{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شیطون کوچولوی من

« شیطون کوچولوی من »
۲
ویو آنا::
هیچ کدام از حرف هایشان را نمی فهمیدم ، می خواستند مرا به فرانسه بفرستند و وادار به ازدواج با ولیعهد دشمن کنند؟؟!
چطور؟؟ چطور دخترش را، نائب السطنه انگلستان را دستی دستی به کشور دشمن فروخته بود ؟؟
یعنی در یک لحظه تمام زندگیم نابود شد؟! به همین آسانی ؟!
دهن باز کردم چیزی بگویم که پدرم فریاد زد:: نمی‌خوام چیزی بشنوم!
برای کشورت همین کار ساده را هم نمی توانی انجام دهی!؟
و تالار رو ترک کرد،
......صبح روز بعد.....
ویو آنا::
با سر درد بدی از خواب بلند شدم هنوز توی شک بودم با صدای در به خودم امدم،.
خدمتکار:: بانوی من ، اعلیحضرت گفتند شما را برای سفرتان آماده کنیم.
کلافه درحالی که سعی میکردم بغضم رو قورت بدهم سری تکان دادم
در چشم بهم زدن جلوی دروازه ایستاده بودم هیچکس حتی به خودش زحمت نداده بود برای خداحافظی از من بیاید
درشکه جلوی پاییم ایستاد
میخواستم دل بکنم و برم که صدایش متوقفم کرد،
فیلیکس :: خواهر ، کجا می روی؟؟

(می‌دونم کمه ولی سعی میکنم دفعه بعد بیشتر بزارم یه نظری چیزی شما هم بدید)
#فیک #هیونجین
دیدگاه ها (۱۰)

#هیونجین

از اون جمع و آدامش متنفرم #هوانگ_یجی

شیطون کوچولوی من"۱«فرانسه ، تالار اصلی قصر»تالار در سکوت فرو...

سلام سلام امیدوارم تا الان حالتون خوب بوده باشه، خیلی مراقبت...

«شیطون کوچولوی من »۳صداش دوباره غم رو به وجودم تزریق کرد ، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط