فرشتهای بدون بال
🦋(فرشتهای بدون بال)🦋
پارت⁴
سوار ماشین شدیم تو راه بودیم سکوتی بینمون حکم فرما بود که بعداز ۴۰ مین رسیدیم رفتیم تو کلی مافیا اونجا بود ماهم نشینیم اونجا که یهو یک مافیای قد بلند آمد دست منو گرفت بهم سلام کرد از اونجایی که از این کارا خوشم نمیومد دستم و کشیدم
(ویو کوک)
همینطور رفتیم نشستیم یه مرد آمد سمت ریو دیگه حرصم داشت در نیومد که ریو دستش و از تو دست اون مرده کشید بیرون یه لبخندی رو لبام نشست
شروع کردم به شراب خوردن ریو هم تو سکوت نشسته بود و به بقیه نگاه میکرد
ذهن کوک:این دختر چرا آنقدر خوشگله ولی نه این چیزی نیست که تو میخوایی تو فقط طلبکاری پولتو میگیری ولش میکنی
(ویو ریو)
حالم دیگه داشت بهم میخورد ازشون خواستم برام آب بیارن آوردن خوردم.
که صدای اون مرد پیرسینگی خورد بگپشم مو به تنم سیخ شد برگشتم سمتش که گفت:
کوک:خوبی تو؟؟....سرد
ریو:اوم خوبم.....ترس
کوک:خب خوبه....سرد
دیگه چیزی نگفتم آخر شب بود باید میرفتیم خونه تو ماشین بودیم که نمیدونم وی شده بود این مرد پیرسینگیه آنقدر عصبی بود و تند میرفتم چیزی نمیگفتم فقط به جلو خیره بودم که رسیدیم از ماشین پیاده شدم رفتیم تو خونه رفتم بالا تو اتاقم لباسام و درآوردم لباس راحتی پوشیدم صورتم و شستم مسواک زدم رفتم رو تخت تو سکوت بودم
(ویو جونگ کوک)
من الان چیکار کنم نه این واقعی نیست آخه مگه میشه مافیا عاشق بشه ولی من شدم خدایاااا کی بهش بگم چیکار کنم تصمیم گرفتم برم تو اتاقش بهش اعتراف کنم حالا یا میترسه یه ردم میکنه رفتم دم در اتاقش و در زدم
(ویو ریو)
همین جوری که تو فکر امشب بودن یکی در زد گفتم بیا تو اون مرد پیرسینگی بود بلند شدم نشستم آمدم سمتم نشست رو تخت با چیزی که داشت میگفت شنید از تعجب شاخ درآوردم نمیدونستم الان باید چی بگم
کوک:ریو....ریو بیداری؟؟
ریو:اوم بیدارم
کوک:چیزه باید باهات صحبت کنم
ریو:باشه میشنوم
کوک:ببین من خب از کارایی که باهات کردم. پشیمونم شاید زدم کنی حق داری چون خیلی بلاها سرت آوردم که نباید اینجوری میشد ببین من خیلی فک کردم میدونم یه مافیا عاشق نمیشه ولی من شدم من تورو د..د..دوست دارم
ریو:چییییییییی
(ویو ریو)
خشکم زده بود که چیز گرمی رو لبام حس کردم اون لبام و. بوسید خودمو کشیدم عقب گفتم داری چیکار میکنی مگه مال باباته بعدشم تو اگه منو دوست داشتی بابام و منو آنقدر آزار و اذیت نمیکردی
(ویو کوک)
با حرفی که زد قلبم ریش ریش شد گفتم...
یه فرصت بده تا همه چیو درست کنم
ریو:نچ فرصتی وجود ندارد الآنم برو تو اتاق خودت راحت بخواب
(ویو کوک)
خودمو جمع و جور کردم تصمیم گرفتم باهاش سرد باشم ولی براش تلاش کنم
چون من تا یه چیزی و بدست نیامد ول کن نیستم رفتم خوابیدم که صبح.....
ادامش و ظهر براتون میزارم ببخشید این چند وقت براتون ادامه فیک و نزاشتم واقعا تو حال خوبی نبودم:)
#فیک
#سناریو
#جونگکوک_ریو
#فرشته_بدون_بال
#تکپارتی
#چندپارتی
پارت⁴
سوار ماشین شدیم تو راه بودیم سکوتی بینمون حکم فرما بود که بعداز ۴۰ مین رسیدیم رفتیم تو کلی مافیا اونجا بود ماهم نشینیم اونجا که یهو یک مافیای قد بلند آمد دست منو گرفت بهم سلام کرد از اونجایی که از این کارا خوشم نمیومد دستم و کشیدم
(ویو کوک)
همینطور رفتیم نشستیم یه مرد آمد سمت ریو دیگه حرصم داشت در نیومد که ریو دستش و از تو دست اون مرده کشید بیرون یه لبخندی رو لبام نشست
شروع کردم به شراب خوردن ریو هم تو سکوت نشسته بود و به بقیه نگاه میکرد
ذهن کوک:این دختر چرا آنقدر خوشگله ولی نه این چیزی نیست که تو میخوایی تو فقط طلبکاری پولتو میگیری ولش میکنی
(ویو ریو)
حالم دیگه داشت بهم میخورد ازشون خواستم برام آب بیارن آوردن خوردم.
که صدای اون مرد پیرسینگی خورد بگپشم مو به تنم سیخ شد برگشتم سمتش که گفت:
کوک:خوبی تو؟؟....سرد
ریو:اوم خوبم.....ترس
کوک:خب خوبه....سرد
دیگه چیزی نگفتم آخر شب بود باید میرفتیم خونه تو ماشین بودیم که نمیدونم وی شده بود این مرد پیرسینگیه آنقدر عصبی بود و تند میرفتم چیزی نمیگفتم فقط به جلو خیره بودم که رسیدیم از ماشین پیاده شدم رفتیم تو خونه رفتم بالا تو اتاقم لباسام و درآوردم لباس راحتی پوشیدم صورتم و شستم مسواک زدم رفتم رو تخت تو سکوت بودم
(ویو جونگ کوک)
من الان چیکار کنم نه این واقعی نیست آخه مگه میشه مافیا عاشق بشه ولی من شدم خدایاااا کی بهش بگم چیکار کنم تصمیم گرفتم برم تو اتاقش بهش اعتراف کنم حالا یا میترسه یه ردم میکنه رفتم دم در اتاقش و در زدم
(ویو ریو)
همین جوری که تو فکر امشب بودن یکی در زد گفتم بیا تو اون مرد پیرسینگی بود بلند شدم نشستم آمدم سمتم نشست رو تخت با چیزی که داشت میگفت شنید از تعجب شاخ درآوردم نمیدونستم الان باید چی بگم
کوک:ریو....ریو بیداری؟؟
ریو:اوم بیدارم
کوک:چیزه باید باهات صحبت کنم
ریو:باشه میشنوم
کوک:ببین من خب از کارایی که باهات کردم. پشیمونم شاید زدم کنی حق داری چون خیلی بلاها سرت آوردم که نباید اینجوری میشد ببین من خیلی فک کردم میدونم یه مافیا عاشق نمیشه ولی من شدم من تورو د..د..دوست دارم
ریو:چییییییییی
(ویو ریو)
خشکم زده بود که چیز گرمی رو لبام حس کردم اون لبام و. بوسید خودمو کشیدم عقب گفتم داری چیکار میکنی مگه مال باباته بعدشم تو اگه منو دوست داشتی بابام و منو آنقدر آزار و اذیت نمیکردی
(ویو کوک)
با حرفی که زد قلبم ریش ریش شد گفتم...
یه فرصت بده تا همه چیو درست کنم
ریو:نچ فرصتی وجود ندارد الآنم برو تو اتاق خودت راحت بخواب
(ویو کوک)
خودمو جمع و جور کردم تصمیم گرفتم باهاش سرد باشم ولی براش تلاش کنم
چون من تا یه چیزی و بدست نیامد ول کن نیستم رفتم خوابیدم که صبح.....
ادامش و ظهر براتون میزارم ببخشید این چند وقت براتون ادامه فیک و نزاشتم واقعا تو حال خوبی نبودم:)
#فیک
#سناریو
#جونگکوک_ریو
#فرشته_بدون_بال
#تکپارتی
#چندپارتی
- ۲.۳k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط