{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۶۴

پارت ۶۴: شکستنِ شیشه‌یِ نازک
چند روزی از اون ماجرا گذشته بود. عمارت در سکوتی خفقان‌آور فرو رفته بود. تهیونگ حالا مثلِ یک ساعتِ کوکی، راسِ یک ساعتِ مشخص بیدار می‌شد، صبحانه می‌خورد و با همان لبخندِ درخشان و مصنوعی، کنارِ اون‌جین می‌نشست.

اون‌جین داشت با مدادهایِ رنگی‌اش رویِ کاغذ نقاشی می‌کشید. تهیونگ کنارش نشسته بود و با دست‌هایِ بی‌حرکت، تماشایش می‌کرد. اون‌جین کاغذ رو چرخوند سمتِ تهیونگ: «ببین داداش! این عمارت رو کشیدم. ولی… ولی چرا اینقدر تاریکه؟»

تهیونگ با همون لبخندِ ثابت، بدونِ اینکه حتی نگاهی به نقاشی بندازه، گفت: «خیلی قشنگه اون‌جین. تو واقعاً هنرمندی.»

اون‌جین مدادش رو گذاشت زمین. سکوتِ سنگینی بینشون بود. نگاهش رو دوخت به چشم‌هایِ تهیونگ؛ چشم‌هایی که می‌خندیدند، اما انگار پشتِ اون‌ها هیچ‌چیزی نبود. هیچ برقی، هیچ عشقی، هیچ گرمایی. اون‌جین که از این فضایِ سرد ترسیده بود، دستش رو برد جلو و صورتِ تهیونگ رو لمس کرد. پوستِ صورتش سرد بود.دختربچه با صدایی که از ترس می‌لرزید، گفت: «تو داداشِ منی؟»

تهیونگ مکث کرد. لبخندش حتی یک میلی‌متر هم تکون نخورد. «معلومه که هستم، کوچولو.»

اون‌جین بغض کرد. «نه! تو نیستی. داداشِ من وقتی می‌خندید، چشم‌هاش هم می‌خندید. داداشِ من وقتی منو بغل می‌کرد، حس می‌کردم که زنده‌ام. تو… تو فقط داری ادایِ اون رو در میاری.»

اون‌جین با عصبانیت و گریه، دستش رو مشت کرد و کوبید به سینه‌یِ تهیونگ: «بسه! دیگه نخند! توروخدا دیگه نخند… من از این لبخندِ تو می‌ترسم! داداشِ منو برگردون، بهم نگاه کن… بهم واقعاً نگاه کن!»

تهیونگ سرش رو پایین انداخت. قلبش تویِ قفسه‌یِ سینه‌اش داشت می‌ترکید. هر کلمه‌یِ اون‌جین مثلِ یک خنجر بود که ماسکش رو تیکه-تیکه می‌کرد. اون می‌خواست داد بزنه، می‌خواست گریه کنه و به خواهرش بگه که «من اینجام، دارم زجر می‌کشم»، ولی یادِ نگاه‌هایِ جونگ‌کوک افتاد. اگه از این نقش درمیومد، اگه «تهیونگِ واقعی» برمی‌گشت، جونگ‌کوک دوباره اون‌جین رو ازش می‌گرفت.تهیونگ، در حالی که انگار تمامِ روحش داشت ذوب می‌شد، دست‌هایِ کوچیکِ اون‌جین رو گرفت و با همون لبخندِ ثابت، بهش نگاه کرد. لحنِ صداش لرزید، اما کنترلش رو حفظ کرد: «اون‌جین، من همون‌جوری‌ام که باید باشم. تو باید خوشحال باشی که من لبخند می‌زنم. مگه نه؟»

از دور، جونگ‌کوک که از پشتِ ستون‌هایِ سالن شاهدِ این صحنه بود، فکش رو منقبض کرد. اون می‌خواست تهیونگِ مطیع داشته باشه، ولی حالا داشت می‌دید که چطور این «اطاعتِ مطلق»، داشتِ اون‌جینِ کوچک رو هم نابود می‌کرد. جونگ‌کوک با خودش فکر کرد: «این دیگه بازیِ من نیست… این داره تبدیل به یه تراژدی میشه.»
[پایان پارت ۶۴]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۶۴

فقط پایین تنه جونگ‌کوک برای اون رقص 🔞🔞

پارت ۶۳

پارت ۶۲

پارت ۶۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط