«𝓐𝓭𝓭𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷 𝓽𝓸 𝓵𝓸𝓿𝓮»
«𝓐𝓭𝓭𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷 𝓽𝓸 𝓵𝓸𝓿𝓮»
پارت=26
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
٫٫ویو دان بی٫٫
جونگ کوک با احتیاط و وسوا خاصی...
تو دوتا ظرف جاجانگ مون ریخت...
ودوتا بطری کوکاکولا هم کنارش گذاشت و
-«بیا بخور...»
اولین لقمه رو که خوردم...
چشمام برق زد طعم...
لوبیاسیاه...
پیازکاراملی...
آدمو دیونه میکنهه وایی خدایا عالیه...
با دهن پر لب زدم:...
+«وایی خدااا عالیه مرسییی...
باید به منم آشپزی یاد بدی خیلییییییییییییی خوبه...»
-«باشه یاد میدم...
نوش جون...»
شاید بهم نیاد ولی خب ۲کاسه خوردم تا سیر شدم...
جونگ کوک کمک کرد میز رو جمع کنیم...
و منم ظرف هارو شستم...
که جونگ کوک گفت:
-«نمی خوای بخوابی؟»...
+«چرا ولی...
نمیشه یه جا نخوابیم؟...
»
-«نه»
+«باشه»
داشتیم میرفتیم سمت اتاق خواب که به گوشیم پیام اومد...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
[{شروع پیام}]
ارسال کننده::رومخ ترین(تهیونگ)
«شیطون فسقلی ...
حالت خوبه؟...»
«آره خوبم...
دلتنگمی نه...»
«نه...
یعنی...
آره...»
«منم»
«مراقب خودت باش ...
خدافظ شیطون فسقلی...»
«خدافظ رومخ ترین...»
[{پایان تماس}]
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
بعد احساس آرامش کردم تهیونگ بهترین آدم تو زندگیمه...
رسیدیم به اتاق...
+«تو رو کاناپه میخوابی یا من؟»...
-«هیچکدوم»...
+«من چرا باید پیش تو بخوابم»...
-«چون زنمی»...
+«اینا که برای کاره»...
-«بگیر بخواب»...
+«اوففف باشه ولی نزدیک من نمیشیا»...
وایی باید حالا پیش اینم بخوابم هعیی...
من رفتم سمت چپ تخت دراز کشیدم...
اونم سمت راست و پشت به من...
ارپاد وگوشیمو برداشتم رفتم سراغ کیدراما...
آیپدم نیست هروقت رفتم خرید باید بگیرم یکی...
حوصله فیلمم نداشتم گوشیمو خاموش کردم...
گذاشتم روی کشوی بغل تخت...
میخواستم بخوابم که...
ادامه دارد...
پارت=26
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
٫٫ویو دان بی٫٫
جونگ کوک با احتیاط و وسوا خاصی...
تو دوتا ظرف جاجانگ مون ریخت...
ودوتا بطری کوکاکولا هم کنارش گذاشت و
-«بیا بخور...»
اولین لقمه رو که خوردم...
چشمام برق زد طعم...
لوبیاسیاه...
پیازکاراملی...
آدمو دیونه میکنهه وایی خدایا عالیه...
با دهن پر لب زدم:...
+«وایی خدااا عالیه مرسییی...
باید به منم آشپزی یاد بدی خیلییییییییییییی خوبه...»
-«باشه یاد میدم...
نوش جون...»
شاید بهم نیاد ولی خب ۲کاسه خوردم تا سیر شدم...
جونگ کوک کمک کرد میز رو جمع کنیم...
و منم ظرف هارو شستم...
که جونگ کوک گفت:
-«نمی خوای بخوابی؟»...
+«چرا ولی...
نمیشه یه جا نخوابیم؟...
»
-«نه»
+«باشه»
داشتیم میرفتیم سمت اتاق خواب که به گوشیم پیام اومد...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
[{شروع پیام}]
ارسال کننده::رومخ ترین(تهیونگ)
«شیطون فسقلی ...
حالت خوبه؟...»
«آره خوبم...
دلتنگمی نه...»
«نه...
یعنی...
آره...»
«منم»
«مراقب خودت باش ...
خدافظ شیطون فسقلی...»
«خدافظ رومخ ترین...»
[{پایان تماس}]
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
بعد احساس آرامش کردم تهیونگ بهترین آدم تو زندگیمه...
رسیدیم به اتاق...
+«تو رو کاناپه میخوابی یا من؟»...
-«هیچکدوم»...
+«من چرا باید پیش تو بخوابم»...
-«چون زنمی»...
+«اینا که برای کاره»...
-«بگیر بخواب»...
+«اوففف باشه ولی نزدیک من نمیشیا»...
وایی باید حالا پیش اینم بخوابم هعیی...
من رفتم سمت چپ تخت دراز کشیدم...
اونم سمت راست و پشت به من...
ارپاد وگوشیمو برداشتم رفتم سراغ کیدراما...
آیپدم نیست هروقت رفتم خرید باید بگیرم یکی...
حوصله فیلمم نداشتم گوشیمو خاموش کردم...
گذاشتم روی کشوی بغل تخت...
میخواستم بخوابم که...
ادامه دارد...
- ۹۴۷
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط