{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بالاتر از اتمسفر


جویدن اونا توی دهنم انگار بدترین شکنجس..حس عجیب له شدن کاهو توی دهنم باعث میشه دلم بخواد اونو بیرون بریزم، معدم با سوزشی ناشی از ساعت ها خالی بودن که پاهام رو در هم می‌پیچید منو وادار به قورت دادن همون چند تا خلال نازک کرد. ایکاش میشد با پناه بردن به دنیای خواب منکر طبیعت بدنم بشم، ولی افسوس! افسوس که بعد از اون خواب عمیق تر از ماریانا هنوزم نمیتونم منکر بی اشتهایی روبه فزونی ام و معده ی بیچارم که انگار با هر سوزش جانکاه ناله میکرد بشم. همون حالت تهوع همیشگی منو از غرق شدن در عالم هپروت نجات داد، همین نگاهمو از روی زمین برداشتم متوجه نبضی که در شکمم دیوانه وار میتپید شدم. احساس اشنایی که ازش فراری بودم بازم مثل دفعات پیش ذره ذره وجودمو پر کرد و در حالی که انگشت شست پاهامو با حالتی بی قرار بهم میمالیدم شکمم رو گرفتم و به عقب متمایل شدم. همینطور که این حس مضحک بیشتر و بیشتر میشه و تا اعماق وجودم نفوذ می‌کنه ناگهان همون افکار غریب از ته ذهنم نجوا می‌کنه.
به صلاح نیست که کمی بیشتر بخوری؟ این روش خودکشی برازندت نیست، اینطوری همه ی اون تلاشا برای رگ زدن بی معنی میشه...
نفسی تند و بی صدا بیرون میدم، نفسی که شاید در علمائی موازی تک خنده ای مضاعف بود.
چه اهمیتی داره؟! من هنوز اونقدرم کsمghز نشدم که اسم اینو بزارم خودکشی! فقط میلم نمی‌کشه چرا نمی‌فهمی..؟ چرا همتون...!!؟ اه بیخیال! چرا اصلا باید توضیح بدم؟؟ من نیازی به متقاعد کردن خودم ندارم!.
وقتی که فورا با عجله بلند میشم، به لطف سرگیجه و ضعف چشمام سیاهی می‌ره و تلپی پخش زمین میشم. وقتی که دوباره با عصبانیت رخنه کرده توی رگ باد کرده دستام سر پا می ایستم، جوری که انگار همون یک درصد انرژی ای که داشتم هم از توی وجودم کشیده شده، پاهای سستم با قدم گذاشتن به سمت دستشویی یک متری خونه روبه تلاطم میرن. بعد از پا شدن دردناک با تیر کشیدن پایین تنه ام از سر کاسه دستشویی روبه روشویی برمیگردم و در پایان شستن وسواس گونه دستام، نگاهم در اینه جلب کبودی خفیفی که از زیر یقه اویزون لباسم درد کمرم را سلب کرده بود شد. با تعجب خفیفی یقه ام را گرفتم و با کشیدنش نگاهم فرا تر رو کنکاش کرد و وقتی که ذهنم اون صحنه هضم ناپذیر رو انالیز کرد احساسم دیگه به یه تعجب خفیف منتهی نشد.
ودف...؟!

#p1
دیدگاه ها (۰)

بالاتر از اتمسفر

بالاتر از اتمسفر

فاصله یک لبخند تا جنون

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت - 𝆏۱۱●•_شرلوک هلمز_هنوز همون‌جا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط