BEYOND THE SPOTLIGHT
PART:17
بالاخره کالیستا آرام گفت: «میدونم امروز برات دردسر شده اون عکس… شایعهها...»
تهیونگ سرش را به سمتش برگرداند. نگاهش آرام بود، اما چیزی در عمق آن ثابت و جدی. «اون لحظه واقعی بود.»
کالیستا نگاهش را از او گرفت. باد چند تار مویش را روی صورتش آورد. زیر لب گفت: «واقعی بودن همیشه خوب نیست.»
تهیونگ قدمی جلو آمد. «تو از واقعی بودن میترسی.»
تهیونگ حالا نزدیکتر ایستاده بود. نه آنقدر که لمسش کند… اما آنقدر که حضورش را بشود حس کرد.
کالیستا بالاخره نگاهش کرد.
چشمهای تهیونگ دقیقاً همانطور بودند که در عکس افتاده بود؛ متمرکز، گرم، و عجیب صادق. «میدونی چرا اون عکس اینقدر پخش شده؟ چون مردم وقتی چیزی واقعی باشه، میفهمنش.»
سکوتی کوتاه بینشان نشست. صدای باد. صدای شهر.
کالیستا آهسته گفت: «تو نباید اینقدر نزدیک بشی.»
تهیونگ مکثی کرد.
بعد… یک قدم جلو آمد.
حالا فاصلهشان آنقدر کم بود که گرمای نفسش در هوای
سرد احساس میشد.
قلب کالیستا یک ضربه نامنظم زد. چند ثانیه فقط نگاه. «تهیونگ…»
باد کمی سردتر شد، اما هیچکدام تکان نخوردند. انگار هوا بینشان قفل شده بود.
کالیستا هنوز به تهیونگ نگاه میکرد… اما نگاهش فقط نگاه نبود؛ جنگی در عمق چشمهایش جریان داشت. چیزی بین خواستن و ترسیدن.
تهیونگ نخستین کسی بود که آرامتر نفس کشید. نه برای اینکه عقب برود، بلکه برای اینکه صدایش را ثابت نگه دارد. «اگه میخواستم فقط همکاری باشه… امروز نمیاومدم اینجا.»
کالیستا پلک زد.
کلماتش مثل موج از روی پوستش گذشتند. «تو… نمیفهمی این چی میتونه درست کنه، تهیونگ.»
جوابش سریع بود. محکم. بدون لرزش. «میفهمم...میتونه منو بکوبه زمین تو از سقوط میترسی، نه؟»
تهیونگ کمی سرش را پایین آورد، انگار بخواهد بهتر ببیندش. ولی چرا فکر میکنی تنها میافتی؟»
کالیستا نفس عمیقی کشید. «من آدم اشتباهام، تهیونگ.»
تهیونگ لبخندی خیلی خیلی خفیف زد. نه تمسخر. نه بیخیالی. لبخند کسی که حقیقت را شنیده… و هنوز ایستاده.
این بار کالیستا بود که نفسش گیر کرد. لحظهای گذشت. لحظهای که قلبش میخواست چیزی را اعتراف کند و منطقش مثل طناب دور گلویش پیچیده بود.
تهیونگ سرش را کمی کج کرد. «اگه واقعاً نمیخوای… من همینجا عقب میرم.»
برای اولین بار، تهیونگ خیلی آرام… یک قدم به عقب برداشت. اما نگاهش تکان نخورد.
کالیستا به او خیره شد.
به فاصلهی تازهای که ایجاد شده بود. فاصلهای که اگر یک نفر از بینشان عبور میکرد… شاید همهچیز تمام میشد.
لبهای کالیستا باز شدند.
صدا نیامد.
گلویش خشک.
چشمهایش برق زد. نه از گریه از چیزی که بالاخره داشت اعتراف میکرد بدون اینکه بگوید.
چشمهایش را بست.
انگار بخواهد از خودش پنهان شود.
یک ثانیه.
دوتا.
سهتا.
بعد…
«من نمیتونم بگم نمیخوام.»
خیلی لطیف.
اما آنقدر بلند که تهیونگ بشنود.
باد ناگهان گرمتر شد. تهیونگ یک نیمقدم—فقط نیمقدم—به جلو آمد. «پس بگو چی میترسونت.»
کالیستا چشم باز کرد.
و این بار، صداش شکست: «اینکه… واقعی باشه.»
تهیونگ دیگر نخندید.
نفسش حتی کمی برید. «کالیستا…»
نامش روی لبهای تهیونگ آرام بود.
آرام، اما با وزنی که هیچوقت نشنیده بود. «من نمیترسم واقعی باشه.»
او جلوتر آمد، فقط اندازهای که بدنهایشان دوباره همسطح شود.
کاملاً نزدیک.
اما هنوز با حریم.
حریمی که تهیونگ منتظر بود خودش از بین ببرد. «ولی میخوام بدونم…اگه واقعاً قدم بردارم…تو فرار نمیکنی؟»
کالیستا بدون فکر جواب داد. غریزی. حقیقی: «نه.»
(قول میدم از این به بعد زود بزارم😭)
بالاخره کالیستا آرام گفت: «میدونم امروز برات دردسر شده اون عکس… شایعهها...»
تهیونگ سرش را به سمتش برگرداند. نگاهش آرام بود، اما چیزی در عمق آن ثابت و جدی. «اون لحظه واقعی بود.»
کالیستا نگاهش را از او گرفت. باد چند تار مویش را روی صورتش آورد. زیر لب گفت: «واقعی بودن همیشه خوب نیست.»
تهیونگ قدمی جلو آمد. «تو از واقعی بودن میترسی.»
تهیونگ حالا نزدیکتر ایستاده بود. نه آنقدر که لمسش کند… اما آنقدر که حضورش را بشود حس کرد.
کالیستا بالاخره نگاهش کرد.
چشمهای تهیونگ دقیقاً همانطور بودند که در عکس افتاده بود؛ متمرکز، گرم، و عجیب صادق. «میدونی چرا اون عکس اینقدر پخش شده؟ چون مردم وقتی چیزی واقعی باشه، میفهمنش.»
سکوتی کوتاه بینشان نشست. صدای باد. صدای شهر.
کالیستا آهسته گفت: «تو نباید اینقدر نزدیک بشی.»
تهیونگ مکثی کرد.
بعد… یک قدم جلو آمد.
حالا فاصلهشان آنقدر کم بود که گرمای نفسش در هوای
سرد احساس میشد.
قلب کالیستا یک ضربه نامنظم زد. چند ثانیه فقط نگاه. «تهیونگ…»
باد کمی سردتر شد، اما هیچکدام تکان نخوردند. انگار هوا بینشان قفل شده بود.
کالیستا هنوز به تهیونگ نگاه میکرد… اما نگاهش فقط نگاه نبود؛ جنگی در عمق چشمهایش جریان داشت. چیزی بین خواستن و ترسیدن.
تهیونگ نخستین کسی بود که آرامتر نفس کشید. نه برای اینکه عقب برود، بلکه برای اینکه صدایش را ثابت نگه دارد. «اگه میخواستم فقط همکاری باشه… امروز نمیاومدم اینجا.»
کالیستا پلک زد.
کلماتش مثل موج از روی پوستش گذشتند. «تو… نمیفهمی این چی میتونه درست کنه، تهیونگ.»
جوابش سریع بود. محکم. بدون لرزش. «میفهمم...میتونه منو بکوبه زمین تو از سقوط میترسی، نه؟»
تهیونگ کمی سرش را پایین آورد، انگار بخواهد بهتر ببیندش. ولی چرا فکر میکنی تنها میافتی؟»
کالیستا نفس عمیقی کشید. «من آدم اشتباهام، تهیونگ.»
تهیونگ لبخندی خیلی خیلی خفیف زد. نه تمسخر. نه بیخیالی. لبخند کسی که حقیقت را شنیده… و هنوز ایستاده.
این بار کالیستا بود که نفسش گیر کرد. لحظهای گذشت. لحظهای که قلبش میخواست چیزی را اعتراف کند و منطقش مثل طناب دور گلویش پیچیده بود.
تهیونگ سرش را کمی کج کرد. «اگه واقعاً نمیخوای… من همینجا عقب میرم.»
برای اولین بار، تهیونگ خیلی آرام… یک قدم به عقب برداشت. اما نگاهش تکان نخورد.
کالیستا به او خیره شد.
به فاصلهی تازهای که ایجاد شده بود. فاصلهای که اگر یک نفر از بینشان عبور میکرد… شاید همهچیز تمام میشد.
لبهای کالیستا باز شدند.
صدا نیامد.
گلویش خشک.
چشمهایش برق زد. نه از گریه از چیزی که بالاخره داشت اعتراف میکرد بدون اینکه بگوید.
چشمهایش را بست.
انگار بخواهد از خودش پنهان شود.
یک ثانیه.
دوتا.
سهتا.
بعد…
«من نمیتونم بگم نمیخوام.»
خیلی لطیف.
اما آنقدر بلند که تهیونگ بشنود.
باد ناگهان گرمتر شد. تهیونگ یک نیمقدم—فقط نیمقدم—به جلو آمد. «پس بگو چی میترسونت.»
کالیستا چشم باز کرد.
و این بار، صداش شکست: «اینکه… واقعی باشه.»
تهیونگ دیگر نخندید.
نفسش حتی کمی برید. «کالیستا…»
نامش روی لبهای تهیونگ آرام بود.
آرام، اما با وزنی که هیچوقت نشنیده بود. «من نمیترسم واقعی باشه.»
او جلوتر آمد، فقط اندازهای که بدنهایشان دوباره همسطح شود.
کاملاً نزدیک.
اما هنوز با حریم.
حریمی که تهیونگ منتظر بود خودش از بین ببرد. «ولی میخوام بدونم…اگه واقعاً قدم بردارم…تو فرار نمیکنی؟»
کالیستا بدون فکر جواب داد. غریزی. حقیقی: «نه.»
(قول میدم از این به بعد زود بزارم😭)
- ۴.۱k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط