رمان: گرفتار تو (فصل دوم)
رمان: گرفتار تو (فصل دوم)
قسمت هفتم: آتشفشانِ سرکوبشده
اون کلمه که از دهن تهیونگ بیرون اومد—«میشناسمت»—مثل یه بمب خبری توی اتاق منفجر شد. صورت جونگکوک، که تا چند ثانیه پیش شبیه یه تیکه سنگِ سرد بود، یهو با شوقی که هیچجوره نمیشد پنهانش کرد، روشن شد. انگار تمامِ وزنِ دنیا از روی دوشش برداشته شده باشه. دستش رو دراز کرد تا بازوی تهیونگ رو بگیره و با یه لبخندِ لرزون گفت:
«تهیونگ… خدای من… بالاخره برگشتی. نمیدونی چقدر منتظر این لحظه بودم… فکر میکردم دیگه هیچوقت…»
اما همین که انگشتهای جونگکوک روی پوستِ بازوی تهیونگ نشست، یهو انگار برق به تهیونگ وصل کردن. تمامِ خاطراتِ شکنجه، صدایِ کشیده شدنِ زنجیرها، بویِ سردِ زیرزمین و اون نگاههایِ بیرحمِ جونگکوک، مثل سیل ریخت تو سرش. تهیونگ با یه حرکتِ تند، خودش رو عقب کشید و با وحشت دست جونگکوک رو پس زد. قفسهی سینهاش با سرعتِ وحشتناکی بالا و پایین میرفت و چشماش، که تا چند ثانیه پیش فقط گیج بود، حالا از خشم و ترس میسوخت.
تهیونگ با صدایِ لرزون ولی بلند فریاد زد: «به من دست نزن! بهم دست نزن…»
جونگکوک خشکش زد. دستش توی هوا موند. گیج و منگنگاهش کرد: «تهیونگ؟ چی شده؟ منم… جونگکوکام… همونی که…»
تهیونگ با تلخی خندید؛ یه خندهیِ عصبی که توی سکوت اتاق طنین انداخت. اشک توی چشماش حلقه زد، اما نذاشت بریزه: «آره… میدونم تو کی هستی! تو همونی هستی که روحِ منو تکهتکه کردی! همونی که منو توی اون زیرزمینِ لعنتی حبس کردی و زجر دادی! فکر کردی با یه “شناختن” همه چیز پاک میشه؟ فکر کردی من یادم رفته اون شبها چطوری التماست میکردم؟»
جونگکوک انگار که یه سیلیِ محکم خورده باشه، چند قدم عقب رفت. صورتش رنگ باخت. سعی کرد با صدایِ آروم و ملایم، همونی که دکتر هان بهش یاد داده بود، حرف بزنه: «تهیونگ، من عوض شدم… اون کارها… اونها مالِ گذشته بود. من تو رو آوردم اینجا که جبران کنم. من میخوام…»
«جبران؟!» تهیونگ حرفش رو قطع کرد و روی تخت نشست، در حالی که داشت از شدتِ تپشِ قلب میلرزید. «تو منو آوردی اینجا که دوباره زندانیام کنی! فکر کردی من خنگم؟ فکر کردی چون حافظهام برگشته، یادم رفته کجایم؟ تو هنوز همون دیکتاتوری هستی که فقط میخواد همه چیز مالِ خودش باشه!»
جونگکوک خواست قدمی به جلو برداره که یهو دکتر هان که تااون لحظه ساکت گوشهای ایستاده بود، با سرعت پرید وسط و دستش رو جلویِ سینه جونگکوک گرفت. دکتر با نگاهی که هم هشدار بود و هم التماس، گفت:
«جونگکوک! بس کن! داری خرابش میکنی! اون تازه حافظهاش برگشته، مغزش هنوز داره با ترومایِ اون خاطرات میجنگه. اگه الان بخوای فشار بیاری، فقط اون رو بیشتر از خودت دور میکنی. برو بیرون… همین الان!»
جونگکوک با چشمهایی که پر از درد بود به تهیونگ نگاه کرد. تهیونگ حالا سرش رو بین دستهاش گرفته بود و داشت هقهق میکرد؛ یه هقهقِ بیصدا و عمیق که قلبِ هر کسی رو میشکست. جونگکوک بدون اینکه کلمهای حرف بزنه، با مشتهایِ گرهکرده و سری که پایین بود، به سمت درِ خروجی رفت.
قبل از اینکه از اتاق بره بیرون، دکتر هان به تهیونگ نزدیک شد، یه لیوان آبِ قند به دستش داد و آروم گفت: «تهیونگ، آروم باش… من اینجام. هیچکس بهت آسیب نمیزنه. فعلاً فقط سعی کن نفس بکشی…»
تهیونگ نگاهِ تار و اشکیاش رو به دکتر دوخت. اون توی اتاق گیر افتاده بود؛ نه فقط توی اتاق، توی یه زندگی که فکر میکرد ازش خلاص شده، اما دوباره مثل یه کابوسِ بیپایان برگشته بود.
[پایان پارت ۷]
قسمت هفتم: آتشفشانِ سرکوبشده
اون کلمه که از دهن تهیونگ بیرون اومد—«میشناسمت»—مثل یه بمب خبری توی اتاق منفجر شد. صورت جونگکوک، که تا چند ثانیه پیش شبیه یه تیکه سنگِ سرد بود، یهو با شوقی که هیچجوره نمیشد پنهانش کرد، روشن شد. انگار تمامِ وزنِ دنیا از روی دوشش برداشته شده باشه. دستش رو دراز کرد تا بازوی تهیونگ رو بگیره و با یه لبخندِ لرزون گفت:
«تهیونگ… خدای من… بالاخره برگشتی. نمیدونی چقدر منتظر این لحظه بودم… فکر میکردم دیگه هیچوقت…»
اما همین که انگشتهای جونگکوک روی پوستِ بازوی تهیونگ نشست، یهو انگار برق به تهیونگ وصل کردن. تمامِ خاطراتِ شکنجه، صدایِ کشیده شدنِ زنجیرها، بویِ سردِ زیرزمین و اون نگاههایِ بیرحمِ جونگکوک، مثل سیل ریخت تو سرش. تهیونگ با یه حرکتِ تند، خودش رو عقب کشید و با وحشت دست جونگکوک رو پس زد. قفسهی سینهاش با سرعتِ وحشتناکی بالا و پایین میرفت و چشماش، که تا چند ثانیه پیش فقط گیج بود، حالا از خشم و ترس میسوخت.
تهیونگ با صدایِ لرزون ولی بلند فریاد زد: «به من دست نزن! بهم دست نزن…»
جونگکوک خشکش زد. دستش توی هوا موند. گیج و منگنگاهش کرد: «تهیونگ؟ چی شده؟ منم… جونگکوکام… همونی که…»
تهیونگ با تلخی خندید؛ یه خندهیِ عصبی که توی سکوت اتاق طنین انداخت. اشک توی چشماش حلقه زد، اما نذاشت بریزه: «آره… میدونم تو کی هستی! تو همونی هستی که روحِ منو تکهتکه کردی! همونی که منو توی اون زیرزمینِ لعنتی حبس کردی و زجر دادی! فکر کردی با یه “شناختن” همه چیز پاک میشه؟ فکر کردی من یادم رفته اون شبها چطوری التماست میکردم؟»
جونگکوک انگار که یه سیلیِ محکم خورده باشه، چند قدم عقب رفت. صورتش رنگ باخت. سعی کرد با صدایِ آروم و ملایم، همونی که دکتر هان بهش یاد داده بود، حرف بزنه: «تهیونگ، من عوض شدم… اون کارها… اونها مالِ گذشته بود. من تو رو آوردم اینجا که جبران کنم. من میخوام…»
«جبران؟!» تهیونگ حرفش رو قطع کرد و روی تخت نشست، در حالی که داشت از شدتِ تپشِ قلب میلرزید. «تو منو آوردی اینجا که دوباره زندانیام کنی! فکر کردی من خنگم؟ فکر کردی چون حافظهام برگشته، یادم رفته کجایم؟ تو هنوز همون دیکتاتوری هستی که فقط میخواد همه چیز مالِ خودش باشه!»
جونگکوک خواست قدمی به جلو برداره که یهو دکتر هان که تااون لحظه ساکت گوشهای ایستاده بود، با سرعت پرید وسط و دستش رو جلویِ سینه جونگکوک گرفت. دکتر با نگاهی که هم هشدار بود و هم التماس، گفت:
«جونگکوک! بس کن! داری خرابش میکنی! اون تازه حافظهاش برگشته، مغزش هنوز داره با ترومایِ اون خاطرات میجنگه. اگه الان بخوای فشار بیاری، فقط اون رو بیشتر از خودت دور میکنی. برو بیرون… همین الان!»
جونگکوک با چشمهایی که پر از درد بود به تهیونگ نگاه کرد. تهیونگ حالا سرش رو بین دستهاش گرفته بود و داشت هقهق میکرد؛ یه هقهقِ بیصدا و عمیق که قلبِ هر کسی رو میشکست. جونگکوک بدون اینکه کلمهای حرف بزنه، با مشتهایِ گرهکرده و سری که پایین بود، به سمت درِ خروجی رفت.
قبل از اینکه از اتاق بره بیرون، دکتر هان به تهیونگ نزدیک شد، یه لیوان آبِ قند به دستش داد و آروم گفت: «تهیونگ، آروم باش… من اینجام. هیچکس بهت آسیب نمیزنه. فعلاً فقط سعی کن نفس بکشی…»
تهیونگ نگاهِ تار و اشکیاش رو به دکتر دوخت. اون توی اتاق گیر افتاده بود؛ نه فقط توی اتاق، توی یه زندگی که فکر میکرد ازش خلاص شده، اما دوباره مثل یه کابوسِ بیپایان برگشته بود.
[پایان پارت ۷]
- ۲۶۲
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط