{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

in your eyes

#in_your_eyes
part_5۳

نفس عمیق کشیدم:
کایلا!
پایین رو نگاهی انداخت
چشم هامون به‌هم قفل شد
همونطور که میخندید گفت:
او..‌‌‌‌.‌ سلامم

چند قدم رفتم جلوتر . دقیقا زیر درخت
دست به سینه ایستادم:
اونجا چیکار میکنی؟ خطرناکه
دستاشو بهم قفل کرد:
ولی جالبه!

نفسمو بیرون دادم:
بیا پایین!
کمی مکث کرد:
چرا؟ اینجا بهتر از پایینه
سوالی نگاش کردم و سرمو کج کردم:
لجبازی نکن!
چشمکی بهم زد:
ولی اونجوری کیف نمیده!
اینبار یکم جدی تر گفتم:
کایلا!
لب‌هاشو بهم فشار داد:
باشه باشه انقدر غر نزن
و بعد اروم از روی درخت بلند شد و با احتیاط از شاخه پایین میومد
رفتم جلو تر که بگیرمش
یکم فاصله بود با زمین که اومد توی بغلم
دوبار زد روی شونه ام:
خوب گرفتیم
یه لبخند تحویلش دادم و گذاشتمش پایین و گفتم:
خطرناک بود . اگه حوصلت سر میره کلی کار میتونی انجام بدی ولی این جزوشون نیست باشه؟
کلافه چیزی رو به زبون آورد:
باشههههه

بالاخره رفتیم داخل
من رفتم بالا تا دوش بگیرم و خستگی از تنم در بره
رفتم داخل اتاق . شیر آب رو باز کردم و لباسام رو در آوردم و رفتم تو حموم
۱۰ دقیقه بعد تموم شد
یه حوله به کمرم بستم و بیرون رفتم
همون لحظه کایلا در رو باز کرد و اومد داخل

__________________
ویو کایلا

رفتم داخل اتاق تا کوک رو برای ناهار صدا کنم . دستگیره رو چرخوندم و در رو باز کردم
همون لحظه ، درست جلو روم ایستاده بود.
تازه از حموم بیرون اومده بود . موهاش کمی خیس ، حوله دور کمرش.
گلوم خشک شد
ای وای… چه تایم افتضاحی اومدم
سریع نگاهم رو از روی تنش دزدیدم و روی زمین خیره شدم و با عجله گفتم:
ناهار آماده شده
چند قدم بهم نزدیک شد.
با صدای آرومی لب زد:
باشه
ولی وای نستاد.
هر چی اون یه قدم می‌اومد جلو ، من ناخودآگاه یه قدم عقب می‌رفتم
تا اینکه ناگهان پشتم محکم خورد به دیوار.
نفسم تو سینه‌م حبس شد.
یکی از دستاش رو کنار سرم ، روی دیوار گذاشت؛ بدنش فقط چند سانت با من فاصله داشت.
سرمو سریع به یه طرف برگردوندم تا صورتش رو نبینم.
حرارت بدنش رو جلوی خودم حس می‌کردم و این بدتر همه‌چی رو عجیب می‌کرد.
چند ثانیه سکوت…
بعد ، انگشت‌هاش به چونه‌ام خورد . آروم اما محکم ، صورتم رو برگردوند سمت خودش.
صدای پایین بود:
نگام کن...کایلا
بالاخره چشم‌هام رو بالا آوردم.
نگاهش مستقیم افتاد توی چشم‌هام . عمیق، بدون شوخی
نه من پلک می‌زدم ، نه اون نگاهش رو برمی‌داشت.
یه کشش عجیبی بین‌مون بود . چیزی که سعی می‌کردم نادیده‌اش بگیرم ، اما الان داشت خفه‌ام می‌کرد.
همون لحظه… بدون هیچ اخطار قبلی…
کوک کمی خم شد و فاصله‌ی بین‌مون از بین رفت
لب‌هامون به هم خورد.
چشم‌هام ناخودآگاه گرد شد.
اون چشماش رو بسته بود و من تند تند پلک می‌زدم ، ولی بدنم قفل شده بود.
هیچ حرکتی ازم برنمی‌اومد ، نه می‌تونستم هُلش بدم ، نه حتی یه کلمه بگم.
حس می‌کردم زمین زیر پام نیست
۱۰ ثانیه بعد ، آروم عقب کشید.
چشم‌هام هنوز باز و شوکه بهش خیره بود.
نفس‌هام نامنظم شده بود.
اون ، با همون لبخند محوی که فقط وقتی از حرصم خوشش میاد می‌زنه ، کمی سرشو خم کرد کنار گوشم و زمزمه کرد:
خودت گفتی… هر کاری می‌خوای بکن
همون لحظه ، حرف دیشب مثل مشت خورد وسط مغزم.
لعنت بهت کایلا… اونو چرا گفتی؟
قبل از اینکه بتونم جواب بدم ، دوباره گفت:
می‌خوای لباس پوشیدنم رو هم ببینی… یا بری؟
گرمای صورتم چند برابر شد.
تقریباً هول شده گفتم:
نه… نه، من رفتم!
از زیر دستش سر خوردم و خودم رو بیرون کشیدم، تقریباً از اتاق فرار کردم.
با عجله از پله‌ها پایین رفتم، اما وسط راه ناگهان وایستادم . دستم رو روی سینه‌ام گذاشتم. قلبم دیوانه‌وار می‌کوبید ، نفس نفس می‌زدم.
این حالت...دیوونگیه؟ یا طبیعیه؟
__________________
ویو کوک

سریع از زیر دستم در رفت و در اتاق پشت سرش بسته شد.
چند ثانیه همون‌جا ، جلوی دیوار وایسادم…
بعد ، ناخودآگاه یه لبخند پررنگ نشست روی لب‌هام.
این مدت… نمی‌دونم احساساتم دقیقاً چش شده.
انگار مغزم روی حالت سکوت می‌ره و بدنم خودسر عمل می‌کنه . حالا هم… بدون فکر ، فقط انجامش دادم.
سرمو کمی تکون دادم ، به خودم اومدم و رفتم سمت کمد.
لباس‌هام رو عوض کردم.
تیشرت رو که تنم کردم ، صدای نوتیف گوشی بلند شد.
چشمم افتاد به گوشیش که روی تخت جا مونده بود.
دستم ناخودآگاه سمتش رفت.
صفحه روشن شد
"از روزای آخر لذت ببر ، چون همیشگی نیست"

لبخندم کم‌کم از روی لب‌هام محو شد...


بالاخره همو بوسیدن💃🏻


#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۴)

in your eyes

in your eyes

in your eyes

in your eyes

in your eyes

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط