{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

casino21

'دیالوگ اول رو از آهنگ پست ایده گرفتم'
چند بار پشت هم پلک زدم و بغضمو قورت دادم
+همیشه می‌گفت...شبا اگه ترسیدی از پنجره زل بزن به ماه ازش بخوا بیای تو خوابم...بعد اون شب هر شب اینکارو میکردم ولی...نمی‌تونستم بخوابم...دقیقا ۲۸ مارس تنهام گذاشت...شب قبل تولدم به کیک کوچیک جلوم خیره شدم شمع کوچیکش خونه رو یکم روشن کرده بود قبل اینکه فوتش کنم با اشک رو صورتم لبخند. زدم و گفتم...راستی چند روز دیگه ۲۸ امه...منم بخاطر تو و مامان بابا این شراب سه سالرو میخورم...به همه میگم بدون شماها خوبم ولی میدونن جوکه
سرمو گرفتم به سمت مخالف نانا با فشار دادن چشمام رو هم دیگه قطره اشکی کوچیکی ریخت که سریع تو پارچه محو شد نفس عمیقی کشیدم و به در تکیه دادم بدون هیچ حرفی بدون هیچ ترحمی به حرفام گوش کرد و حرفی نزد...با صدای بی سیم که خش خش میکرد سریع به بی سیم تو دست نانا نگاه کردم آوردش بالا و سمت هردوی ما گرفت
=جیمین...این در کوفتی بیشتر از تعدادی که گفتی قفل داشت لعنت به اطلاعات غلطت
منو نانا نگاهی بهم کردیم و خندیدیم
÷هی انگشت وسطتو بیار پایین دارم از تو دوربین می‌بینمت نزار بشکونم اون انگشتو
صدای خندمون بلندتر شد بی سیم رو قطع کردن با صدای آرومی هردو ساکت شدیم و با ترس به منبع صدا نگاه کردیم دختری با لبخند بهمون خیره شده بود و دستاشو بهم چفت کرده بود
°ببخشید اگه ترسوندمتون
منو نانا نگاهی بهم دیگه انداختیم به من من افتاده بودیم و حرفی برای گفتن نداشتیم دختر نگاهی به پارچه های روی صورت ما کرد
°این پا...
سریع پریدم وسط حرفش با خنده مسخره ای بهونه اوردم
+خب ما مریض شدیم...این وقت شب نتونستیم ماسک گیر بیاریم گفتیم اینارو ببندیم یه وقت کسی رو مریض نکنیم
نانا با تکون دادن سرش حرفم رو تایید کرد و خندید دختر لبخند زد و هنوز نگاهش بین پارچه های صورتمون می‌چرخید
°من اومده بودم بانک...اینجا کار میکنم کارت ورودمو جا گذاشته بودم
منو نانا شونه به شونه همدیگه چسبیدیم و جلوی در ایستادیم تا مانع ورودش بشیم
×این وقت شب بانک که باز نیست
دختر خندید و نزدیک شد
°نظافتچی مهربونی اینجا کار می‌کنه اون درو باز میکنه
منو نانا با تعجب بهم خیره شدیم برای این یه مورد هیچ بهونه ای نداشتیم ما انتظار داشتیم پسرای تشنه بدن دختر اینجا باشن نه دختری که تو همین بانک کار میکنه...با صدای آژیر بلندی که از داخل بانک پخش شد دستامو با گوشم گرفتم دختر جیغ بلندی کشید و یکم فاصله گرفت با دیدن سه تا پسری که همزمان با عجله از در پشت سرمون خارج شدن علاوه بر خودش اونام شوک شدن...با افتادن یهوییش روی زمین جیغی کشیدم...جیمین با عجله رفت سمت دختر
÷این کجای نقشه بود که من جا انداختمش
با کشیده شدن دستم توسط جونگکوک به خودم اومدم به پشتم نگاه کردم جیمین دختر رو تو بغلش گرفت و سمت ماشین رفتن سریع سوار شدم و ماشین رو روشن کردم
-این از کجا پیداش شد
پامو رو گاز فشار دادم و با سرعت بالا پشت نانا راه افتادم
+نمی‌دونم کارمند همونجا بود
با داد یهویی جونگکوک ترسیدم و با چشمای گرد نگاهش کردم
-کارمند؟
سریع نگاهمو دادم به رو به رو انگاری اونام انتظار این یدونه رو نداشتن با رسیدن به مرکز شهر تعداد ماشین ها بیشتر شد هر چند. دقیقه یکبار مجبور به لایی کشیدن از بین ماشینا میشدم هر لحظه ممکن بود راحت پیدامون کنن پس تا وقتی به اندازه کافی دور نشدیم باید مثل گاز میدادم...فرقیم با فراریا نداشتیم
"لونا"
با تکون خوردن ریزی حس کردم تو جای نرمیم با درد چشمامو باز کردم اولین چیزی که دیدم پسری بود که تو صورتم خم شده بود بدون هیچ فکری جیغ کشیدم و سریع بلند شدم که در نتیجه کلم با کله پسر جلوم برخورد محکمی کرد صداش رفت بالا و نشست روی تخت و سرشو با دستاش گرفت
÷چته دختر
دستشو مالید رو سرش با تعجب به آدمایی که دور تا دور تختم جمع شده بودن نگاه کردم همون دوتا دختری که دم بانک دیدمشون با ترکیبی از ترس و نگرانی بهم خیره شده بودن نگاهم خورد به دوتا پسرای دیگه نه اونا رو دیدم نه کسی که رو تخت بود دوتاشون ایستاده بودن و دست به سینه به پسر رو به روم خیره شده بودن ناخودآگاه دستامو بردم سمت سرش
°من واقعا معذرت می‌خوام
با تعجب سرشو آورد بالا دستمو کشیدم عقب و به اتاقی که توش بودم خیره شدم با ترس پرسیدم
°اینجا کجاست
پسری که نسبت به همشون چهره ترسناک تری داشت و جدی بود حرف زد
-جهنم...مگه دوست نداشتی بدونی بعد مرگت میری بهشت یا جهنم
با ترس بهش خیره شدم و تو جام تکون خوردم و داد زدم
°چی
با صدای دختری که سر اون پسر داد زد حواسم بهش پرت شد...صورتاشونو تازه دیدم
دیدگاه ها (۲۵)

casino22

casino23

casino20

casino19

casino26

CASINO3.4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط