part 5
part 5
اما یه چیزی اذیتم میکرد... اینکه اون باید برادرم باشه.. لعنت بهش...
(ویو کوک)
تقریبا سه ماه از اون شبی که با ا.ت بیرون رفتیم و کلی خوش گذروندیم میگذشت... اما... اما... من نتونستم اون حس لعنتی رو از خودم دور کنم... نمیتونستم...اون فقط فکر اینکه من ازش متنفرم رو داشت... ولی نمیدونست چقدر حاضرم جونمو براش بدم... دیگه نمیتونستم.. هر وقت میدیدمش قلبم تند میزد... هروقت تو اون لباس های فاکی میدیدمش قلبم ذوب میشد.. دیگه نمیتونستم انکارش کنم... دیگه نه... باید همه چیز رو میگفتم.
تصمیمم قطعی بود... امشب بهش میگفتم... عاشقش بودم... از هرچیز و هرکس بیشتر عاشقش بودم و نمیتونستم باور کنم فقط میتونم به چشم خواهرم ببینمش..
شب ساعت 00:00..
قرار بود با ا.ت فیلم ببینیم.. میخواستم همه چیو بهش بگم...
(ویو ا.ت)
امشب خیلی خوشحال بودم.. از یه طرف چون میخواستم با کوم فیلم ببینم.. از یه طرف چون.... چون.. میخواستم حسمو بهش بگم... میدونستم پسم میزنه... میدونستم قراره دوباره سرد بشه... ولی دیگه نمیتونستم.. من دلمو بهش باختم... به برادر ناتنیم...
قرار بود من برم تو اتاق اون و اونجا فیلمو ببینیم.. قبلش کلی خوراکی آماده کرده بودم که تو ظرف خیلی بزرگ با سلیقه چیده بودمشون... برداشتمش و از اتاق خارج شدم... رفتم طبقه بالا... اتاق جونگکوک.. در زدم..
_بیا تو..
+سلام کوکی...
_سلام... بیا اینجا..
+چیزی شده..
_نه.. بیا..
رفتم سمتش و نشستم رو تخت دو نفرش.. کنارش..
_برای فیلم... کدوم ژانر رو بزارم.. ترسناک یا..عاشقانه..
+خب... خب من از فیلم ترسناک میتر...
_خیلی خب پس عاشقانه میبینیم...
+باشه...
تلویزیون روبه روی تختش رو روشن کرد و فیلم رو پخش کرد.. کنار هم نشستیم... نزدیک... سکوت..
ویو نویسنده:
ا.ت و کوک.. نزدیک به هم.. در سکوت کامل به سر میبردن و قلب هر دوشون تند تند میکوبید... یکی جرعت اعتراف نداشت و یکی میخواست همین الان.. هرچه زودتر.. معشوقشو ببوسه... فقط نمیدونست چطور اعتراف کنه...
پسرک خودشو بیشتر به دختر نزدیک کرد و آروم دستشو از زیر کمرش رد کرد....
(ویو ا.ت)
در حال دیدن اوایل فیلم بودیم که.... دستی روی کمرم حس کردم... اروم هینی کشیدم و کمی پریدم...
+جو.. جونگکوک
_هیشششش... اروم باش... کاری نکردم که..
+هوف... با.. باشه
قلبم تند تند میزد... هیجان داشتم و از یه طرف خجالت میکشیدم...
15 مین بعد..
با دقت به فیلم نگاه میکردم... کلی صحنه هیجان انگیز و خشن داشت... داشتم با دقت نگاه میکردم که...
فیلم استپ شد...
+چیشد کوک... جای حساس بودااااا
_این فیلما واسه تو خوب نیست بچه... میزنم جلو تر..
اما یه چیزی اذیتم میکرد... اینکه اون باید برادرم باشه.. لعنت بهش...
(ویو کوک)
تقریبا سه ماه از اون شبی که با ا.ت بیرون رفتیم و کلی خوش گذروندیم میگذشت... اما... اما... من نتونستم اون حس لعنتی رو از خودم دور کنم... نمیتونستم...اون فقط فکر اینکه من ازش متنفرم رو داشت... ولی نمیدونست چقدر حاضرم جونمو براش بدم... دیگه نمیتونستم.. هر وقت میدیدمش قلبم تند میزد... هروقت تو اون لباس های فاکی میدیدمش قلبم ذوب میشد.. دیگه نمیتونستم انکارش کنم... دیگه نه... باید همه چیز رو میگفتم.
تصمیمم قطعی بود... امشب بهش میگفتم... عاشقش بودم... از هرچیز و هرکس بیشتر عاشقش بودم و نمیتونستم باور کنم فقط میتونم به چشم خواهرم ببینمش..
شب ساعت 00:00..
قرار بود با ا.ت فیلم ببینیم.. میخواستم همه چیو بهش بگم...
(ویو ا.ت)
امشب خیلی خوشحال بودم.. از یه طرف چون میخواستم با کوم فیلم ببینم.. از یه طرف چون.... چون.. میخواستم حسمو بهش بگم... میدونستم پسم میزنه... میدونستم قراره دوباره سرد بشه... ولی دیگه نمیتونستم.. من دلمو بهش باختم... به برادر ناتنیم...
قرار بود من برم تو اتاق اون و اونجا فیلمو ببینیم.. قبلش کلی خوراکی آماده کرده بودم که تو ظرف خیلی بزرگ با سلیقه چیده بودمشون... برداشتمش و از اتاق خارج شدم... رفتم طبقه بالا... اتاق جونگکوک.. در زدم..
_بیا تو..
+سلام کوکی...
_سلام... بیا اینجا..
+چیزی شده..
_نه.. بیا..
رفتم سمتش و نشستم رو تخت دو نفرش.. کنارش..
_برای فیلم... کدوم ژانر رو بزارم.. ترسناک یا..عاشقانه..
+خب... خب من از فیلم ترسناک میتر...
_خیلی خب پس عاشقانه میبینیم...
+باشه...
تلویزیون روبه روی تختش رو روشن کرد و فیلم رو پخش کرد.. کنار هم نشستیم... نزدیک... سکوت..
ویو نویسنده:
ا.ت و کوک.. نزدیک به هم.. در سکوت کامل به سر میبردن و قلب هر دوشون تند تند میکوبید... یکی جرعت اعتراف نداشت و یکی میخواست همین الان.. هرچه زودتر.. معشوقشو ببوسه... فقط نمیدونست چطور اعتراف کنه...
پسرک خودشو بیشتر به دختر نزدیک کرد و آروم دستشو از زیر کمرش رد کرد....
(ویو ا.ت)
در حال دیدن اوایل فیلم بودیم که.... دستی روی کمرم حس کردم... اروم هینی کشیدم و کمی پریدم...
+جو.. جونگکوک
_هیشششش... اروم باش... کاری نکردم که..
+هوف... با.. باشه
قلبم تند تند میزد... هیجان داشتم و از یه طرف خجالت میکشیدم...
15 مین بعد..
با دقت به فیلم نگاه میکردم... کلی صحنه هیجان انگیز و خشن داشت... داشتم با دقت نگاه میکردم که...
فیلم استپ شد...
+چیشد کوک... جای حساس بودااااا
_این فیلما واسه تو خوب نیست بچه... میزنم جلو تر..
- ۹۳۷
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط