پارت ۶۴
پارت ۶۴: فروپاشیِ نقاب
فضایِ اتاق خفهکننده بود. اونجین دیگه نمیتونست تحمل کنه؛ اون لبخندِ کج و بیروحِ تهیونگ انگار داشت روحش رو ذرهذره میخورد. دختربچه، با چشمهایِ سرخ شده از گریه، مدادش رو با حرص پرت کرد رویِ میز و بلند داد زد: «بس کن! توروخدا دیگه اونجوری نخند! من نمیخوام این شکلی ببینمت، این تو نیستی!»
تهیونگ سر جاش خشک شده بود. لبخندش مثلِ یه لایهیِ یخِ نازک رویِ صورتش چسبیده بود، اما دستهاش میلرزید. اونجین اومد جلو و یقهیِ لباسِ تهیونگ رو کشید و با هقهق گفت: «داداش… چرا انقدر عوض شدی؟ من ازت میترسم… چرا دیگه بهم نگاه نمیکنی؟»
همون لحظه صدایِ سنگینِ قدمهایِ جونگکوک تویِ راهرو پیچید. در با شدت باز شد و جونگکوک با چهرهای که نشون میداد از سر و صدایِ اونجین کلافه شده، وارد شد. نگاهش رو چرخوند سمتِ تهیونگ و با لحنی سرد گفت: «انگار یادت رفت بهت چی گفتم. قرار بود مراقبش باشی که اذیت نشه، نه اینکه با گریهش اعصابِ منو بهم بریزی. بلند شو، خودم میبرمش بیرون.»
جونگکوک قدمی جلو گذاشت تا دستِ اونجین رو بگیره، اما قبل از اینکه بتونه کاری کنه، تهیونگ از جا بلند شد.اون لحظه، همه چیز عوض شد.
تهیونگ نه فریاد زد، نه حمله کرد. اون لبخندِ ساختگی، مثلِ یک شیشهیِ شکسته، یهو از صورتش فرو ریخت. تمامِ اون خستگی، تمامِ اون فشاری که این چند وقت تحمل کرده بود، یکجا خودش رو نشون داد. قطرههایِ اشک، بیصدا از گوشهیِ چشمهایِ تهیونگ سرازیر شد و رویِ صورتش جا باز کرد.
اون تویِ چشمهایِ جونگکوک نگاه کرد؛ نگاهی که دیگه خالی نبود، پر از درد و التماس بود. با صدایی که به خاطرِ گریه دورگه شده بود و میلرزید، گفت:
«جونگکوک… برای چی میخوای خواهرم رو ازم دور کنی؟»
سکوتِ وحشتناکی اتاق رو گرفت.
جونگکوک که دستش برایِ گرفتنِ اونجین در هوا مونده بود، خشکش زد. انتظارِ هر واکنشی رو داشت؛ خشم، دفاع، یا حتی ترسِ همیشگی… اما نه این نگاهِ غمگین و این سوالِ ساده و پُر از درد.
اونجین هم شوکه شده بود. اون که تا یک لحظه پیش داشت گریه میکرد، حالا دهنش نیمهباز مونده بود و با تعجب به برادرش خیره شده بود. این تهیونگ، همون تهیونگی بود که میشناخت؛ همون که براش مهم نبود چه بلایی سرِ خودش میاد، فقط نگرانِ خواهرش بود.تهیونگ دوباره نالید، اینبار آرومتر: «اون… اون تنها چیزیه که برام مونده… چرا داری میگیریش؟»
جونگکوک، برایِ اولین بار تویِ این عمارت، عقبنشینی کرد. اون حتی نمیدونست چی باید بگه. اون انتظار داشت با یک عروسک بجنگه، نه با یک انسانِ شکسته که با تمامِ وجودش التماس میکرد.
[پایان پارت ۶۴]
فضایِ اتاق خفهکننده بود. اونجین دیگه نمیتونست تحمل کنه؛ اون لبخندِ کج و بیروحِ تهیونگ انگار داشت روحش رو ذرهذره میخورد. دختربچه، با چشمهایِ سرخ شده از گریه، مدادش رو با حرص پرت کرد رویِ میز و بلند داد زد: «بس کن! توروخدا دیگه اونجوری نخند! من نمیخوام این شکلی ببینمت، این تو نیستی!»
تهیونگ سر جاش خشک شده بود. لبخندش مثلِ یه لایهیِ یخِ نازک رویِ صورتش چسبیده بود، اما دستهاش میلرزید. اونجین اومد جلو و یقهیِ لباسِ تهیونگ رو کشید و با هقهق گفت: «داداش… چرا انقدر عوض شدی؟ من ازت میترسم… چرا دیگه بهم نگاه نمیکنی؟»
همون لحظه صدایِ سنگینِ قدمهایِ جونگکوک تویِ راهرو پیچید. در با شدت باز شد و جونگکوک با چهرهای که نشون میداد از سر و صدایِ اونجین کلافه شده، وارد شد. نگاهش رو چرخوند سمتِ تهیونگ و با لحنی سرد گفت: «انگار یادت رفت بهت چی گفتم. قرار بود مراقبش باشی که اذیت نشه، نه اینکه با گریهش اعصابِ منو بهم بریزی. بلند شو، خودم میبرمش بیرون.»
جونگکوک قدمی جلو گذاشت تا دستِ اونجین رو بگیره، اما قبل از اینکه بتونه کاری کنه، تهیونگ از جا بلند شد.اون لحظه، همه چیز عوض شد.
تهیونگ نه فریاد زد، نه حمله کرد. اون لبخندِ ساختگی، مثلِ یک شیشهیِ شکسته، یهو از صورتش فرو ریخت. تمامِ اون خستگی، تمامِ اون فشاری که این چند وقت تحمل کرده بود، یکجا خودش رو نشون داد. قطرههایِ اشک، بیصدا از گوشهیِ چشمهایِ تهیونگ سرازیر شد و رویِ صورتش جا باز کرد.
اون تویِ چشمهایِ جونگکوک نگاه کرد؛ نگاهی که دیگه خالی نبود، پر از درد و التماس بود. با صدایی که به خاطرِ گریه دورگه شده بود و میلرزید، گفت:
«جونگکوک… برای چی میخوای خواهرم رو ازم دور کنی؟»
سکوتِ وحشتناکی اتاق رو گرفت.
جونگکوک که دستش برایِ گرفتنِ اونجین در هوا مونده بود، خشکش زد. انتظارِ هر واکنشی رو داشت؛ خشم، دفاع، یا حتی ترسِ همیشگی… اما نه این نگاهِ غمگین و این سوالِ ساده و پُر از درد.
اونجین هم شوکه شده بود. اون که تا یک لحظه پیش داشت گریه میکرد، حالا دهنش نیمهباز مونده بود و با تعجب به برادرش خیره شده بود. این تهیونگ، همون تهیونگی بود که میشناخت؛ همون که براش مهم نبود چه بلایی سرِ خودش میاد، فقط نگرانِ خواهرش بود.تهیونگ دوباره نالید، اینبار آرومتر: «اون… اون تنها چیزیه که برام مونده… چرا داری میگیریش؟»
جونگکوک، برایِ اولین بار تویِ این عمارت، عقبنشینی کرد. اون حتی نمیدونست چی باید بگه. اون انتظار داشت با یک عروسک بجنگه، نه با یک انسانِ شکسته که با تمامِ وجودش التماس میکرد.
[پایان پارت ۶۴]
- ۲۰۶
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط