{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و ناگهان مرگ......

و ناگهان مرگ......
برای اخرین بار بغلش کرد اما نمیدونست اخرین باره نمیدونست دیگه نمیتونه دستای کوچولوش رو محکم بین دستاش بگیره نمیدونست دیگه نمیتونه محکم توی اغوشش بگیره نمیدونست دیگه قرار نیست کلمه پدر رو از دهن کوچولوش بشنوه نمیدونست، شاید اگر میدونست هیچ وقت رهاش نمیکرد شاید اگر میدونست هیچ وقت کاری نمیکرد که لحظه ای از بچش جدا بشه شاید اگر میدونست لحظه های بیشتری کنارش میموند شاید اگر میدونست بیشتر باهاش بازی میکرد بیشتر بغلش میکرد....
و هزارتا شاید دیگه نمیدونیم تا نیم ساعت دیگه من هستم تو هستی یا بقیه هستن یانه؟
بیا محکم تر همدیگه رو بغل کنیم محکم تر دستای همدیگه رو بگیریم لحظه های بیشتری کنار همدیگه باشیم بیا باهم بداخلاقی نکنیم بیا کاری نکنیم که اگر یه روز نبودیم مبادا حسرت بشه کنارهم بودنمون......


11 فروردین ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)

به تو فکر کردم ؛تو سرمای گدا کُشِ زمستون ، اونجا که جای خالی...

⇜می‌شود عاشق بمانیم؟!می‌شود جا نزنیم؟میشود دِل بدَهم، دِل بد...

نمیشود آدم ها را وادار به وفاداری کرد...هیچکس نمیتواند بگوید...

میدونی شنیدین بعضی از حرفا از زبون بعضی از ادم های زندگیت از...

Crown~P6دیار با خریدن یسری خرت و پرت که فقط برا سیر کردن معد...

کجا بودی کوچولوی بابا؟همونطور که لبخندِ بزرگی رو لبانش داشت ...

Crown~P8سه روز از شنیدن حرف های اون مرد توی مغازه توسط دیار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط