نام فیک مافیای جذاب من
نام فیک: مافیای جذاب من
Chapter: 1
Part: 39
می سو ی کار خوب پیدا کرده بود توی شرکت و شروع به کار کردن کرد. اول که اون پسر نمیخواست قبول کنه چون از میسو خوشش اومده بود و میدونست بعد از کار کردن می سو نهایتا چند ماه بعد از پیشش میرفت و زندگی خودشو داشت و خب قطعا پسر داستان ما رو فراموش میکرد.
برای هیمن پسر داستانمون سعی میکرد بیشتر باهات می سو صمیمی تر بشه.
...
جونگ کوک اماده شده بود، امروز روز عروسیش بود. شاید خنده دار باشه ولی حتی نمیدونه داره با کی ازدواج میکنه و تازه امروز قراره ببینتش..
چه خوششش بیاد از طرف چه خوشش نیاد مهم نیست مجبوره زندگی کنه.
برای بار اخر خودش رو توی اینه دید و بغضش گرفت.
_الان به جای اون دختره غریبه که قراره در کنار من زندگی کنه باید میسو پیش من میبود*بغض
از اتاقش رفت بیرون. اقای پارک نگاهی بهش انداخت و گفت:
φعالی شدی پسرم
جونگ کوک لبخندی زورکی زد و سوار ماشینش شد و به محضر رفت با عموش..
به دختر رو به روش زل زد.
با لبخندی ملایم داشت به جونگکوک نگاه میکرد.اسم دختر رو به روش رو بارها شنیده بود ولی برای اولین بار بود دیده بودش..
این دختر مافیا دوم بود که بعد از پدرش باید این مافیا میشد چون پدرش بچه ی دیگه ای نداشت و اینجوری این قدرت به جونگکوک میرسه و بهتر میتونه انتقام بگیره ولی به یچیزی شک کرده بود
اینکه شاید مافیای دوم پدر و مادر جونگکوک رو کشته باشن اما اینطور نبود.
جونگ کوک به کسی اعتماد کرده بود که نباید میکرد اما ضربه ای ازش نمیخوره چون خیلی قوی تر میشه
اما روزی که میفهمه تمام این دردسرا تقصیره اونه.. دیگه نمیتونه جونگ کوک سابق بشه..
جونگ کوک با اون دختر بعد از تموم شدن مراسم به خونه رفتن و...(دعا کردن که خدا بهشون بچه بده😂)
(بچها با اسم این دختر و شخصیتش در فصل دوم اشنا خواهید شد)
ঞحمایت یادتون نرهঞ
Chapter: 1
Part: 39
می سو ی کار خوب پیدا کرده بود توی شرکت و شروع به کار کردن کرد. اول که اون پسر نمیخواست قبول کنه چون از میسو خوشش اومده بود و میدونست بعد از کار کردن می سو نهایتا چند ماه بعد از پیشش میرفت و زندگی خودشو داشت و خب قطعا پسر داستان ما رو فراموش میکرد.
برای هیمن پسر داستانمون سعی میکرد بیشتر باهات می سو صمیمی تر بشه.
...
جونگ کوک اماده شده بود، امروز روز عروسیش بود. شاید خنده دار باشه ولی حتی نمیدونه داره با کی ازدواج میکنه و تازه امروز قراره ببینتش..
چه خوششش بیاد از طرف چه خوشش نیاد مهم نیست مجبوره زندگی کنه.
برای بار اخر خودش رو توی اینه دید و بغضش گرفت.
_الان به جای اون دختره غریبه که قراره در کنار من زندگی کنه باید میسو پیش من میبود*بغض
از اتاقش رفت بیرون. اقای پارک نگاهی بهش انداخت و گفت:
φعالی شدی پسرم
جونگ کوک لبخندی زورکی زد و سوار ماشینش شد و به محضر رفت با عموش..
به دختر رو به روش زل زد.
با لبخندی ملایم داشت به جونگکوک نگاه میکرد.اسم دختر رو به روش رو بارها شنیده بود ولی برای اولین بار بود دیده بودش..
این دختر مافیا دوم بود که بعد از پدرش باید این مافیا میشد چون پدرش بچه ی دیگه ای نداشت و اینجوری این قدرت به جونگکوک میرسه و بهتر میتونه انتقام بگیره ولی به یچیزی شک کرده بود
اینکه شاید مافیای دوم پدر و مادر جونگکوک رو کشته باشن اما اینطور نبود.
جونگ کوک به کسی اعتماد کرده بود که نباید میکرد اما ضربه ای ازش نمیخوره چون خیلی قوی تر میشه
اما روزی که میفهمه تمام این دردسرا تقصیره اونه.. دیگه نمیتونه جونگ کوک سابق بشه..
جونگ کوک با اون دختر بعد از تموم شدن مراسم به خونه رفتن و...(دعا کردن که خدا بهشون بچه بده😂)
(بچها با اسم این دختر و شخصیتش در فصل دوم اشنا خواهید شد)
ঞحمایت یادتون نرهঞ
- ۹۷۵
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط