✨On the way to liberation{ part ۴۰}🌷
✨On the way to liberation{ part ۴۰}🌷
دختر از ترس به خودش میلرزید...
پسر به دختر پوزخندی زد و قدمی به عقب برداشت ...
- نمیخوای بری بیرون...
حرفشو تکه دار گفت و منتظر ریکشن دختر بود...
دختر با شنیدن حرف پسر دستشو از روی چشماش برداشت و با سرعت از اتاق پسر خارج شد ...
درو پشت سرش بست و به سمت اتاق خودش رفت...
وارد اتاقش شد و به دیوار تکیه داد...
قلبش روی هزار میزد و نفس کشیدن براش سخت بود ...
هیچ وقت به پسری اینجوری نزدیک نبود ...
به سمت تختش رفت و سرشو روی بالشت گذاشت...
جیغ خفه ای داخل بالشت کشید ...
× وای... چقدر ضایع بازی در آوردم...
واییییی... بازم سوتی دیگه...
ویو چند دقیقه بعد:
سرشو از روی بالشت برداشت و نگاهی به ساعت دیواری انداخت...
با دیدن ساعت روی تخت بی حرکت موند...
یعنی داشت به این قضیه دقیقه ها فکر میکرد...
با اعصابنیت سرشو روی بالشت گذاشت و چشماشو بست...
× ات دیگه بهش فکر نکن...
فکر کن فقدر یک صحنه تصادفی بوده همین...
از اون صحنه بی زار نبود از سوتی که داده بود بی زار بود...
سرشو روی بالشت جابه جا کرد و بخواب رفت...
ویو چند ساعت بعد:
با شنیدن صدای خنده بلند گوشاشو گرفت...
صدای ناهنجار از پایین عمارت به گوشش میرسید... و این دختر رو اذیت میکرد...
از روی تخت بلند شد و به سمت در رفت...
یکی یکی با اعصابنیت از پله ها پایین میرفت تا فقدر صاحب اون صدا هارو پیدا کنه...
پله ها رو تی کرد ...
پسر رو دید که روی مبل نشسته و پاهاشو برای عادتی که داشت باز کرده بود...
دستشو روی زانو هاش گذاشته بود و با حالت طبیعی به جلو خیره شده بود ...
دختر بدون توجه به موقعیتی که داخلش قرار گرفته با اعصابنیت به سمت پسر رفت...
روبه روی پسر ایستاد و شاکی شروع کرد به حرف زدن...
× نمی بینی خوابم ... این صدا ها چیه توی عمارتت میاد...
کی آنقدر بلند میخنده...
حرفشو با اعصبانیت گفت که این کارش مصادف شد با بلند شدنش از روی زمین...
دختر گیج به پسر نگاه میکرد...
پسر دختر رو برآید استایل بغل کرده بود و با اعصابنیت به چهره دختر خیره شده بود...
دختر خواست حرفی رو بگه ولی با حرف پسر سکوت کرد...
- شرمنده خاله ...الان برمیگردم...
حرفشو با اعصابنیت گفت و دختر رو توی بغلش فشار داد...
از پله ها با سرعت بالا رفت و به سمت اتاق دختر راهشو کچ کرد...
× دختر که هنوزم گیج بود با باز شدن در اتاق و پرت شدنش روی تخت امپرش بالا اومد...
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
دختر از ترس به خودش میلرزید...
پسر به دختر پوزخندی زد و قدمی به عقب برداشت ...
- نمیخوای بری بیرون...
حرفشو تکه دار گفت و منتظر ریکشن دختر بود...
دختر با شنیدن حرف پسر دستشو از روی چشماش برداشت و با سرعت از اتاق پسر خارج شد ...
درو پشت سرش بست و به سمت اتاق خودش رفت...
وارد اتاقش شد و به دیوار تکیه داد...
قلبش روی هزار میزد و نفس کشیدن براش سخت بود ...
هیچ وقت به پسری اینجوری نزدیک نبود ...
به سمت تختش رفت و سرشو روی بالشت گذاشت...
جیغ خفه ای داخل بالشت کشید ...
× وای... چقدر ضایع بازی در آوردم...
واییییی... بازم سوتی دیگه...
ویو چند دقیقه بعد:
سرشو از روی بالشت برداشت و نگاهی به ساعت دیواری انداخت...
با دیدن ساعت روی تخت بی حرکت موند...
یعنی داشت به این قضیه دقیقه ها فکر میکرد...
با اعصابنیت سرشو روی بالشت گذاشت و چشماشو بست...
× ات دیگه بهش فکر نکن...
فکر کن فقدر یک صحنه تصادفی بوده همین...
از اون صحنه بی زار نبود از سوتی که داده بود بی زار بود...
سرشو روی بالشت جابه جا کرد و بخواب رفت...
ویو چند ساعت بعد:
با شنیدن صدای خنده بلند گوشاشو گرفت...
صدای ناهنجار از پایین عمارت به گوشش میرسید... و این دختر رو اذیت میکرد...
از روی تخت بلند شد و به سمت در رفت...
یکی یکی با اعصابنیت از پله ها پایین میرفت تا فقدر صاحب اون صدا هارو پیدا کنه...
پله ها رو تی کرد ...
پسر رو دید که روی مبل نشسته و پاهاشو برای عادتی که داشت باز کرده بود...
دستشو روی زانو هاش گذاشته بود و با حالت طبیعی به جلو خیره شده بود ...
دختر بدون توجه به موقعیتی که داخلش قرار گرفته با اعصابنیت به سمت پسر رفت...
روبه روی پسر ایستاد و شاکی شروع کرد به حرف زدن...
× نمی بینی خوابم ... این صدا ها چیه توی عمارتت میاد...
کی آنقدر بلند میخنده...
حرفشو با اعصبانیت گفت که این کارش مصادف شد با بلند شدنش از روی زمین...
دختر گیج به پسر نگاه میکرد...
پسر دختر رو برآید استایل بغل کرده بود و با اعصابنیت به چهره دختر خیره شده بود...
دختر خواست حرفی رو بگه ولی با حرف پسر سکوت کرد...
- شرمنده خاله ...الان برمیگردم...
حرفشو با اعصابنیت گفت و دختر رو توی بغلش فشار داد...
از پله ها با سرعت بالا رفت و به سمت اتاق دختر راهشو کچ کرد...
× دختر که هنوزم گیج بود با باز شدن در اتاق و پرت شدنش روی تخت امپرش بالا اومد...
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
- ۱۲.۸k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط