{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۶۲

پارت ۶۲: شکستنِ نقاب (وقتی هیولا بیدار میشه)
روزِ بعد، جونگ‌کوک بازی رو واردِ فازِ خطرناک‌تری کرد. اون می‌دونست تا وقتی اون جین پیشِ تهیونگه و تهیونگ فکر می‌کنه همه‌چی آرومه، هیچ‌وقت اون آتیشِ خشم برنمی‌گرده. پس تصمیم گرفت اون‌ها رو از هم جدا کنه.

تویِ صبحونه، جونگ‌کوک با لحنی سرد به محافظ‌ها دستور داد: «اون جین رو ببرین تویِ اتاقِ طبقه‌یِ بالا حبس کنین. تا وقتی یاد نگیره چطور باید تو این خونه رفتار کنه، حق نداره از اونجا بیرون بیاد.»

اون جین با وحشت جیغ کشید: «نه! تهیونگ! نجاتم بده!»

اون جین دست‌هایِ کوچیکش رو دورِ لباسِ تهیونگ گره زد. تهیونگ برایِ اولین بار تویِ این دو سال، مکث کرد. دستش که رویِ لبه‌یِ میز بود، کمی لرزید. اما جونگ‌کوک، که با خباثتِ تمام تماشا می‌کرد، اشاره کرد که محافظ‌ها اون جین رو به زور ازش جدا کنن. اون جین رو کشیدن و بردند، صدایِ گریه‌هاش تویِ راهرو می‌پیچید و قلبِ عمارت رو می‌لرزوند.

تهیونگ بلند شد. حرکاتش هنوز کند بود، اما یه چیزی تویِ چشماش عوض شده بود. یه تیرگیِ عمیق و خطرناک. اون به سمتِ جونگ‌کوک برگشت. سکوتِ سالن سنگین‌تر از همیشه بودجونگ‌کوک پوزخندی زد و نزدیک شد. «خب؟ می‌خوای التماس کنی؟ می‌خوای بزنی؟ چی کار می‌کنی، تهیونگ؟»

تهیونگ یه قدم رفت جلو. فاصله‌شون به صفر رسید. نفس‌هایِ تهیونگ تندتر شده بود. دستش رو مشت کرد، اون‌قدر محکم که ناخن‌هاش کفِ دستش رو زخمی کرد. بعد، بدونِ هیچ هشداری، با تمامِ قدرتی که تویِ این دو سال جمع کرده بود، یقه‌یِ پیراهنِ جونگ‌کوک رو گرفت و با یه حرکتِ ناگهانی اون رو کوبید به دیوارِ پشتِ سرش.

صدایِ برخوردِ جونگ‌کوک به دیوار تویِ خونه پیچید. محافظ‌ها خواستن بیان جلو، ولی جونگ‌کوک با دستش اشاره کرد که نیان. اون با لذت به تهیونگ نگاه می‌کرد.

تهیونگ با صدایی که از تهِ گلوش می‌اومد، با یه خشمِ حیوانی و کنترل‌نشده، فریاد زد: «بهش دست نزن! اگه یه تارِ مو از سرش کم بشه، قسم می‌خورم، قسم می‌خورم که زنده‌ت نمی‌ذارم… حتی اگه خودم تو این راه تیکه تیکه بشم!»

چشم‌هایِ تهیونگ حالا برق می‌زد. نه اون برقِ شیطنتِ قدیمی، بلکه یه برقِ سیاه و انتقام‌جو. اون دیگه عروسک نبود. اون یه موجودِ زخمی بود که دوباره یاد گرفته بود چطور دندون نشون بده..جونگ‌کوک، در حالی که یقه اش توی مشت‌هایِ تهیونگ مچاله شده بود، شروع کرد به خندیدن. یه خنده‌یِ از تهِ دل. «آفرین… بالاخره برگشتی. بالاخره اون آتیش روشن شد.»

جونگ‌کوک دستش رو گذاشت رویِ دست‌هایِ تهیونگ که یقه‌اش رو گرفته بود و اون‌ها رو آروم کنار زد. «ببین، حالا شدی همون تهیونگی که می‌خواستم. حالا که می‌دونی چی رو ممکنه از دست بدی، بازیِ واقعی شروع میشه.»

تهیونگ نفس‌نفس می‌زد، کلِ بدنش از خشم می‌لرزید. اون می‌دونست که جونگ‌کوک به هدفش رسیده و دوباره اون رو واردِ یه بازیِ خطرناک کرده، ولی حالا، برایِ اولین بار بعد از دوسال، تهیونگ دیگه نمی‌خواست قربانی باشه. اون می‌خواست شکارچی باشه.
[پایان پارت ۶۲]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۶۳

پارت ۶۱

پارت ۶۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط