رمان تهیونگ
دختر با افتادنش روی تخت تازه امپرش بالا اومد...
نگاهی به چشم های عصبی پسر انداخت...
می ترسید چیزی بگه ...
پسر چند قدمی به دختر نزدیک شد...
از عصابنیت رگ های گردنش بیرون زده بود...
با عصابنیتی که توی صداش موج میزد شروع به حرف زدن کرد...
- ابروم رو جلوی خالم بردی ..
میدونی اگه الان بره به مامانم بگه کارتو چه اتفاقی برام میفته...
اصلا تو چرا باید بدونی...
تو جز آبرو ریزی برای من کار دیگه ای بلد نیستی...
کاش از اول تورو به کسی معرفی نمیکردم...
حرف اخرشو با داد گفت و از عصابنیت قدم دیگه ای به جلو برداشت ...
داخل کمد لباسی برات گذاشتم
..میپوشی و میای پیش خالم و ازش معذرت خواهی میکنی...
× چطو....
پسر نذاشت حرف دختر کامل بشه و با عصابنیتی که حالا بیشتر شده بود ادامه حرفشو گفت ...
- دستشو میبوسی ...
فهمیدی...
× .....
دختر هیچ جوابی برای حرف پسر نداشت و فقدر سکوت کرده بود ...
اما با دستی که زیر چونش قرار گرفت سرشو بالا آورد ...
با ترس به چشم های پسر روبه روش نگاهی انداخت...
- گفتم فهمیدیی...
حرفشو با داد گفت ...
دختر بغضشو قورت داد و با صدای آرومی جوابشو زمزمه کرد...
× ار... اره ...
- خوبه گمشو آماده شو...
پسر دستشو از زیر چونه دختر برداشت و با عصبانیت اتاق رو ترک کرد...
دختر هنوز روی تخت بود...
و نمی دونست کجای کارو اشتباه کرده بود که باید از بقیه معذرت خواهی کنه ...
کجای کارو اشتباه رفته بود که حالا باید جلوی بقیه کوچیک بشه ...
خواست گریه کنه ولی حس غرورش این اجازه رو بهش نداد...
از روی تخت بلند و به سمت سرویس بهداشتی رفت...
خواست صورتشو بشوره که با دیدن موهاش داخل آینه تعجب کرد...
موهاش بهم ریخته بود و این نشونه بد خوابیدنش بود...
× وای دختر یعنی تو اینجوری رفتی پایین....
اونا اینجوری دیدن تورو ...
لعنتی به کار خودش فرستاد و صورتشو شست و با حوله صورتی رنگش ... صورتش رو خشک کرد ...
از دشویی خارج شد و به سمت کمد اتاق رفت...
در کمد رو با بی حالی باز کرد ولی با دیدن لباسی که به رگال آویز بود خشکش زد...
خیلی زیبا بود ...
زیبا و در عین حال ساده ...
خواست برای لباس ذوق کنه ولی با یاد آوری اتفاق چند دقیقه پیش ذوقش کور شد ...
بی حال لباس رو روی تخت انداخت ...
خواست در کمد رو ببنده... ولی با دیدن باکسی صورتی رنگ پایین کمد ...
درو باز گذاشت...
خم شد و باکس رو از داخل کمد برداشت ...
نگاهی به باکس کرد ...
و حس کنجکاویش دو برابر شد...
روی تخت نشست و باکس رو روبه روش گذاشت
خواست در باکس رو باز کنه ولی با یاد آوری چیزی پشیمون شد...
× برای منه...؟!
این حرفو با خودش چند بار تکرار کرد...
اگه برای اون نباشه چی...؟!
ولی با حس اینکه چرا باید توی اتاق اون باشه در باکس رو باز کرد...
با دیدن لوازم آرایشی و کفشی که به رنگ صورتی بود ...
ذوق زده شد...
کفش رو برداشت و نگاهی به سطح کفش انداخت...
مثل لباسش بود ... پس بدون حرف دیگه ای با ذوق کفش رو کنارش روی تخت گذاشت و
دوباره نگاهی به لوازم آرایشی داخل باکس انداخت....
دوست نداشت با یاد چند دقیقه پیش ذوقش رو کور کنه ...
و اینو خوب میدونست که همه دخترا با لوازم آرایشی ذوق میکنند ...
پس کارش عادی بود...
از روی تخت بلند شد و باکس رو به سمت میز لوازم آرایشیش برد...
روی میز گذاشت... و با احتیاط همه رو از باکس بیرون آورد ... روی میز چید و
شروع کرد به آماده شدن...
ویو چند دقیقه بعد:
نگاهی به آینه قدی داخل اتاق انداخت...
خیلی زیبا شده بود...
لباسی که به تن کرده بود دقیقا برازنده بدن سفید و رو فرمش بود ...
کفشاش با لباسش ست شده بود ...
و همچنین آرایشی که کرده بود ...
بسیار زیبا ولی در عین حال ساده بود...
آرایش سنگین دوست نداشت چون پوستش به تنهایی و بدون لوازم آرایشی زیبا بود...
نگاهی به گردنبد داخل گردنش انداخت...
موقعی که داشت آماده میشد گردنبد رو روی میز دید ...
همرنگ لباسش بود زیبا و بازم در عین حال ساده...
نگاهش رو از داخل اینه برداشت و به سمت در رفت...
خواست درو باز کنه ولی استرس به سراغش اومد...
سعی کرد آروم باشه ولی نمی تونست...
پس چند بار نفس کشید تا بتونه استرسی که داشت رو کاهش بده ...
و موفق شد ...
درو باز کرد و با آروم آروم به سمت پله ها رفت...
با احتیاط یکی یکی از پله ها پایین رفت که رسید به پله آخر....
صدای کفشش روی پله آخر پخش شد ...
که این کار مصادف شد با برگشتن همه نگاه ها به سمتش
🌷ادامه دارد....✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
اینو یک بار دیگه هم گذاشتم و پاک شد ... نمیدونم به چه دلیل...
و یک سری جاش تغییر کرده...
شرط ها:
۲۳۰ لایک.
۸۰ بازنشر
۱۲ فالو
نگاهی به چشم های عصبی پسر انداخت...
می ترسید چیزی بگه ...
پسر چند قدمی به دختر نزدیک شد...
از عصابنیت رگ های گردنش بیرون زده بود...
با عصابنیتی که توی صداش موج میزد شروع به حرف زدن کرد...
- ابروم رو جلوی خالم بردی ..
میدونی اگه الان بره به مامانم بگه کارتو چه اتفاقی برام میفته...
اصلا تو چرا باید بدونی...
تو جز آبرو ریزی برای من کار دیگه ای بلد نیستی...
کاش از اول تورو به کسی معرفی نمیکردم...
حرف اخرشو با داد گفت و از عصابنیت قدم دیگه ای به جلو برداشت ...
داخل کمد لباسی برات گذاشتم
..میپوشی و میای پیش خالم و ازش معذرت خواهی میکنی...
× چطو....
پسر نذاشت حرف دختر کامل بشه و با عصابنیتی که حالا بیشتر شده بود ادامه حرفشو گفت ...
- دستشو میبوسی ...
فهمیدی...
× .....
دختر هیچ جوابی برای حرف پسر نداشت و فقدر سکوت کرده بود ...
اما با دستی که زیر چونش قرار گرفت سرشو بالا آورد ...
با ترس به چشم های پسر روبه روش نگاهی انداخت...
- گفتم فهمیدیی...
حرفشو با داد گفت ...
دختر بغضشو قورت داد و با صدای آرومی جوابشو زمزمه کرد...
× ار... اره ...
- خوبه گمشو آماده شو...
پسر دستشو از زیر چونه دختر برداشت و با عصبانیت اتاق رو ترک کرد...
دختر هنوز روی تخت بود...
و نمی دونست کجای کارو اشتباه کرده بود که باید از بقیه معذرت خواهی کنه ...
کجای کارو اشتباه رفته بود که حالا باید جلوی بقیه کوچیک بشه ...
خواست گریه کنه ولی حس غرورش این اجازه رو بهش نداد...
از روی تخت بلند و به سمت سرویس بهداشتی رفت...
خواست صورتشو بشوره که با دیدن موهاش داخل آینه تعجب کرد...
موهاش بهم ریخته بود و این نشونه بد خوابیدنش بود...
× وای دختر یعنی تو اینجوری رفتی پایین....
اونا اینجوری دیدن تورو ...
لعنتی به کار خودش فرستاد و صورتشو شست و با حوله صورتی رنگش ... صورتش رو خشک کرد ...
از دشویی خارج شد و به سمت کمد اتاق رفت...
در کمد رو با بی حالی باز کرد ولی با دیدن لباسی که به رگال آویز بود خشکش زد...
خیلی زیبا بود ...
زیبا و در عین حال ساده ...
خواست برای لباس ذوق کنه ولی با یاد آوری اتفاق چند دقیقه پیش ذوقش کور شد ...
بی حال لباس رو روی تخت انداخت ...
خواست در کمد رو ببنده... ولی با دیدن باکسی صورتی رنگ پایین کمد ...
درو باز گذاشت...
خم شد و باکس رو از داخل کمد برداشت ...
نگاهی به باکس کرد ...
و حس کنجکاویش دو برابر شد...
روی تخت نشست و باکس رو روبه روش گذاشت
خواست در باکس رو باز کنه ولی با یاد آوری چیزی پشیمون شد...
× برای منه...؟!
این حرفو با خودش چند بار تکرار کرد...
اگه برای اون نباشه چی...؟!
ولی با حس اینکه چرا باید توی اتاق اون باشه در باکس رو باز کرد...
با دیدن لوازم آرایشی و کفشی که به رنگ صورتی بود ...
ذوق زده شد...
کفش رو برداشت و نگاهی به سطح کفش انداخت...
مثل لباسش بود ... پس بدون حرف دیگه ای با ذوق کفش رو کنارش روی تخت گذاشت و
دوباره نگاهی به لوازم آرایشی داخل باکس انداخت....
دوست نداشت با یاد چند دقیقه پیش ذوقش رو کور کنه ...
و اینو خوب میدونست که همه دخترا با لوازم آرایشی ذوق میکنند ...
پس کارش عادی بود...
از روی تخت بلند شد و باکس رو به سمت میز لوازم آرایشیش برد...
روی میز گذاشت... و با احتیاط همه رو از باکس بیرون آورد ... روی میز چید و
شروع کرد به آماده شدن...
ویو چند دقیقه بعد:
نگاهی به آینه قدی داخل اتاق انداخت...
خیلی زیبا شده بود...
لباسی که به تن کرده بود دقیقا برازنده بدن سفید و رو فرمش بود ...
کفشاش با لباسش ست شده بود ...
و همچنین آرایشی که کرده بود ...
بسیار زیبا ولی در عین حال ساده بود...
آرایش سنگین دوست نداشت چون پوستش به تنهایی و بدون لوازم آرایشی زیبا بود...
نگاهی به گردنبد داخل گردنش انداخت...
موقعی که داشت آماده میشد گردنبد رو روی میز دید ...
همرنگ لباسش بود زیبا و بازم در عین حال ساده...
نگاهش رو از داخل اینه برداشت و به سمت در رفت...
خواست درو باز کنه ولی استرس به سراغش اومد...
سعی کرد آروم باشه ولی نمی تونست...
پس چند بار نفس کشید تا بتونه استرسی که داشت رو کاهش بده ...
و موفق شد ...
درو باز کرد و با آروم آروم به سمت پله ها رفت...
با احتیاط یکی یکی از پله ها پایین رفت که رسید به پله آخر....
صدای کفشش روی پله آخر پخش شد ...
که این کار مصادف شد با برگشتن همه نگاه ها به سمتش
🌷ادامه دارد....✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
اینو یک بار دیگه هم گذاشتم و پاک شد ... نمیدونم به چه دلیل...
و یک سری جاش تغییر کرده...
شرط ها:
۲۳۰ لایک.
۸۰ بازنشر
۱۲ فالو
- ۱.۱k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط