم زدم...
دلم میخواست یکم برم بیرون خونه رو بگردم...
ولی لباسم مناسب نبود...
هابیون خیلی لباس داره مطمئنم پس...
تصمیم گرفتم برم پایین هم صبحونه بخورم...
هم از خدمتکارا بپرسم اتاق هابیون کجاست...
گوشیمو برداشتم و آروم آروم رفتم سمت در...
دستمو محکم دور دستگیره گرفتم و آروم به پایین کشیدم...
در باز شد از اتاق رفتم بیرون و درو بستم...
یه نفس آروم کشیدم و رفتم به سمت پایین...
خونه تو روشنایی صبح خوشگل تر بود...
همین جوری داشتم میرفتم به سمت آشپز خونه که...
صدای پچ پچی به گوش میرسید...
یکم بیشتر دقتم کردم که فهمیدم دارن غیبت منو میکنن...
خدمتکار1«زن اربابو دیدی...
معلومه از اون جادوگراست»
واسم جالب شد رفتم پیششون ولی متوجه من نشدن...
و ادامه دادن...
خدمتکار2«وایی آره...
معلوم نیست چجوری ارباب رو گول زده...»
خدمتکار 1«اوهوم...
خیلی زشته»
خدمتکار2«نه...
زشت نیست...
خدایی خوشگله...»
خدمتکار1«ببینم تو طرف کی ایی...
من یا...
اون جادوگر...»
اوه اوه دعوا حواسم نبود دستم خورد به جا ادویه ای کنار... دستم و صدا داد اونا با ترس برگشتن عقب...
+«اه سلام...
کاری با من نداشته باشید...
ادامه بدین جالب بود...»
خدمتکار1«خانم ببخشید قصد بدی نداشتیم...»
+«قصدت که معلوم بود ولی اشکال نداره...
راستی من کیم دان بیم خودم پولدارم و نیاز ندارم از کسی پول بگیرم...
و این که جادوگر نیستم...»
هردو خدمتکار«معذرت میخوایم خانم»(تعظیم)
+«مشکلی نیست من گوشنمه چیزی داریم؟»
خدمتکار2«بله خانم الان میزو می‌چینیم»
+«ممنونم»
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

«𝓐𝓭𝓭𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷 𝓽𝓸 𝓵𝓸𝓿𝓮»پارت=28ــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

«𝓐𝓭𝓭𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷 𝓽𝓸 𝓵𝓸𝓿𝓮»پارت=29ــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

«𝓐𝓭𝓭𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷 𝓽𝓸 𝓵𝓸𝓿𝓮»پارت=26ــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

«𝓐𝓭𝓭𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷 𝓽𝓸 𝓵𝓸𝓿𝓮»پارت=27ــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط