{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part ۳۹}🌷



دختر سرشو به سمت دیگه چرخوند...

با دیدن اتاق پسر برای اولین بار تعجب کرد...

اتاق بی نقصی داشت ...
ولی اینکه نمی دونست چی در انتظارش هستش اونو میترسوند...

پسر با قدم های آهسته خودشو به تختش رسوند...
دختر رو روی تخت گذاشت و خودش به سمت سرویس بهداشتی رفت...


دختر توی اون لحظه محو زیبایی اتاق پسر شده بود...

دکور های زیبا در عین حال عجیب...
پنجره ای که کل عمارت رو به نمایش می‌گذاشت....

اتاق خودش هیچ پنجره ای نداشت.. و با دیدن پنجره اتاق روبه روش شگفت زده شده بود...

پسر از سرویس خارج شد و متوجه نگاه های خیره دختر به اتاقش شد...

پوزخندی زد و به سمت دختر رفت...

دستشو گرفت که دختر گویا که تازه متوجه قضیه شده بود از جاش پرید ..

با استرس به سمت پسر چرخید...

ولی با دیدن صورت ریلکس پسر ...
آروم شد..


دستش توسط پسر بالا اومد ...

خواست دستشو عقب بکشه ولی با حرف پسر بدون حرکت موند...

- تکون نخور..می‌خوام برات پماد سوختگی بزنم..

دختر که شیطنتش گل کرده بود ...
با پرویی شروع کرد به حاضر جوابی...

× لازم نکرده.. بده خودم میزنم...

حرفشو با پرویی گفت و پماد رو از دست پسر گرفت...


- من به هرکس خوبی نمیکنم... حواست باشه داری چطوری رفتار می‌کنی...

حالا هم اون پماد رو بده به من....


× نمیدم...

دختر خواست دستشو عقب بکشه ولی با قرار گرفتن دستی دور کمرش سرجاش خشکش زد...


× دست... دستتو بردار...

حرفشو با لکنت گفت ولی با نگاه خونسرد پسر ساکت شد...


با ترس به پسر نگاه میکرد که با کشیده شدن پماد از داخل دستش مثل آدمی که برق بهش وصل کرده باشند پرید...

- ساکت شو و به حرفام گوش بده....


× دختر خواست مخالفت کنه ولی با سوزش روی دستش نفس برید...

پسر در حالی که داشت پماد رو روی دست دختر میکشید حرفاشم به حالت تاکید وار می‌گفت...


× خالم به همراه پسرش و دخترش دارند میاند اینجا....

تو به عنوان زنم باید کنارم باشی...

حواست باشه چیکار می‌کنی...


بفهمم حرفی بهشون گفتی من می‌دونم و تو...

× اونوقت چرا باید خدمتکار خونت رو به عنوان زنت کنار خودت نگه داری ...

با پرویی این حرفو گفت ولی با کشیده شدن انگشت های بزرگ پسر روی قسمت سوخته دستش اهش رو بالا برد...


- تو کار هایه من دخالت نکن...
و عین یک دختر خوب نقشتو انجام میدی...

× این همه خدمتکار اینجان به اونا بگو بیاند نقش زنت رو بازی کنند...

- چرا تا وقتی که زن دارم برم سراغ بقیه ...

× زنی که به عنوان یک خدمتکار بهش نگاه می‌کنی...


- نزار روی سگم بالا بیاد...


ویو نویسنده:

دستشو از روی دست دختر برمیداره... سر پماد رو می‌بنده و از روی تخت بلند میشه...


به سمت کمد لباسش میره و لباسی رو از داخلش برمیداره....

دختر با تعجب به پسر نگاه میکرد ...

پسر دستشو به سمت کمربند شلوارش می‌بره و از شلوارش جدا می‌کنه...

دختر با دیدن این صحنه دستشو روی چشمم می‌زاره...


پسر با دیدن ریکشن دختر پوزخندی میزنه و قدمی به سمت دختر بر میداره که....


🌷ادامه دارد...✨


خوب از حستون بگید که جای حساس گذاشتمون توی خماری 😂🍓

حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐ 👑

و ممنونم از کسانی که حالمو میپرسیدن.... قربون تک تکون بشم...

خداروشکر الان بهترم.. ممنونم بابت همه چیز 😍🫠


شرط ها:

۲۴۰ لایک

۹۰ بازنشر...

۱۳ فالو
دیدگاه ها (۱۵۸)

✨On the way to liberation{ part ۴۰}🌷دختر از ترس به خودش می‌ل...

✨On the way to liberation{ part ۴۱}🌷دختر با افتادنش روی تخت ...

رمان تهیونگ

روزتون مبارک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط