{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

احساس میکنم سناریو ای که دارم می نویسم هرچی میره جلوتر حو

احساس میکنم سناریو ای که دارم می نویسم هرچی میره جلوتر حوصله سر بر تر میشه و بیشتر شبیه رمان شده تا سناریو😅
دیدگاه ها (۰)

بعد از اینکه اون زن و شوهر رفتن مادر آلنا با عصبانیت به ایزا...

توی یه روز بارونی که ا/ت و ایزانا داشتند باهم قایم موشک بازی...

زندگی هرچی میره جلوتر بیشتر نمی‌فهممش🤷🏻‍♀

حوصله ام سر رفته ایده سناریو بدید درباره هر چیزیخیلی وقته سن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط