رمان: گرفتار تو (فصل دوم)
رمان: گرفتار تو (فصل دوم)
قسمت هشتم: آزادیِ مشروط و غافلگیری بزرگ
بعد از اینکه جونگکوک از اتاق رفت بیرون، سکوت سنگینی اتاق رو گرفت. تهیونگ هنوز داشت نفسنفس میزد. دکتر هان آروم صندلی رو کشید نزدیکِ تخت و دستش رو گذاشت روی شونهی تهیونگ.
«تهیونگ، ببین… میدونم چی میکشی. خاطرات مثل فیلمِ ترسناک دارن توی سرت پخش میشن، ولی تو الان توی اون اتاقِ حبسشون نیستی. اون جونگکوکِ قبلی… همونی که اون کارها رو کرد… سعی داره یه تغییرِ احمقانه بکنه، ولی اگه همین الان بخوای با نفرتِ صددرصد باهاش بجنگی، فقط به خودت آسیب میزنی. الان فقط سعی کن نفس بکشی. باشه؟»
تهیونگ با چشمهایِ خیس و سرخشده به دکتر نگاه کرد. با صدایِ گرفتهای گفت: «دکتر… اون آدم عوض نمیشه. اون فقط یه بازیگرِ خوبه. میترسم… میترسم این دوباره شروعِ یه شکنجهیِ روانیِ جدید باشه.»
دکتر هان آهی کشید: «شاید باشه، شاید هم نه. ولی فعلاً، فقط سعی کن بدنت رو ریلکس کنی. نباید به بدنت فشار بیاد.»بیرونِ اتاق، جونگکوک مثل یه شیرِ قفسنشین داشت طولِ راهرو رو متر میکرد. دکتر هان اومد بیرون و بهش نگاه کرد. جونگکوک با کلافگی پرسید: «چی گفت؟ حالم چطوره؟ از من بدش میاد، نه؟»
دکتر هان نگاهی عاقلاندرسفیه بهش انداخت: «خُب معلومه که ازت بدش میاد! تو روحش رو خراش دادی مرد! گوش کن… اگه بخوای دوباره همون دیکتاتورِ سابق باشی، همینجا همهچیز تموم میشه. باید بهش فضا بدی. اگه بهش فشار بیاری، اون مثل یه پرنده از دستت میپره و دیگه هیچوقت برنمیگرده. اعتماد رو با زور نمیشه ساخت، با آزادی باید ساختش.»
جونگکوک یه لحظه فکر کرد. حرفِ دکتر درست بود. اون وحشتِ توی چشمهای تهیونگ رو دیده بود. تصمیم گرفت یه ریسکِ بزرگ بکنه؛ ریسکی که شاید باعث میشد تهیونگ برای همیشه از چنگش در بره، اما برایِ اولین بار، میخواست بهش اعتماد کنه.
وارد اتاق شد. تهیونگ سرش رو چرخوند سمت پنجره و وانمود کرد که اونجاست. جونگکوک با صدایِ خیلی آروم گفت: «نمیخوام اذیتت کنم. اگه بخوای میتونی بیای پایین ناهار بخوری… اگه هم نه، همینجا برات میآرن. فقط… هر وقت خواستی بیا پایین.» و بدونِ اینکه منتظر جواب بمونه، رفت بیرون.تویِ دلِ جونگکوک آشوب بود. اون تصمیم گرفته بود که دیگه اجازه نده تهیونگ مثلِ یه زندانیِ درجه یک بمونه. میخواست بهش آزادی بده؛ اجازه بده با دوستاش باشه، به کارایِ دفتر کمک کنه، کارهایی که قبلاً حتی فکرش رو هم نمیکرد اجازه بده. اما یه قانونِ سفتوسخت داشت: بیرون رفتن از عمارت فقط با خودم. چون میدونست اگه تهیونگ پاش رو از این عمارت بیرون بذاره و تنها باشه، دیگه هیچوقت برنمیگرده. این تنها خطِ قرمزش بود.
ساعت ناهار شد. تهیونگ با بیحوصلگی، در حالی که هنوز انگار تویِ شوکِ بازگشتِ خاطرات بود، اومد پایین. نشست سر میز. «اون جین» هم اونجا بود و داشت با نگرانی به تهیونگ نگاه میکرد. جونگکوک هم نشست. فضایِ میز انقدر سنگین بود که میشد با چاقو ببریش. تهیونگ با نوکِ چنگال داشت با غذاش بازی میکرد، انگار هیچی براش مهم نبود.
جونگکوک یه نفسِ عمیق کشید و گفت: «تهیونگ… میدونم همهچیز چقدر بده. نمیخوام دیگه اینجا برات مثلِ زندان باشه. از امروز…» تهیونگ سرش رو بالا آورد. جونگکوک ادامه داد: «هر کاری بخوای میتونی بکنی. میتونی با دوستات وقت بگذرونی، میتونی توی کارایِ شرکت کمک کنی… هر چیزی که دلت میخواد، انجام بده.»تهیونگ یه لحظه خشکش زد. قاشق از دستش افتاد توی بشقاب. فکر کرد اشتباه شنیده. «چی گفتی؟»
جونگکوک دوباره تکرار کرد، این بار با صدایی که لرزشِ پنهانی توش بود: «آزادی. هر کاری که فکر میکنی خوشحالت میکنه… انجامش بده.»
چشمهایِ تهیونگ یهو برق زد. یه خوشحالیِ غیرقابلتوصیف توی صورتش نشست، انگار که نور به یه اتاقِ تاریک تابیده باشه. بدونِ اینکه فکر کنه، بلند شد، دوید سمتِ جونگکوک و محکم بغلش کرد. جونگکوک که شوکه شده بود، اول خشکش زد، ولی بعد دستاش رو دورِ کمرِ تهیونگ حلقه کرد. تهیونگ حتی یه بوسهیِ کوتاه و سریع هم رویِ گونهیِ جونگکوک کاشت.
اونجین که داشت ناهار میخورد، لقمهاش پرید توی گلوش. چشماش داشت از حدقه میزد بیرون. یعنی باور نمیکرد! تهیونگ که تا نیمساعتِ پیش داشت از جونگکوک متنفر بود، حالا داشت بغلش میکرد و میبوسیدش؟ اونجین دهنش باز مونده بود و همینطور داشت به صحنهیِ جلویِ روش نگاه میکرد؛ رسماً مغزش ارور داده بود!
[پایان پارت ۸]
قسمت هشتم: آزادیِ مشروط و غافلگیری بزرگ
بعد از اینکه جونگکوک از اتاق رفت بیرون، سکوت سنگینی اتاق رو گرفت. تهیونگ هنوز داشت نفسنفس میزد. دکتر هان آروم صندلی رو کشید نزدیکِ تخت و دستش رو گذاشت روی شونهی تهیونگ.
«تهیونگ، ببین… میدونم چی میکشی. خاطرات مثل فیلمِ ترسناک دارن توی سرت پخش میشن، ولی تو الان توی اون اتاقِ حبسشون نیستی. اون جونگکوکِ قبلی… همونی که اون کارها رو کرد… سعی داره یه تغییرِ احمقانه بکنه، ولی اگه همین الان بخوای با نفرتِ صددرصد باهاش بجنگی، فقط به خودت آسیب میزنی. الان فقط سعی کن نفس بکشی. باشه؟»
تهیونگ با چشمهایِ خیس و سرخشده به دکتر نگاه کرد. با صدایِ گرفتهای گفت: «دکتر… اون آدم عوض نمیشه. اون فقط یه بازیگرِ خوبه. میترسم… میترسم این دوباره شروعِ یه شکنجهیِ روانیِ جدید باشه.»
دکتر هان آهی کشید: «شاید باشه، شاید هم نه. ولی فعلاً، فقط سعی کن بدنت رو ریلکس کنی. نباید به بدنت فشار بیاد.»بیرونِ اتاق، جونگکوک مثل یه شیرِ قفسنشین داشت طولِ راهرو رو متر میکرد. دکتر هان اومد بیرون و بهش نگاه کرد. جونگکوک با کلافگی پرسید: «چی گفت؟ حالم چطوره؟ از من بدش میاد، نه؟»
دکتر هان نگاهی عاقلاندرسفیه بهش انداخت: «خُب معلومه که ازت بدش میاد! تو روحش رو خراش دادی مرد! گوش کن… اگه بخوای دوباره همون دیکتاتورِ سابق باشی، همینجا همهچیز تموم میشه. باید بهش فضا بدی. اگه بهش فشار بیاری، اون مثل یه پرنده از دستت میپره و دیگه هیچوقت برنمیگرده. اعتماد رو با زور نمیشه ساخت، با آزادی باید ساختش.»
جونگکوک یه لحظه فکر کرد. حرفِ دکتر درست بود. اون وحشتِ توی چشمهای تهیونگ رو دیده بود. تصمیم گرفت یه ریسکِ بزرگ بکنه؛ ریسکی که شاید باعث میشد تهیونگ برای همیشه از چنگش در بره، اما برایِ اولین بار، میخواست بهش اعتماد کنه.
وارد اتاق شد. تهیونگ سرش رو چرخوند سمت پنجره و وانمود کرد که اونجاست. جونگکوک با صدایِ خیلی آروم گفت: «نمیخوام اذیتت کنم. اگه بخوای میتونی بیای پایین ناهار بخوری… اگه هم نه، همینجا برات میآرن. فقط… هر وقت خواستی بیا پایین.» و بدونِ اینکه منتظر جواب بمونه، رفت بیرون.تویِ دلِ جونگکوک آشوب بود. اون تصمیم گرفته بود که دیگه اجازه نده تهیونگ مثلِ یه زندانیِ درجه یک بمونه. میخواست بهش آزادی بده؛ اجازه بده با دوستاش باشه، به کارایِ دفتر کمک کنه، کارهایی که قبلاً حتی فکرش رو هم نمیکرد اجازه بده. اما یه قانونِ سفتوسخت داشت: بیرون رفتن از عمارت فقط با خودم. چون میدونست اگه تهیونگ پاش رو از این عمارت بیرون بذاره و تنها باشه، دیگه هیچوقت برنمیگرده. این تنها خطِ قرمزش بود.
ساعت ناهار شد. تهیونگ با بیحوصلگی، در حالی که هنوز انگار تویِ شوکِ بازگشتِ خاطرات بود، اومد پایین. نشست سر میز. «اون جین» هم اونجا بود و داشت با نگرانی به تهیونگ نگاه میکرد. جونگکوک هم نشست. فضایِ میز انقدر سنگین بود که میشد با چاقو ببریش. تهیونگ با نوکِ چنگال داشت با غذاش بازی میکرد، انگار هیچی براش مهم نبود.
جونگکوک یه نفسِ عمیق کشید و گفت: «تهیونگ… میدونم همهچیز چقدر بده. نمیخوام دیگه اینجا برات مثلِ زندان باشه. از امروز…» تهیونگ سرش رو بالا آورد. جونگکوک ادامه داد: «هر کاری بخوای میتونی بکنی. میتونی با دوستات وقت بگذرونی، میتونی توی کارایِ شرکت کمک کنی… هر چیزی که دلت میخواد، انجام بده.»تهیونگ یه لحظه خشکش زد. قاشق از دستش افتاد توی بشقاب. فکر کرد اشتباه شنیده. «چی گفتی؟»
جونگکوک دوباره تکرار کرد، این بار با صدایی که لرزشِ پنهانی توش بود: «آزادی. هر کاری که فکر میکنی خوشحالت میکنه… انجامش بده.»
چشمهایِ تهیونگ یهو برق زد. یه خوشحالیِ غیرقابلتوصیف توی صورتش نشست، انگار که نور به یه اتاقِ تاریک تابیده باشه. بدونِ اینکه فکر کنه، بلند شد، دوید سمتِ جونگکوک و محکم بغلش کرد. جونگکوک که شوکه شده بود، اول خشکش زد، ولی بعد دستاش رو دورِ کمرِ تهیونگ حلقه کرد. تهیونگ حتی یه بوسهیِ کوتاه و سریع هم رویِ گونهیِ جونگکوک کاشت.
اونجین که داشت ناهار میخورد، لقمهاش پرید توی گلوش. چشماش داشت از حدقه میزد بیرون. یعنی باور نمیکرد! تهیونگ که تا نیمساعتِ پیش داشت از جونگکوک متنفر بود، حالا داشت بغلش میکرد و میبوسیدش؟ اونجین دهنش باز مونده بود و همینطور داشت به صحنهیِ جلویِ روش نگاه میکرد؛ رسماً مغزش ارور داده بود!
[پایان پارت ۸]
- ۲۸۳
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط