سر هر کوه رسولی دیدند

سر هر کوه رسولی دیدند

سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد
خانه‌هایشان پر داوودی بود
چشمشان را بستیم
دستشان را نرساندیم به سرشاخه‌ی هوش
جیبشان را پر عادت کردیم
خواب‌شان را به صدای سفر آینده‌ها آشفتیم
دیدگاه ها (۰)

به تماشا سوگندو به آغاز کلامو به پرواز کبوتر از ذهنواژه ای د...

به تماشا سوگندو به آغاز کلامو به پرواز کبوتر از ذهنواژه‌ای د...

به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژ...

به تماشا سوگندو به آغاز کلامو به پرواز کبوتر از ذهنواژه‌ای د...

به تماشا سوگند و به آغاز كلام و به پرواز كبوتر از ذهن واژه ا...

به تماشا سوگند و به آغاز کلام ؛و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ...

به تماشا سوگندو به آغاز کلامو به پرواز کبوتر از ذهنواژه‌ای د...

به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ا...

به تماشا سوگندو به آغاز کلامو به پرواز کبوتر از ذهنواژه‌ای د...

شهر دزدانشهری بود در پشت کوه‌های سر به فلک کشیده. شهری که هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط