{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۰: روزهایِ خاکستری

پارت ۱۰: روزهایِ خاکستری
سه روز گذشت. سه روزِ پر از درد، گرسنگی، و ترس. تهیونگ در زیرِ زمینِ یک ساختمانِ متروکه پنهان شده بود. بویِ نم و خاک، نفسش را بند می‌آورد. آخرین لقمه‌یِ غذا را دو روز پیش خورده بود.

او می‌دانست که این وضعیت نمی‌تواند ادامه پیدا کند. اگر بیمارستان او را پیدا می‌کرد، تمامِ رازهایش فاش می‌شد. اگر در خیابان‌ها می‌مُرد، هیچ‌کس حتی متوجهِ نبودنش نمی‌شد.

ناگهان فکری به ذهنش رسید. مدرسه‌اش. مدرسه‌ای که دیگر به آن تعلق نداشت، اما شاید می‌توانست برایِ چند روزی در آن پناه بگیرد. حداقل آنجا از شب‌هایِ سردِ بیرون در امان بود.

با بدنی که به سختی او را رویِ پا نگه می‌داشت، به سمتِ مدرسه راه افتاد. باید قبل از اینکه کسی او را ببیند، خودش را به جایی می‌رساند.
[پایان پارت ۱۰]
دیدگاه ها (۱)

پارت ۱۱: پشتِ بامِ مدرسهتهیونگ با تمامِ توانش، خودش را به پش...

پارت ۹: خانه‌یِ خالیدیگر خانه‌یِ پدربزرگ، خانه‌یِ تهیونگ نبو...

پارت ۸: سایه‌یِ مرگماه داشت به پایان می‌رسید و هوایِ خانه از...

پارت ۳۸ — «حکمی که نزدیک‌تر می‌شد»یونگی چند ثانیه به خدمتکار...

لبخند قاتلپارت³⁰ویو سلیناز پنجره اتاقم به خیابون خیره شده بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط