رمان: گرفتار تو (فصل دوم)
رمان: گرفتار تو (فصل دوم)
قسمت نهم: سقوط در باغِ آرامش
هوا توی باغِ عمارت عالی بود. آفتابِ ملایمِ بعدازظهر، سایههایِ بلندی روی چمنها انداخته بود و تهیونگ بعد از ماهها، بالاخره داشت برای اولین بار توی فضای باز قدم میزد. جونگکوک از دور، کنارِ یکی از ستونهای تراس ایستاده بود و با جدیت، اما با فاصلهای که معذب نشه، مراقب بود.
تهیونگ سعی کرد عادی رفتار کنه. رفت سمتِ باغبانِ پیری که داشت گلها رو هرس میکرد. با صدایی که هنوز یه ذره میلرزید گفت: «این… این گلهایِ رز، مالِ کدوم منطقهان؟ خیلی قشنگن.»
باغبان لبخندی زد و خواست جواب بده که یهو، صدایِ خیلی بلندِ بسته شدنِ یک درِ آهنیِ سنگین، توی فضایِ ساکتِ باغ پیچید. تق!
برایِ تهیونگ، اون صدا مثلِ شلیکِ یک اسلحه بود. تمامِ دنیایِ دوروبرش چرخید. اون صدا… صدایِ قفل شدنِ درِ زیرزمین بود. صدایِ شروعِ تاریکی.
نفسش حبس شد. دستاش رو گذاشت روی گوشهاش و بی اختیار روی چمنها زانو زد. دنیا داشت سیاه میشد. خاطرهیِ اون روزها مثل یک سیلِ وحشتناک هجوم آورد: سرمایِ کفِ زمین، بویِ نا، و اون نگاهِ سردی که دیگه مالِ جونگکوک نبود، اما هنوز توی ذهنش حک شده بود.
«نه… نه، دوباره نه…» زیر لب تکرار میکرد و بدنش از شدت لرزشِ پانیک داشت میرفت سمتِ بیهوشی.
جونگکوک که تمامِ مدت مثلِ سایه مراقب بود، با دیدنِ این صحنه، در کسری از ثانیه خودش رو به اونجا رسوند. وقتی دید باغبان و دو تا از نگهبانها با تعجب دارن به تهیونگ نگاه میکنن، با یک اشارهیِ دستِ خشن و سرد، به همهشون دستور داد که سریعاً از اون محوطه دور بشن. حتی اجازه نداد یک کلمه حرف بزنن.
جونگکوک جلوش زانو زد. دستاش رو نبرد سمتِ تهیونگ، چون میترسید اون رو بیشتر بترسونه. با صدایِ خیلی آروم و بمِش، طوری که فقط خودشون دوتا بشنون، گفت: «تهیونگ… به من نگاه کن. صدام رو میشنوی؟»
تهیونگ چشماش رو محکم بسته بود و داشت با کمبودِ اکسیژن میجنگید.
جونگکوک دستش رو آروم برد جلو و مچِ دستِ تهیونگ رو گرفت، اما نه برایِ گرفتن، بلکه برایِ تکیهگاه. «تهیونگ! اینجا زیرزمین نیست. تو تویِ باغی. خورشید داره بهت میتابه. بو کن… بویِ گلهایِ رز رو حس میکنی؟»تهیونگ هقهقِ کوتاهی کرد. جونگکوک ادامه داد: «من اینجام. هیچکس نمیتونه بهت نزدیک بشه. من… من اجازه نمیدم. آروم نفس بکش. با من…»
جونگکوک شروع کرد به نفس کشیدنهای عمیق و شمرده. تهیونگ کمکم، مثلِ کسی که داره از تویِ یک آبِ عمیق بالا میاد، چشماش رو باز کرد. اولین چیزی که دید، چشمهایِ نگرانِ جونگکوک بود. توی اون چشمها، خبری از اون قدرتطلبیِ قدیمی نبود؛ فقط نگرانیِ خالص بود.
تهیونگ که دیگه رمقی نداشت، خودش رو به جلو پرت کرد و سرش رو گذاشت رویِ شونهیِ جونگکوک. جونگکوک فوراً دستاش رو دورِ کمرش حلقه کرد و محکم نگهش داشت. انگار داشت از یک الماسِ شکسته محافظت میکرد.
جونگکوک کنارِ گوشش زمزمه کرد: «میبینی؟ تو امنی. من اینجا هستم و این درِ آهنی… اون فقط یه دره که بسته شد. هیچیِ دیگه نیست. تو دیگه هیچوقت اونجا برنمیگردی.»
تهیونگ تویِ آغوشِ جونگکوک، برایِ اولین بار حس کرد که شاید… شاید واقعاً میتونه به این «دیوارِ دفاعی» تکیه کنه. اون ترسِ قدیمی داشت جایِ خودش رو به یک وابستگیِ جدید میداد؛ وابستگی به کسی که حالا، تنها پناهگاهِ او شده بود.
[پایان پارت ۹]
قسمت نهم: سقوط در باغِ آرامش
هوا توی باغِ عمارت عالی بود. آفتابِ ملایمِ بعدازظهر، سایههایِ بلندی روی چمنها انداخته بود و تهیونگ بعد از ماهها، بالاخره داشت برای اولین بار توی فضای باز قدم میزد. جونگکوک از دور، کنارِ یکی از ستونهای تراس ایستاده بود و با جدیت، اما با فاصلهای که معذب نشه، مراقب بود.
تهیونگ سعی کرد عادی رفتار کنه. رفت سمتِ باغبانِ پیری که داشت گلها رو هرس میکرد. با صدایی که هنوز یه ذره میلرزید گفت: «این… این گلهایِ رز، مالِ کدوم منطقهان؟ خیلی قشنگن.»
باغبان لبخندی زد و خواست جواب بده که یهو، صدایِ خیلی بلندِ بسته شدنِ یک درِ آهنیِ سنگین، توی فضایِ ساکتِ باغ پیچید. تق!
برایِ تهیونگ، اون صدا مثلِ شلیکِ یک اسلحه بود. تمامِ دنیایِ دوروبرش چرخید. اون صدا… صدایِ قفل شدنِ درِ زیرزمین بود. صدایِ شروعِ تاریکی.
نفسش حبس شد. دستاش رو گذاشت روی گوشهاش و بی اختیار روی چمنها زانو زد. دنیا داشت سیاه میشد. خاطرهیِ اون روزها مثل یک سیلِ وحشتناک هجوم آورد: سرمایِ کفِ زمین، بویِ نا، و اون نگاهِ سردی که دیگه مالِ جونگکوک نبود، اما هنوز توی ذهنش حک شده بود.
«نه… نه، دوباره نه…» زیر لب تکرار میکرد و بدنش از شدت لرزشِ پانیک داشت میرفت سمتِ بیهوشی.
جونگکوک که تمامِ مدت مثلِ سایه مراقب بود، با دیدنِ این صحنه، در کسری از ثانیه خودش رو به اونجا رسوند. وقتی دید باغبان و دو تا از نگهبانها با تعجب دارن به تهیونگ نگاه میکنن، با یک اشارهیِ دستِ خشن و سرد، به همهشون دستور داد که سریعاً از اون محوطه دور بشن. حتی اجازه نداد یک کلمه حرف بزنن.
جونگکوک جلوش زانو زد. دستاش رو نبرد سمتِ تهیونگ، چون میترسید اون رو بیشتر بترسونه. با صدایِ خیلی آروم و بمِش، طوری که فقط خودشون دوتا بشنون، گفت: «تهیونگ… به من نگاه کن. صدام رو میشنوی؟»
تهیونگ چشماش رو محکم بسته بود و داشت با کمبودِ اکسیژن میجنگید.
جونگکوک دستش رو آروم برد جلو و مچِ دستِ تهیونگ رو گرفت، اما نه برایِ گرفتن، بلکه برایِ تکیهگاه. «تهیونگ! اینجا زیرزمین نیست. تو تویِ باغی. خورشید داره بهت میتابه. بو کن… بویِ گلهایِ رز رو حس میکنی؟»تهیونگ هقهقِ کوتاهی کرد. جونگکوک ادامه داد: «من اینجام. هیچکس نمیتونه بهت نزدیک بشه. من… من اجازه نمیدم. آروم نفس بکش. با من…»
جونگکوک شروع کرد به نفس کشیدنهای عمیق و شمرده. تهیونگ کمکم، مثلِ کسی که داره از تویِ یک آبِ عمیق بالا میاد، چشماش رو باز کرد. اولین چیزی که دید، چشمهایِ نگرانِ جونگکوک بود. توی اون چشمها، خبری از اون قدرتطلبیِ قدیمی نبود؛ فقط نگرانیِ خالص بود.
تهیونگ که دیگه رمقی نداشت، خودش رو به جلو پرت کرد و سرش رو گذاشت رویِ شونهیِ جونگکوک. جونگکوک فوراً دستاش رو دورِ کمرش حلقه کرد و محکم نگهش داشت. انگار داشت از یک الماسِ شکسته محافظت میکرد.
جونگکوک کنارِ گوشش زمزمه کرد: «میبینی؟ تو امنی. من اینجا هستم و این درِ آهنی… اون فقط یه دره که بسته شد. هیچیِ دیگه نیست. تو دیگه هیچوقت اونجا برنمیگردی.»
تهیونگ تویِ آغوشِ جونگکوک، برایِ اولین بار حس کرد که شاید… شاید واقعاً میتونه به این «دیوارِ دفاعی» تکیه کنه. اون ترسِ قدیمی داشت جایِ خودش رو به یک وابستگیِ جدید میداد؛ وابستگی به کسی که حالا، تنها پناهگاهِ او شده بود.
[پایان پارت ۹]
- ۴۹۲
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط