امشب ب خدا گفتم

اِمشَب بہ خُدا گُفتَم :
«دیگه کاری به کارِشـ نَدارَم...!!!»
سَرِش رو ڪَرد اونوَر و آروم بِهِمـ خَندید :))🖤🌱

















[ ``دِل آشوب باشہ ،
بُغض ڪُنجِ گَلو باشہ ،
شـَب باشہ ... ،
"چے میمونہ از آدَم؟🙂🖤🌱" ]


#آناهیتا 🖤
دیدگاه ها (۰)

از گِلی دیگَر مَرا شایَد پَدید آوَرده‌اند ،دَر کنارِ دیگَران...

دانشجوها کَم‌کَم از کِنارِ بابا پَراکَنده می‌شَوَند. در حالِ...

نِشَستیم اینجا، تو حَیاط، زیرِ نورِ ماه،🌙✨هیشکی نیس، مَنم و ...

خیآل میڪُنے از پا دَر مـےآیَم ؟! 🙂چه بـاک !بِبیـنآرامَـم ......

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۶۷ اومد پشتم و دستشو نرم رو ب...

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۷۹ (⁠♡) همیشه اینجور عصبیت م...

ظهور ازدواج )( پارت ۳۱۶ فصل ۳ )هیچی نیست. بخواب سرفه شديدي ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط