نام فیک مافیای جذاب من
نام فیک: مافیای جذاب من
Chapter: 1
Part: 40
پارت اخر
میسو تونست ردی از جای جونگ کوک پیدا کنه اما خب زیاد مطمئن نبود و اونقدرام کار داشت که وقتش نمیرسید بتونه ی سر به جایی که پیدا کرده بزنه
و از یادش به کل رفت..
~تا روز تولد جونگکوک~
اون روز حس خیلی خوبی داشت و تازه یادش اومد که ادرسی از جونگ کوک پیدا کرده و بود و به کل یادش رفته بود.
سریع اماده شد و اونروز هم تا ظهر مرخصی گرفته بود از شرکت و به سمت پاساژ رفت. توی این چندماه تونسته بود برای خودش ماشینی بخره و با اون این ور و اون ور میرفت.
رو به روی پاساژی نگهداشت و پیاده شد.
وارد پاساژ شد و به دنبال یک کادوی خوب برای تولد جونگ کوک میگشت.
جلوی ساعت فروشی ایستاد، ساعتی توجه اش رو جلب کرد. وارد مغازه شد و اون رو برای کوک خرید و توی جعبه ای خوشگل گذاشت.
به شرکت رفت.
*داخل کاغذی شماره ی تلفنش رو نوشت و پایینش هم زد
منتظر زنگت میمونم اقای جئون
جانگ میسو*
به یکی از افراد اون شرکت که یجورایی باهاش دوست بود و توی اون منطقه زندگی میکرد اون جعبه ی ساعت رو بهش داد اما اون کاغذی که نوشته بود از دستش افتاد و متوجه نشد.
قرار شد شب اون فرد کمی زودتر به خونه بره و اون جعبه رو هم به اون خونه بده..
جونگ کوک از شرکت برگشت و دید کسی داره چیزی رو به بادیگارد میده و بعد از تشکر کردن ازش از اونجا دور میشه.
ماشین رو داخل حیاط عمارت پارک کرد و بادیگارد به سمت جونگ کوک رفت و جعبه رو بهش داد.
Δاینو ی نفر براتون فرستاده برای کادوی تولدتون مثل اینکه بهتون خیلی نزدیکه
_نگفت کی بوده؟ *ازش گرفت
Δخیر
_باشه
کوک در خونه رو که باز کرد با ریخته شدن چیزی مثل برف نگاهش رو به به داخل خونه داد و نگاه میکرد به اطراف.
چراغ یهو روشن شد و همسرش با کیکی جلوش و شمعی روشن داشت براش اهنگ تولدت مبارک رو میخوند.
کوک که دوست داشت توی این روز میسو پیشش باشه تا این فقط بی اهمیت از کنارش رد شد و گفت:
_من از تولد گرفتن خوشم نمیاد دیگه از این کارا نکن*جدی
دخترک بغضش گرفت. اشکش روی گونش ریخت. شمع کیک رو خودش خاموش کرد و کیک رو برای خدمتکارا تقسیم کرد
اون دختر میخواست کادوی تولد جونگ کوک بهش بگه که بابا شده اما جونگ کوک بدون اینکه بدون اون دختر براش چی اماده کرده به اتاقش رفت و گرفت خوابید..
//پایان//
ঞحمایت یادتون نرهঞ
Chapter: 1
Part: 40
پارت اخر
میسو تونست ردی از جای جونگ کوک پیدا کنه اما خب زیاد مطمئن نبود و اونقدرام کار داشت که وقتش نمیرسید بتونه ی سر به جایی که پیدا کرده بزنه
و از یادش به کل رفت..
~تا روز تولد جونگکوک~
اون روز حس خیلی خوبی داشت و تازه یادش اومد که ادرسی از جونگ کوک پیدا کرده و بود و به کل یادش رفته بود.
سریع اماده شد و اونروز هم تا ظهر مرخصی گرفته بود از شرکت و به سمت پاساژ رفت. توی این چندماه تونسته بود برای خودش ماشینی بخره و با اون این ور و اون ور میرفت.
رو به روی پاساژی نگهداشت و پیاده شد.
وارد پاساژ شد و به دنبال یک کادوی خوب برای تولد جونگ کوک میگشت.
جلوی ساعت فروشی ایستاد، ساعتی توجه اش رو جلب کرد. وارد مغازه شد و اون رو برای کوک خرید و توی جعبه ای خوشگل گذاشت.
به شرکت رفت.
*داخل کاغذی شماره ی تلفنش رو نوشت و پایینش هم زد
منتظر زنگت میمونم اقای جئون
جانگ میسو*
به یکی از افراد اون شرکت که یجورایی باهاش دوست بود و توی اون منطقه زندگی میکرد اون جعبه ی ساعت رو بهش داد اما اون کاغذی که نوشته بود از دستش افتاد و متوجه نشد.
قرار شد شب اون فرد کمی زودتر به خونه بره و اون جعبه رو هم به اون خونه بده..
جونگ کوک از شرکت برگشت و دید کسی داره چیزی رو به بادیگارد میده و بعد از تشکر کردن ازش از اونجا دور میشه.
ماشین رو داخل حیاط عمارت پارک کرد و بادیگارد به سمت جونگ کوک رفت و جعبه رو بهش داد.
Δاینو ی نفر براتون فرستاده برای کادوی تولدتون مثل اینکه بهتون خیلی نزدیکه
_نگفت کی بوده؟ *ازش گرفت
Δخیر
_باشه
کوک در خونه رو که باز کرد با ریخته شدن چیزی مثل برف نگاهش رو به به داخل خونه داد و نگاه میکرد به اطراف.
چراغ یهو روشن شد و همسرش با کیکی جلوش و شمعی روشن داشت براش اهنگ تولدت مبارک رو میخوند.
کوک که دوست داشت توی این روز میسو پیشش باشه تا این فقط بی اهمیت از کنارش رد شد و گفت:
_من از تولد گرفتن خوشم نمیاد دیگه از این کارا نکن*جدی
دخترک بغضش گرفت. اشکش روی گونش ریخت. شمع کیک رو خودش خاموش کرد و کیک رو برای خدمتکارا تقسیم کرد
اون دختر میخواست کادوی تولد جونگ کوک بهش بگه که بابا شده اما جونگ کوک بدون اینکه بدون اون دختر براش چی اماده کرده به اتاقش رفت و گرفت خوابید..
//پایان//
ঞحمایت یادتون نرهঞ
- ۱.۱k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط