پارت ۶۳
پارت ۶۳: وقتی عروسک لبخند میزنه
جونگکوک هنوز همونجا، تکیه داده به دیوارِ سالن ایستاده بود. تهیونگ بعد از اون فریادِ عصبی، حالا آروم شده بود. اون “آتشِ” تویِ چشمهاش، که جونگکوک تازه چند دقیقه پیش شاهدش بود، انگار به کل خاموش شده بود. تهیونگ حالا صاف ایستاده بود، دستهاش رو کنارِ بدنش رها کرده بود و با یه حالتِ خنثی و بدونِ قضاوت، منتظر بود. جونگکوک نگاهی به محافظهاش کرد که اون جین رو گوشهیِ سالن نگه داشته بودند.
جونگکوک لبخندِ پیروزمندانهای زد و با لحنی که هیچگونه مهربانیای توش نبود، گفت: «خب… به نظر میاد تهیونگِ عزیزِ ما بالاخره درسش رو یاد گرفته. دیگه لازم نیست اون جین اونقدر دور باشه. ولش کنین.»
محافظها دستِ اون جین رو رها کردند. دختربچه، با چشمهایِ گرد شده و ترسیده، یه لحظه مردد موند. جونگکوک به تهیونگ اشاره کرد: «برو. وقتِ بازیته.»
تهیونگ، بدونِ اینکه حتی نگاهی به جونگکوک بندازه یا اعتراضی کنه، با قدمهایِ آروم و شمرده به سمتِ خواهرش حرکت کرد. در عرضِ چند ثانیه، وقتی فاصله بینشون کم شد، انگار یه دکمهیِ نامرئی تویِ مغزِ تهیونگ زده شد. صورتش که تاچند لحظه پیش مثلِ سنگ سرد و بیروح بود، ناگهان تغییر کرد. گوشهیِ لبهاش رفت بالا.
تهیونگ جلویِ اون جین زانو زد. لبخندش… اون لبخند، همونقدر که برایِ اون جین اطمینانبخش بود، برایِ جونگکوک که از دور نگاه میکرد، وحشتناک بود. اون لبخندِ «تهیونگِ خندون» بود؛ همون نقابی که جونگکوک براش ساخته بود.
تهیونگ با صدایی نرم و آروم، جوری که فقط اون جین بشنوه، گفت: «ببین، همهچی مرتبه. من که اینجام، مگه نه؟ نباید گریه کنی، پرنسس.»
دستش رو برد لایِ موهایِ اون جین و با ملایمت نوازششون کرد. اون جین که هنوز شوکه بود، خودش رو انداخت تویِ بغلِ تهیونگ. تهیونگ، در حالی که اون جین رو بغل کرده بود، سرش رو بلند کرد و به جونگکوک نگاه کرد. همون لبخندِ کاذب و درخشان هنوز رویِ لبش بود.
اون جین با صدایِ لرزون پرسید: «خوبی داداش؟»
تهیونگ با همون لبخندِ همیشگی، انگار که تویِ یه مهمونیِ شاد باشه، جواب داد: «من؟ من عالیام. خیلی خیلی عالیام، اون جین.»جونگکوک حس کرد بدنش مور مور شد. اون تهیونگ رو شکسته بود، ولی حالا داشت چیزی رو میدید که شاید از اون تهیونگِ عصبانی هم خطرناکتر بود: یه عروسکِ کوکی که یاد گرفته بود چطور بدونِ روح، زندگی کنه. جونگکوک لیوانِ مشروبش رو سر کشید و فکر کرد: «آره… این دقیقاً همون چیزیه که میخواستم. ولی چرا حس میکنم چیزی رو از دست دادم؟»
[پایان پارت۶۳]
جونگکوک هنوز همونجا، تکیه داده به دیوارِ سالن ایستاده بود. تهیونگ بعد از اون فریادِ عصبی، حالا آروم شده بود. اون “آتشِ” تویِ چشمهاش، که جونگکوک تازه چند دقیقه پیش شاهدش بود، انگار به کل خاموش شده بود. تهیونگ حالا صاف ایستاده بود، دستهاش رو کنارِ بدنش رها کرده بود و با یه حالتِ خنثی و بدونِ قضاوت، منتظر بود. جونگکوک نگاهی به محافظهاش کرد که اون جین رو گوشهیِ سالن نگه داشته بودند.
جونگکوک لبخندِ پیروزمندانهای زد و با لحنی که هیچگونه مهربانیای توش نبود، گفت: «خب… به نظر میاد تهیونگِ عزیزِ ما بالاخره درسش رو یاد گرفته. دیگه لازم نیست اون جین اونقدر دور باشه. ولش کنین.»
محافظها دستِ اون جین رو رها کردند. دختربچه، با چشمهایِ گرد شده و ترسیده، یه لحظه مردد موند. جونگکوک به تهیونگ اشاره کرد: «برو. وقتِ بازیته.»
تهیونگ، بدونِ اینکه حتی نگاهی به جونگکوک بندازه یا اعتراضی کنه، با قدمهایِ آروم و شمرده به سمتِ خواهرش حرکت کرد. در عرضِ چند ثانیه، وقتی فاصله بینشون کم شد، انگار یه دکمهیِ نامرئی تویِ مغزِ تهیونگ زده شد. صورتش که تاچند لحظه پیش مثلِ سنگ سرد و بیروح بود، ناگهان تغییر کرد. گوشهیِ لبهاش رفت بالا.
تهیونگ جلویِ اون جین زانو زد. لبخندش… اون لبخند، همونقدر که برایِ اون جین اطمینانبخش بود، برایِ جونگکوک که از دور نگاه میکرد، وحشتناک بود. اون لبخندِ «تهیونگِ خندون» بود؛ همون نقابی که جونگکوک براش ساخته بود.
تهیونگ با صدایی نرم و آروم، جوری که فقط اون جین بشنوه، گفت: «ببین، همهچی مرتبه. من که اینجام، مگه نه؟ نباید گریه کنی، پرنسس.»
دستش رو برد لایِ موهایِ اون جین و با ملایمت نوازششون کرد. اون جین که هنوز شوکه بود، خودش رو انداخت تویِ بغلِ تهیونگ. تهیونگ، در حالی که اون جین رو بغل کرده بود، سرش رو بلند کرد و به جونگکوک نگاه کرد. همون لبخندِ کاذب و درخشان هنوز رویِ لبش بود.
اون جین با صدایِ لرزون پرسید: «خوبی داداش؟»
تهیونگ با همون لبخندِ همیشگی، انگار که تویِ یه مهمونیِ شاد باشه، جواب داد: «من؟ من عالیام. خیلی خیلی عالیام، اون جین.»جونگکوک حس کرد بدنش مور مور شد. اون تهیونگ رو شکسته بود، ولی حالا داشت چیزی رو میدید که شاید از اون تهیونگِ عصبانی هم خطرناکتر بود: یه عروسکِ کوکی که یاد گرفته بود چطور بدونِ روح، زندگی کنه. جونگکوک لیوانِ مشروبش رو سر کشید و فکر کرد: «آره… این دقیقاً همون چیزیه که میخواستم. ولی چرا حس میکنم چیزی رو از دست دادم؟»
[پایان پارت۶۳]
- ۲۴۰
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط