{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Crown

Crown~

P8

سه روز از شنیدن حرف های اون مرد توی مغازه توسط دیار میگذره.

اون حرفا مثل یه پتک بودن که تو سر دیار میخوردن، با هر ضربه، یه جرقه کوچیک.
نمیدونست باید به چی فکر کنه، راجب چی کنجکاو باشه، یا بابت چی ناراحت باشه.

ولی فقط میدونست شاید نقل مکان کاری باشه که یکم از این حال و هوای مبهم و ناواضح دورش کنه.

اونم نقل مکان خونه به خونه نه، میخواست ازین شهر و کشور دور بشه.
کجا بهتر از یه شهر شلوغ که میدونه کسی نمیتونه بشناستش.


-ساعت 13:43,فرودگاه جان اف کندی، نیویورک

با یه چمدون مشکی نسبتا سنگین و کیف دستی با مدارک و پاسپورت داخلش، با کتونی مشکی نسبتا کدر و کثیف دنبال صندوق میگشت تا بتوته ادرس محله مورد نظرش رو بگیره.

یه محله که نسبتا ساکت و خلوته، ادمای بومی اونجا زندگی میکنن، فروشگاه و بقیه مغازه های مورد نیاز که راحت بشه بهشون دسترسی داشت.
دیدگاه ها (۰)

Crown~P7در حقیقت، دیار هیچوقت از شغل پدرش درست حسابی سر درنی...

Crown~P6دیار با خریدن یسری خرت و پرت که فقط برا سیر کردن معد...

Crown~P5کلمه هایی که مرد استفاده دمیکرد، مثل سنگ هایی بودن ک...

Crown~P4همچنان امیدی به ادامه دادن نداشت.حتی دیگه علاقه ای ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط