لایک فالو و بازنشر
. ٫٫مافیای من٫٫ .
پارت7
ویکتور چیزی نگفت، فقط با همان سکوت سردش نگاهش کرد و بعد همراهش راه افتاد.
کلاب پر از نورهای لرزان و موسیقی سنگین بود.
دینا لیوان اول و دوم را خیلی سریع خالی کرد؛
کم کم گرمای شراب روی صورتش نشست و نگاهش نرمتر شد.
ویکتور با همان خونسردی همیشگی؛ او را زیر نظر داشت.
«فکر نمیکردم اینقدر زود مست شی. »
دینا خندید.
خندهاش کوتاه بود.
«من مست نشدم....فقط دارم بهتر تو رو میبینم»
ویکتور نگاهش را از او نگرفت.
« این جمله خطرناکه »
دینا کمی به جلو خم شد، آرنجش را روی میز گذاشت و با چشمانی که برق در آن افتاده بود گفت:
«راستش......من از خطر خوشم میاد.»
چند ثانیه سکوت بینشان حاکم شد.
بعد دینا خیلی آروم، خیلی مستقیم پرسید:
« میخوای ببوسیم »
ویکتور برای یک لحظه هیچ واکنشی نشان نداد.
فقط نگاهی را روی صورت دینا ثابت نگه داشت. سپس با قاطعیت گفت:
«نه»
دینا جا خورد .
ابروهایش را بالا انداخت و با ناباوری پرسید:
« چرا؟ »
ویکتور با همان لحن خشک پرسید:
« چرا باید ببوسمت؟ ما حتی با ه قرار هو نمیذاریم. »
دینا برای یک لحظه مکث کرد، سرش را کج کرد و با لحنی که هنوز شیطنت توش بود، گفت:
«آخه هیچکس تا حالا منو رد نکرده بود. »
ادامه دارد.......
پارت7
ویکتور چیزی نگفت، فقط با همان سکوت سردش نگاهش کرد و بعد همراهش راه افتاد.
کلاب پر از نورهای لرزان و موسیقی سنگین بود.
دینا لیوان اول و دوم را خیلی سریع خالی کرد؛
کم کم گرمای شراب روی صورتش نشست و نگاهش نرمتر شد.
ویکتور با همان خونسردی همیشگی؛ او را زیر نظر داشت.
«فکر نمیکردم اینقدر زود مست شی. »
دینا خندید.
خندهاش کوتاه بود.
«من مست نشدم....فقط دارم بهتر تو رو میبینم»
ویکتور نگاهش را از او نگرفت.
« این جمله خطرناکه »
دینا کمی به جلو خم شد، آرنجش را روی میز گذاشت و با چشمانی که برق در آن افتاده بود گفت:
«راستش......من از خطر خوشم میاد.»
چند ثانیه سکوت بینشان حاکم شد.
بعد دینا خیلی آروم، خیلی مستقیم پرسید:
« میخوای ببوسیم »
ویکتور برای یک لحظه هیچ واکنشی نشان نداد.
فقط نگاهی را روی صورت دینا ثابت نگه داشت. سپس با قاطعیت گفت:
«نه»
دینا جا خورد .
ابروهایش را بالا انداخت و با ناباوری پرسید:
« چرا؟ »
ویکتور با همان لحن خشک پرسید:
« چرا باید ببوسمت؟ ما حتی با ه قرار هو نمیذاریم. »
دینا برای یک لحظه مکث کرد، سرش را کج کرد و با لحنی که هنوز شیطنت توش بود، گفت:
«آخه هیچکس تا حالا منو رد نکرده بود. »
ادامه دارد.......
- ۳۷۴
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط